جیمین آرام گوشی را از روی میز برداشت.
جیمین آرام گوشی را از روی میز برداشت.
بدون اینکه چیزی بگوید، صفحه را خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت.
دیگر سعی نکرد چیزی را ثابت کند.
سوها نگاهش کرد.
این اولین بار بود که او بعد از شنیدن مخالفتش، اصرار نمیکرد.
خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
صدای تیکتاک ساعت از دیوار شنیده میشد.
سوها آرام روی مبل نشست و دستهایش را به هم گره زد.
ـ یه سؤال دیگه دارم.
جیمین همانجا ایستاد.
ـ بپرس.
ـ اون روز... وقتی فهمیدی من وام گرفتم...
مکث کرد.
ـ اولین فکری که از سرت گذشت چی بود؟
جیمین چند ثانیه جواب نداد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ عصبانی شدم.
سوها انتظار این جواب را نداشت.
ـ از من؟
ـ نه...
نگاهش را به زمین دوخت.
ـ از خودم.
سوها اخم کرد.
ـ چرا؟
ـ چون نفهمیده بودم انقدر تحت فشار بودی که حاضر شدی همچین ریسکی بکنی.
صدایش پایینتر آمد.
ـ فکر میکردم همیشه حواسم بهت هست.
لبخند تلخی زد.
ـ معلوم شد فقط این فکر رو میکردم.
سوها برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آهسته پرسید:
ـ اگه زمان برگرده عقب...
ـ ...
ـ باز هم همون کارو میکنی؟
جیمین این بار خیلی زود جواب نداد.
انگار واقعاً داشت به سؤال فکر میکرد.
بعد گفت:
ـ بدهی رو ازت دور میکنم...
سوها نفسش را حبس کرد.
جیمین ادامه داد:
ـ ولی قبلش میشینم روبهروت و همهچی رو میگم.
نگاهش را از سوها نگرفت.
ـ حتی اگه ازم بخوای هیچ کاری نکنم.
سوها با دقت به صورتش نگاه کرد.
دنبال همان غرور همیشگی میگشت.
اما چیزی پیدا نکرد.
فقط خستگی.
و پشیمانی.
آرام از جایش بلند شد.
فاصلهی بینشان حالا فقط چند قدم بود.
ـ میدونی اعتماد چطوری برمیگرده؟
جیمین با صدای آرام گفت:
ـ نه.
سوها نگاهش را از او نگرفت.
ـ با قول دادن نه.
ـ ...
ـ با اینکه دفعهی بعد، وقتی همهچی سخت شد... دوباره همون آدم قبلی نشی.
جیمین بدون لحظهای مکث سر تکان داد.
ـ سعی میکنم.
سوها ابرویی بالا انداخت.
ـ نه.
جیمین متعجب نگاهش کرد.
ـ گفتی قبلاً هم «سعی میکنم».
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
ـ این بار فقط... وقتی موقعش رسید، انجامش بده.
جیمین برای اولین بار بعد از مدتها، چیزی برای جواب دادن نداشت.
فقط آرام گفت:
ـ باشه.
و این «باشه»، برخلاف تمام قولهای قبلیاش، کوتاه بود...
اما واقعی.
بدون اینکه چیزی بگوید، صفحه را خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت.
دیگر سعی نکرد چیزی را ثابت کند.
سوها نگاهش کرد.
این اولین بار بود که او بعد از شنیدن مخالفتش، اصرار نمیکرد.
خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
صدای تیکتاک ساعت از دیوار شنیده میشد.
سوها آرام روی مبل نشست و دستهایش را به هم گره زد.
ـ یه سؤال دیگه دارم.
جیمین همانجا ایستاد.
ـ بپرس.
ـ اون روز... وقتی فهمیدی من وام گرفتم...
مکث کرد.
ـ اولین فکری که از سرت گذشت چی بود؟
جیمین چند ثانیه جواب نداد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ عصبانی شدم.
سوها انتظار این جواب را نداشت.
ـ از من؟
ـ نه...
نگاهش را به زمین دوخت.
ـ از خودم.
سوها اخم کرد.
ـ چرا؟
ـ چون نفهمیده بودم انقدر تحت فشار بودی که حاضر شدی همچین ریسکی بکنی.
صدایش پایینتر آمد.
ـ فکر میکردم همیشه حواسم بهت هست.
لبخند تلخی زد.
ـ معلوم شد فقط این فکر رو میکردم.
سوها برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آهسته پرسید:
ـ اگه زمان برگرده عقب...
ـ ...
ـ باز هم همون کارو میکنی؟
جیمین این بار خیلی زود جواب نداد.
انگار واقعاً داشت به سؤال فکر میکرد.
بعد گفت:
ـ بدهی رو ازت دور میکنم...
سوها نفسش را حبس کرد.
جیمین ادامه داد:
ـ ولی قبلش میشینم روبهروت و همهچی رو میگم.
نگاهش را از سوها نگرفت.
ـ حتی اگه ازم بخوای هیچ کاری نکنم.
سوها با دقت به صورتش نگاه کرد.
دنبال همان غرور همیشگی میگشت.
اما چیزی پیدا نکرد.
فقط خستگی.
و پشیمانی.
آرام از جایش بلند شد.
فاصلهی بینشان حالا فقط چند قدم بود.
ـ میدونی اعتماد چطوری برمیگرده؟
جیمین با صدای آرام گفت:
ـ نه.
سوها نگاهش را از او نگرفت.
ـ با قول دادن نه.
ـ ...
ـ با اینکه دفعهی بعد، وقتی همهچی سخت شد... دوباره همون آدم قبلی نشی.
جیمین بدون لحظهای مکث سر تکان داد.
ـ سعی میکنم.
سوها ابرویی بالا انداخت.
ـ نه.
جیمین متعجب نگاهش کرد.
ـ گفتی قبلاً هم «سعی میکنم».
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
ـ این بار فقط... وقتی موقعش رسید، انجامش بده.
جیمین برای اولین بار بعد از مدتها، چیزی برای جواب دادن نداشت.
فقط آرام گفت:
ـ باشه.
و این «باشه»، برخلاف تمام قولهای قبلیاش، کوتاه بود...
اما واقعی.
- ۱۷۷
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط