چپتر سوم
چپتر سوم
ساعت چهار صبح شروع کردم به نویسندگی، شش و نیم صبح آماده شد و الان دارم پست میکنم... الان حس میکنم فردوسیم و خیلی خفنم😛
....
زیرِ پلِ سنگیِ فرسودهی بلایتفورد، جایی که زمانی آبهای آلوده ی دریاچه ی بلایتفورد با نرمی زیرش میگذشتند، حالا فقط زمین ترکخورده و خاطرهای از صدای موج باقی مانده بود. بادِ سرد از میان ستونهای ترکدار پل میگذشت و خاک خشک را در هوا میپراکند. کوردلیا خود را جمع کرده بود، در حالت جنینی، بیحرکت و خالی از هر حس پیروزی یا شکست.
هنوز ذهنش نمیپذیرفت آنچه را دیده بود. هنوز درونش فریاد میزد که اشتباهی رخ داده، که او نمیتوانسته ببازد. اما حقیقت، مثل سایهای سنگین روی روحش نشسته بود—او باخته بود.
وقتی سرش را بالا گرفت، چشمانش با چهرهای آشنا و ناگهانی روبهرو شد.
استل به او خیره مانده بود. چهرهاش چنان از ترس رنگ باخته بود که گویی کسی سطل آرد بر سرش خالی کرده است.
کوردلیا با وحشت فریاد زد: "استل! سکتهم دادی!"
استل خندهی کوچکی کرد، آرام و بیدلایل حقیقی، و گفت: "ببخشید… مبارزه چی شد؟ آرزوتو کردی؟"
کوردلیا با شنیدن واژهی "مسابقه" همچون کسی که زخمی تازه بر تنش باز شده باشد، نیمثانیهای مکث کرد. سپس کوتاه و خشک گفت: "نه."
استل با کنجکاوی خم شد: "دوباره نمیتونی شرکت کنی؟"
کوردلیا لبش را به دندان گرفت، فشارش را حس کرد، و با حرص انفجارآمیزی گفت: "نه، نه! هر شیطان فقط یک بار اجازهی شرکت داره، اما اون فرشتههای لعنتی، هرچند بار که دلشون بخواد شرکت میکنن! میفهمی چی میگم؟ به نظرم اصلاً آرزویی در کار نیست، یه دروغ بزرگه... اونا فقط دارن قدرتشونو به رخ میکشن."
استل خندید، آن خندهی سبک و تقریباً کودکانهاش را که همیشه تهِ شماتت داشت، و پرسید: "بگو ببینم، با فرمانده جرالد روبهرو شدی، نه؟"
کوردلیا سر بلند کرد، نگاهی متعجب داشت: "فرمانده؟"
استل دستهایش را به هم قلاب کرد، انگار مشغول روایت افسانهای بود: "آره، فرمانده جرالد. اون رهبر ارتش فرشتگانه، یکی از والامقامها. نباید به خاطر بال بریدهش تحقیرش کنی. اون فقط از پرواز محرومه، نه از قدرت. بعد از لوسیان وایتمور و وزیر الیزابت، قویترین فرشتهی سامرلیه."
چهرهی کوردلیا در هم رفت، چشمهایش تیره شد و با خشم گفت: "یعنی اون پرندههای ک*یری توی راند آخر، عمداً فرماندهی ارتش فرشتگان رو انداختن جلوی من؟! خب معلومه که میخواستن من ببازم!"
استل خندهای پنهان کرد: "به راند آخر رسیدی؟ واو، جالبه. خب شاید همیشه نفر آخر جرالد بوده… فقط تو اولین نفری بودی که تونستی تا اونجا بری."
کوردلیا آهی کشید، صدایی سنگین، پر از خستگی و حس بیپناهی: "حالا چیکار کنم؟…"
استل لبخند عجیبی زد، انگار پاسخش آماده بود. سپس دو دستبند طلایی از جیب دامن سفیدش بیرون آورد و جلوی پای کوردلیا انداخت.
طلای کهنه در نور خاکستری زیرپل برق انداخت.
کوردلیا خم شد، با دقت آنها را لمس کرد و زیر لب گفت: "صبر کن… اینا… دستبندهای وینتِرهود نیستن؟! استل، این دستبندها میتونن حتی قدرتهای لوسیان وایتمور رو مهر و موم کنن! اونا رو ماریا وینترهود ساخته! از کجا آوردیشون؟!"
استل معصومانه خندید، چشمانش مثل کودک بیگناهی بود که خطر را درک نمیکند: "دزدیدم."
کوردلیا بهتزده از جا برخاست، گرد و خاک از روی لباس شرابیاش فرو ریخت، قامت بلندش سایهای بر جسم کوتاهتر استل انداخت. با لحنی جدی گفت: "استل، باید اینا رو برگردونی."
استل ابروهایش را درهم کشید، ناراضی و لجبازانه گفت: "برای چی؟ ما میتونیم باهاش قدرتهای جرالد رو مهر و موم کنیم، بعد اونو بدزدیم و مجبورش کنیم آرزوهامونو برآورده کنه!"
کوردلیا با ناباوری فریاد زد: "چی گفتی؟! تو داری از آدمربایی حرف میزنی؟!"
استل شانه بالا انداخت، آنطور بیتفاوت که انگار دارد دربارهی ناهار روز بعد صحبت میکند: "خب چرا که نه؟ مگه تو شیطان نیستی؟ این چیزا باید واست عادی باشه. حالا بگو، آرزوت چیه؟"
سؤالش مثل چاقوی نازکی در سکوت فرو رفت.
چهرهی کوردلیا نرم شد، غمی خاموش در چشمهایش نشست. "میخوام بهم یه زندگی دوباره بدن… یه فرصت برای اینکه اینبار آدم خوبی بشم… و برم به سامرلی."
استل با تمسخر پوزخند زد: "پوفف! الان جدی گفتی؟ تو میتونی هر آرزویی داشته باشی، بعد میخوای خوب بشی؟! شیطان عجیبی هستی. ولی جالبه، چون آرزوی منم زندگی دوبارهست اما برای من عادیه چون من اهل وِیلند هستم و همه اونجا زندگی دوباره میخوان. خیلی خب بیا با هم کار کنیم—جرالد رو مجبور کنیم ما رو به آرزومون برسونه."
کوردلیا لبش را بالا کشید، چشمانش سخت و مصمم شد: "آدمربایی کار بدیه، استل."
...
ادامهش جا نشد اسلاید دوم بخونید
قراره دهنتونو با این داستان سرویس کنم*🗣
اد استوری یادتون نره
ساعت چهار صبح شروع کردم به نویسندگی، شش و نیم صبح آماده شد و الان دارم پست میکنم... الان حس میکنم فردوسیم و خیلی خفنم😛
....
زیرِ پلِ سنگیِ فرسودهی بلایتفورد، جایی که زمانی آبهای آلوده ی دریاچه ی بلایتفورد با نرمی زیرش میگذشتند، حالا فقط زمین ترکخورده و خاطرهای از صدای موج باقی مانده بود. بادِ سرد از میان ستونهای ترکدار پل میگذشت و خاک خشک را در هوا میپراکند. کوردلیا خود را جمع کرده بود، در حالت جنینی، بیحرکت و خالی از هر حس پیروزی یا شکست.
هنوز ذهنش نمیپذیرفت آنچه را دیده بود. هنوز درونش فریاد میزد که اشتباهی رخ داده، که او نمیتوانسته ببازد. اما حقیقت، مثل سایهای سنگین روی روحش نشسته بود—او باخته بود.
وقتی سرش را بالا گرفت، چشمانش با چهرهای آشنا و ناگهانی روبهرو شد.
استل به او خیره مانده بود. چهرهاش چنان از ترس رنگ باخته بود که گویی کسی سطل آرد بر سرش خالی کرده است.
کوردلیا با وحشت فریاد زد: "استل! سکتهم دادی!"
استل خندهی کوچکی کرد، آرام و بیدلایل حقیقی، و گفت: "ببخشید… مبارزه چی شد؟ آرزوتو کردی؟"
کوردلیا با شنیدن واژهی "مسابقه" همچون کسی که زخمی تازه بر تنش باز شده باشد، نیمثانیهای مکث کرد. سپس کوتاه و خشک گفت: "نه."
استل با کنجکاوی خم شد: "دوباره نمیتونی شرکت کنی؟"
کوردلیا لبش را به دندان گرفت، فشارش را حس کرد، و با حرص انفجارآمیزی گفت: "نه، نه! هر شیطان فقط یک بار اجازهی شرکت داره، اما اون فرشتههای لعنتی، هرچند بار که دلشون بخواد شرکت میکنن! میفهمی چی میگم؟ به نظرم اصلاً آرزویی در کار نیست، یه دروغ بزرگه... اونا فقط دارن قدرتشونو به رخ میکشن."
استل خندید، آن خندهی سبک و تقریباً کودکانهاش را که همیشه تهِ شماتت داشت، و پرسید: "بگو ببینم، با فرمانده جرالد روبهرو شدی، نه؟"
کوردلیا سر بلند کرد، نگاهی متعجب داشت: "فرمانده؟"
استل دستهایش را به هم قلاب کرد، انگار مشغول روایت افسانهای بود: "آره، فرمانده جرالد. اون رهبر ارتش فرشتگانه، یکی از والامقامها. نباید به خاطر بال بریدهش تحقیرش کنی. اون فقط از پرواز محرومه، نه از قدرت. بعد از لوسیان وایتمور و وزیر الیزابت، قویترین فرشتهی سامرلیه."
چهرهی کوردلیا در هم رفت، چشمهایش تیره شد و با خشم گفت: "یعنی اون پرندههای ک*یری توی راند آخر، عمداً فرماندهی ارتش فرشتگان رو انداختن جلوی من؟! خب معلومه که میخواستن من ببازم!"
استل خندهای پنهان کرد: "به راند آخر رسیدی؟ واو، جالبه. خب شاید همیشه نفر آخر جرالد بوده… فقط تو اولین نفری بودی که تونستی تا اونجا بری."
کوردلیا آهی کشید، صدایی سنگین، پر از خستگی و حس بیپناهی: "حالا چیکار کنم؟…"
استل لبخند عجیبی زد، انگار پاسخش آماده بود. سپس دو دستبند طلایی از جیب دامن سفیدش بیرون آورد و جلوی پای کوردلیا انداخت.
طلای کهنه در نور خاکستری زیرپل برق انداخت.
کوردلیا خم شد، با دقت آنها را لمس کرد و زیر لب گفت: "صبر کن… اینا… دستبندهای وینتِرهود نیستن؟! استل، این دستبندها میتونن حتی قدرتهای لوسیان وایتمور رو مهر و موم کنن! اونا رو ماریا وینترهود ساخته! از کجا آوردیشون؟!"
استل معصومانه خندید، چشمانش مثل کودک بیگناهی بود که خطر را درک نمیکند: "دزدیدم."
کوردلیا بهتزده از جا برخاست، گرد و خاک از روی لباس شرابیاش فرو ریخت، قامت بلندش سایهای بر جسم کوتاهتر استل انداخت. با لحنی جدی گفت: "استل، باید اینا رو برگردونی."
استل ابروهایش را درهم کشید، ناراضی و لجبازانه گفت: "برای چی؟ ما میتونیم باهاش قدرتهای جرالد رو مهر و موم کنیم، بعد اونو بدزدیم و مجبورش کنیم آرزوهامونو برآورده کنه!"
کوردلیا با ناباوری فریاد زد: "چی گفتی؟! تو داری از آدمربایی حرف میزنی؟!"
استل شانه بالا انداخت، آنطور بیتفاوت که انگار دارد دربارهی ناهار روز بعد صحبت میکند: "خب چرا که نه؟ مگه تو شیطان نیستی؟ این چیزا باید واست عادی باشه. حالا بگو، آرزوت چیه؟"
سؤالش مثل چاقوی نازکی در سکوت فرو رفت.
چهرهی کوردلیا نرم شد، غمی خاموش در چشمهایش نشست. "میخوام بهم یه زندگی دوباره بدن… یه فرصت برای اینکه اینبار آدم خوبی بشم… و برم به سامرلی."
استل با تمسخر پوزخند زد: "پوفف! الان جدی گفتی؟ تو میتونی هر آرزویی داشته باشی، بعد میخوای خوب بشی؟! شیطان عجیبی هستی. ولی جالبه، چون آرزوی منم زندگی دوبارهست اما برای من عادیه چون من اهل وِیلند هستم و همه اونجا زندگی دوباره میخوان. خیلی خب بیا با هم کار کنیم—جرالد رو مجبور کنیم ما رو به آرزومون برسونه."
کوردلیا لبش را بالا کشید، چشمانش سخت و مصمم شد: "آدمربایی کار بدیه، استل."
...
ادامهش جا نشد اسلاید دوم بخونید
قراره دهنتونو با این داستان سرویس کنم*🗣
اد استوری یادتون نره
- ۹.۷k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط