{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به ا

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.
آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی
پسر پاسخ داد : فکر می کنم
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی
پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست .
در پایان حرف های پسر ، پدرش مات و مبهوت او را نظاره می کرد .
پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم 🌷
#رمضان_کریم🌙🌹🍃
دیدگاه ها (۳)

ایمان داشته باش به فردایی کهبعد از یک شب تاریک می‌آید🌷 #رمضا...

در زمان حمله ی اعراب به ایران، «هرمزان» سردار ایرانی و حاکم ...

مهم نیست چند سال زندگی کنیممهم این است در این سال ها چه می ک...

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شودعاقبت غربی ترین دل نیز عاشق...

پارت اول نیمه سوم Broken Wings

نفس نکش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط