روزی را تصور میکنم که به خودت جرات میدهی و میروی سراغِ پو
روزی را تصور میکنم که به خودت جرات میدهی و میروی سراغِ پوشه ی عکس هایم؛
یکجا میخندم یک جا خامه ی بستنی به صورتم مالیده ای و عصبانی ام ،
یک جایِ دیگر ژستِ هنری گرفته ام ،
این آخری را هم حتما میبینی که داشتم میبوسیدمت...
آن روز شاید تهِ دلت برایم تنگ شود و بخواهی برگردی.
میبینی من تا کجا امید دارم به آمدنت؟
سحر_رستگار
یکجا میخندم یک جا خامه ی بستنی به صورتم مالیده ای و عصبانی ام ،
یک جایِ دیگر ژستِ هنری گرفته ام ،
این آخری را هم حتما میبینی که داشتم میبوسیدمت...
آن روز شاید تهِ دلت برایم تنگ شود و بخواهی برگردی.
میبینی من تا کجا امید دارم به آمدنت؟
سحر_رستگار
- ۴۷۸
- ۱۵ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط