{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💎 هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روان

💎 هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت:
مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری. هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن.

پیرمرد خنده ای کرد و گفت : اعلی حضرت! این گونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.
پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتراست؟

پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.

پیرمرد: اعلی حضرت! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.

بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است و آنچه تو فرمان می رانی گریه کودکان است!
─═हई 🍷 ـــــــــــــــــ 🍷 ईह═─
دیدگاه ها (۱)

Night is an opportunity toThink of your dreamsMaybe tomorrow...

زندگی ساختنی ست... نه ماندنی....بمان برای ...

#طلاق_ناگهانی💎 با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهر...

رفـــــــیق

پارت 13 : عشق در آغوش سلطنتپادشاه برای چند ثانیه‌ی کش‌دار، م...

3۱:Amityville Horror House خانه‌ی ترسناک امیتویل کنار قبرها ...

تاریخچه روباه کده(2)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط