گفتم از حرفام نرنجیدی

گفتم: از حرفام نرنجیدی؟
گفت: نه!
گفتم: ولی هر کی بود، تا حالا یه چیزی بهم می‌گفت!
گفت: مادرم انسولین میزنه، اوایل خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد!
حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده....!
الان منم اونطوری ام... #حمید_جدیدی

#عاشقانه
دیدگاه ها (۷)

فکر کنم خداحافظی کردن هَمیشه اینطوریه، مثل پریدن از یه بلندی...

برای من که پُرماز فراق قصه نگواگر کتاب تو باشی کتابخانه منم ...

میدونی آخر هر عشق ته تهش چیه؟ یا مرگه یا جدایی یا عادت یه وق...

دوست داشتنِ توزیباترین گُلی ا‌ستکه خُدا آفریده ؛گفته بودم؟! ...

خون آشام عزیز (93)

دو پارتی _ گذشته فان _ funny past

کاش براتون مهم بودم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط