قصه اول: حکمیت
قصه اول: حکمیت
آنجا که قرآنها بر نیزه رفت و شمشیرها در غلاف ماند
بسم الله الرحمن الرحیم
بیا برگردیم به سال ۳۷ هجری. دشت صفین.
دو سپاه رو در روی هم ایستادهاند. یک سو امیرالمؤمنین علی (ع) با یارانش، و سوی دیگر معاویه با سپاه شام.
جنگ ماهها طول کشیده. خونها ریخته. نیزهها شکسته. اما حالا ورق برگشته.
مالک اشتر، شیر بیشه امام، فرمانده سپاه عراق، تا نزدیکی خیمه فرماندهی معاویه پیش رفته. شکست دشمن قطعی است. فقط چند ساعت تا پیروزی نهایی فاصله مانده.
ناگهان، غوغایی در سپاه شام میپیچد.
قرآنها بر سر نیزهها بالا میرود.
فریاد میزنند: «ای اهل عراق! بیایید تا کتاب خدا میان ما داوری کند!»
جبهه حق، دوپاره میشود.
یک طرف مالک اشتر است که میگوید: «این حیله است. اجازه بده کار را تمام کنم.»
طرف دیگر، گروهی از سپاه امام که فریب قرآنهای بر نیزه را خوردهاند. میآیند نزد علی (ع) و میگویند:
«اگر حکمیت را نپذیری، همان بلایی را که بر سر عثمان آوردیم، بر سر تو میآوریم!»
امام میفرماید: «به خدا قسم، آنها قرآن را بلند نکردند تا به آن عمل کنند. این نیرنگ است.»
اما فشار از درون، امام را وادار به پذیرش حکمیت میکند.
نتیجه چه شد؟
ابوموسی اشعری سادهلوح از سوی عراق، و عمروعاص حیلهگر از سوی شام.
حکمیت، بازی خورد.
پیروزی قطعی، تبدیل به باتلاق شد.
خوارج از سپاه اسلام جدا شدند.
و معاویه، قدرتی تازه یافت.
چرا این قصه مهم است؟
چون امروز هم «قرآنهای بر نیزه» هست.
فقط شکلش عوض شده. حالا به جای قرآن، «صلح» و «مذاکره» و «حقوق بشر» را بر نیزه میکنند.
فرقش اینجاست که ما باید بدانیم:
هر دعوتی به صلح، از سر صداقت نیست.
گاهی دشمن در آستانه فروپاشی است که شاخه زیتون بلند میکند.
مالک باشیم، نه قاری.
ادامه این قصه را فردا میخوانیم:
«مالک اشتر که بود و چرا کنارش گذاشتند؟»
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
#خسف #حکمیت #صفین #نهج_البلاغه #امام_علی #مالک_اشتر #فتنه_شناسی #بصیرت #تاریخ_اسلام #عبرت_های_تاریخ #صلح_فریب #جنگ_نرم #ظهور #آخرالزمان #حق_و_باطل #خسف_بیداء #قرارگاه_بصیرت
آنجا که قرآنها بر نیزه رفت و شمشیرها در غلاف ماند
بسم الله الرحمن الرحیم
بیا برگردیم به سال ۳۷ هجری. دشت صفین.
دو سپاه رو در روی هم ایستادهاند. یک سو امیرالمؤمنین علی (ع) با یارانش، و سوی دیگر معاویه با سپاه شام.
جنگ ماهها طول کشیده. خونها ریخته. نیزهها شکسته. اما حالا ورق برگشته.
مالک اشتر، شیر بیشه امام، فرمانده سپاه عراق، تا نزدیکی خیمه فرماندهی معاویه پیش رفته. شکست دشمن قطعی است. فقط چند ساعت تا پیروزی نهایی فاصله مانده.
ناگهان، غوغایی در سپاه شام میپیچد.
قرآنها بر سر نیزهها بالا میرود.
فریاد میزنند: «ای اهل عراق! بیایید تا کتاب خدا میان ما داوری کند!»
جبهه حق، دوپاره میشود.
یک طرف مالک اشتر است که میگوید: «این حیله است. اجازه بده کار را تمام کنم.»
طرف دیگر، گروهی از سپاه امام که فریب قرآنهای بر نیزه را خوردهاند. میآیند نزد علی (ع) و میگویند:
«اگر حکمیت را نپذیری، همان بلایی را که بر سر عثمان آوردیم، بر سر تو میآوریم!»
امام میفرماید: «به خدا قسم، آنها قرآن را بلند نکردند تا به آن عمل کنند. این نیرنگ است.»
اما فشار از درون، امام را وادار به پذیرش حکمیت میکند.
نتیجه چه شد؟
ابوموسی اشعری سادهلوح از سوی عراق، و عمروعاص حیلهگر از سوی شام.
حکمیت، بازی خورد.
پیروزی قطعی، تبدیل به باتلاق شد.
خوارج از سپاه اسلام جدا شدند.
و معاویه، قدرتی تازه یافت.
چرا این قصه مهم است؟
چون امروز هم «قرآنهای بر نیزه» هست.
فقط شکلش عوض شده. حالا به جای قرآن، «صلح» و «مذاکره» و «حقوق بشر» را بر نیزه میکنند.
فرقش اینجاست که ما باید بدانیم:
هر دعوتی به صلح، از سر صداقت نیست.
گاهی دشمن در آستانه فروپاشی است که شاخه زیتون بلند میکند.
مالک باشیم، نه قاری.
ادامه این قصه را فردا میخوانیم:
«مالک اشتر که بود و چرا کنارش گذاشتند؟»
🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعدهگاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
#خسف #حکمیت #صفین #نهج_البلاغه #امام_علی #مالک_اشتر #فتنه_شناسی #بصیرت #تاریخ_اسلام #عبرت_های_تاریخ #صلح_فریب #جنگ_نرم #ظهور #آخرالزمان #حق_و_باطل #خسف_بیداء #قرارگاه_بصیرت
- ۳۴۶
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط