{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسته ام...

خسته ام...
خسته ام از هر چه به زور نفس کشیدن و نمردن که نامش را زندگی گذاشته اند...
خسته ام از این خنده های مصنوعی که روز ها بر لبهایم است و از این اشک های پر از بغض که شب ها بر چشمانم است...
خسته ام از این دلخوشی های ساعتی و ثانیه ای و از این روزهای تکراری که از عمرم گذشت و میگذرد و خواهد گذشت...
خسته ام از این جماعت بی انصاف که مقابلت خوب تو را میگویند و پشت سرت تمام شخصیتت را تخریب میکنند...
خسته ام از این دنیایی که بخاطرش نه ماه تمام به مادرم عذاب دادم و هیچ خیری از این دنیای لامروت ندیدم...
خسته ام...
من از خستگی هایم نیز خسته ام...
دیدگاه ها (۱)

چه خوب میشدافتخارﺁﺩﻣﺎ ﺑﻪ ﺍین ﻧﺒﺎﺷﻪ ﮐﻪهیچکس ﺣﺮیف ﺯﺑﻮﻥ ﻣﻦ نمیش...

قبله ام یک گل سرخ.جانمازم چشمه، مهرم نور.دشت سجاده من.من وضو...

آدم ها خسته که شدند ؛بی صدا تر از همیشه می روند !احساسشان را...

حسین جانلا به لای بیت ها احساسِ مستی میکنم... بوی شعر محتشم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط