{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی را تصور میکنم که به خودت جرات میدهی و میروی سراغِ پو

روزی را تصور میکنم که به خودت جرات میدهی و میروی سراغِ پوشه ی عکس هایم؛
یکجا میخندم یک جا خامه ی بستنی به صورتم مالیده ای و عصبانی ام ،
یک جایِ دیگر ژستِ هنری گرفته ام ،
این آخری را هم حتما میبینی که داشتم میبوسیدمت...
آن روز شاید تهِ دلت برایم تنگ شود و بخواهی برگردی.
میبینی من تا کجا امید دارم به آمدنت؟


سحر_رستگار
دیدگاه ها (۵)

چقدر جای مندر بین کتاب های تاریخ خالی ست!بس که با چشم های تو...

-نطفه ی هیچکسی ؛در شدنش دست نداشت !آنکه زاییده نشد ، از غزلی...

پیدا کردن نقطه ضعف دیگران هوش میخواهد اما استفاده نکردن از آ...

هرچه درد است درون دل خود میریزمایها الناس! بدانید که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط