حکایت ملانصرالدین و چگونگی مردن
#حکایت/ ملانصرالدین و چگونگی مردن
روزی ملانصرالدین از زنش پرسید:«وقتی که شخص بمیرد چطور معلوم می شود مرده است؟»
گفت:«نشانی آن است که دست و پای او سرد می شود.»
پس از چند روز وی برای آوردن هیزم به جنگل رفت، چون هوا به شدت سرد بود دست و پای او یخ کرد، چون حرف زن را به خاطر آورد با خود اندیشید که مرده.
در حال خود را به زمین انداخته و چون مردگان دراز کشید. اتفاقا یک دسته گرگ رسیده، خرش را دریده و شروع به خوردن کردند.
ملانصرالدین آهسته سر را بلند کرد و گفت: «اگر نمرده بودم به شما می فهماندم که خوردن الاغ چه نتایجی دارد.»
روزی ملانصرالدین از زنش پرسید:«وقتی که شخص بمیرد چطور معلوم می شود مرده است؟»
گفت:«نشانی آن است که دست و پای او سرد می شود.»
پس از چند روز وی برای آوردن هیزم به جنگل رفت، چون هوا به شدت سرد بود دست و پای او یخ کرد، چون حرف زن را به خاطر آورد با خود اندیشید که مرده.
در حال خود را به زمین انداخته و چون مردگان دراز کشید. اتفاقا یک دسته گرگ رسیده، خرش را دریده و شروع به خوردن کردند.
ملانصرالدین آهسته سر را بلند کرد و گفت: «اگر نمرده بودم به شما می فهماندم که خوردن الاغ چه نتایجی دارد.»
- ۱.۶k
- ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط