SHATTERED GUARD
صدای ضربات سنگینی که به میتهای چرمی کوبیده میشد، مانند رگبارِ یک جنگِ نابرابر در فضای سالن میپیچید. بوی تندِ عرق، تاتامیهای کهنه و فلزِ سرد، مثل یک سیلی به صورت «شارلوت» خورد. او با انزجار بینیاش را چین داد و قدمی به عقب برداشت، اما دستِ محکمِ مادرش روی بازوی او، راه فرار را بست.
مادرش زیر گوش او با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، زمزمه کرد: «امنیت تو شوخیبردار نیست شارلوت. یا یاد میگیری چطور از خودت دفاع کنی، یا تا آخر عمرت باید با سایهی ترس راه بری. اینجا بهترین باشگاه منطقه است.»
شارلوت با خشم دستش را رها کرد و به گروهی از پسران که در انتهای سالن مشغول تمرین بودند، نگاه کرد. از دیدن بازوهای برهنه و فریادهای بلندشان حالت تهوع به او دست میداد. برای او، هر مردی یک تهدید بالقوه بود؛ موجوداتی غیرقابلکنترل که جهان را به گند کشیده بودند.
«من از این وحشیبازیها متنفرم مامان. اینا همهشون مثل همان… فقط دنبال یه فرصتن که قدرتطلبیشون رو به رخ بکشن.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدایی دورگه و خشن، مثل کشیده شدن تیغ روی شیشه، فضا را شکافت:
«هوی! اونجا ایستگاه اتوبوس نیست که وایسادین چرت و پرت میگین! اینجا باشگاهه، یا میای تمرین میکنی یا هری… برو بیرون وقت ما رو نگیر!»
شارلوت چرخید. مردی که وسط تشک ایستاده بود، با بقیه فرق داشت. کمربند مشکیاش با غرور دور کمر باریکش گره خورده بود و تیشرت ورزشی چسبانش، عضلات ورزیده و خطوطِ تندِ اندامش را به رخ میکشید. او «جئون جونگکوک» بود؛ مربیای که شهرت بداخلاقیاش از تکنیکهایش فراتر رفته بود.
جونگکوک با چشمانی سرد و بیرحم، از سر تا پای شارلوت را برانداز کرد و پوزخندی زد که رگِ گردن شارلوت را از شدت خشم برجسته کرد.
جونگکوک رو به مادر شارلوت کرد و با لحنی بیادبانه گفت: «این ضعیفه رو آوردی اینجا که چی بشه؟ اینجا مهدکودک نیست که با ناز و ادا راه بره. نگاهش کن… حتی نمیتونه درست روی پاهاش وایسه.»
شارلوت یک قدم جلو رفت. تنفر از مردان در خونش جوشید. «من ضعیف نیستم، فقط ترجیح میدم وقتم رو با آدمهای بیفرهنگی مثل تو تلف نکنم.»
مادرش زیر گوش او با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، زمزمه کرد: «امنیت تو شوخیبردار نیست شارلوت. یا یاد میگیری چطور از خودت دفاع کنی، یا تا آخر عمرت باید با سایهی ترس راه بری. اینجا بهترین باشگاه منطقه است.»
شارلوت با خشم دستش را رها کرد و به گروهی از پسران که در انتهای سالن مشغول تمرین بودند، نگاه کرد. از دیدن بازوهای برهنه و فریادهای بلندشان حالت تهوع به او دست میداد. برای او، هر مردی یک تهدید بالقوه بود؛ موجوداتی غیرقابلکنترل که جهان را به گند کشیده بودند.
«من از این وحشیبازیها متنفرم مامان. اینا همهشون مثل همان… فقط دنبال یه فرصتن که قدرتطلبیشون رو به رخ بکشن.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدایی دورگه و خشن، مثل کشیده شدن تیغ روی شیشه، فضا را شکافت:
«هوی! اونجا ایستگاه اتوبوس نیست که وایسادین چرت و پرت میگین! اینجا باشگاهه، یا میای تمرین میکنی یا هری… برو بیرون وقت ما رو نگیر!»
شارلوت چرخید. مردی که وسط تشک ایستاده بود، با بقیه فرق داشت. کمربند مشکیاش با غرور دور کمر باریکش گره خورده بود و تیشرت ورزشی چسبانش، عضلات ورزیده و خطوطِ تندِ اندامش را به رخ میکشید. او «جئون جونگکوک» بود؛ مربیای که شهرت بداخلاقیاش از تکنیکهایش فراتر رفته بود.
جونگکوک با چشمانی سرد و بیرحم، از سر تا پای شارلوت را برانداز کرد و پوزخندی زد که رگِ گردن شارلوت را از شدت خشم برجسته کرد.
جونگکوک رو به مادر شارلوت کرد و با لحنی بیادبانه گفت: «این ضعیفه رو آوردی اینجا که چی بشه؟ اینجا مهدکودک نیست که با ناز و ادا راه بره. نگاهش کن… حتی نمیتونه درست روی پاهاش وایسه.»
شارلوت یک قدم جلو رفت. تنفر از مردان در خونش جوشید. «من ضعیف نیستم، فقط ترجیح میدم وقتم رو با آدمهای بیفرهنگی مثل تو تلف نکنم.»
- ۶۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط