ماه من
ماه من🌙
part 9
مادربزرگ نفسش را با ناراحتی بیرون داد: «این پسر خیلی لجبازه. ولی نگران نباش عزیزم. میدونم ته دلت ناراحتی… اما درست میشه.»اونجو لبخندی زورکی زد: «امیدوارم.»بعد از صبحانه، اونجو و مادربزرگ به سمت خانهی خاله حرکت کردند. خاله وقتی اونجو را دید، او را محکم در آغوش گرفت و گفت: «اخییی… دختر خوشگلم! چقدر دلم میخواست بیای. تهیونگ کو؟ چرا تنها اومدی؟»اونجو مکث کوتاهی کرد. نمیخواست با گفتن حقیقت دل مادربزرگ را بشکند. با آرامش گفت: «کار داشت، نتونست بیاد.»خاله با لبخند گفت: «عیب نداره. مردها همیشه گرفتار کارن.»
اما مادربزرگ نگاه دقیقی به صورت اونجو کرد. خوب فهمیده بود که چیزی درست نیست.
چند ساعت بعد، وقتی داشتند از خانهی خاله برمیگشتند، مادربزرگ گفت: «اونجو؟»
اونجو: «جانم مادربزرگ؟»
مادربزرگ با لحنی آرام اما جدی گفت: «تو چیزی رو از من پنهان میکنی. تهیونگ باهات بد رفتار میکنه، درسته؟»
اونجو جا خورد. مکث کرد. قلبش سریع میزد. نمیخواست بین تهیونگ و مادربزرگ اختلاف بیندازد… اما دروغ گفتن به مادربزرگ هم براش سخت بود.
با صدایی آرام گفت: «نه… چیز خاصی نیست. فقط… تهیونگ یکم وقت میخواد.»
مادربزرگ آهسته سر تکان داد، اما مشخص بود قانع نشده.
وقتی به خانه رسیدند، اونجو از شدت خستگی به اتاق رفت. اما تهیونگ هنوز برنگشته بود.
شب شد. ساعت از ده گذشت و تهیونگ هنوز نیامده بود. اونجو روی مبل نشسته بود و به در خیره مانده بود. مادربزرگ چند بار گفت: «برو بخواب عزیزم.» اما اونجو نمیتوانست.
بالاخره صدای باز شدن در آمد. تهیونگ وارد شد. بوی ا/لکل میداد و کاملاً مشخص بود که حالش خوب نیست.
اونجو با نگرانی گفت: «تهیونگ؟ خوبی؟ چرا… اینطوری؟»
تهیونگ نگاه سنگینی به او انداخت. چشمهایش نیمهخمار بود.
با خونسردی تلخی گفت: «به تو چه. مگه ازت اجازه باید بگیرم؟»
اونجو عقب رفت. مادربزرگ که صدای در را شنیده بود، از اتاقش بیرون آمد. با دیدن تهیونگ با عصبانیت گفت: «این چه وضعیه تهیونگ؟»
تهیونگ بدون هیچ احترامی گفت: «مادربزرگ… خواهش میکنم امشب هیچی نگو. فقط بذار برم بخوابم.»
از پلهها بالا رفت. اما وقتی از کنار اونجو رد شد، زیرلب گفت: «اینم تقصیر توئه. تو باعث شدی زندگیم این بشه.»
اونجو همانجا ایستاد. انگار دنیا روی سرش خراب شد. مادربزرگ او را در آغوش گرفت و گفت: «گریه نکن عزیزم… من نمیذارم اینطور ادامه پیدا کنه.»
اما اونجو نمیدانست که حالا تازه اول این بحران است… و تهیونگ نقشههای دیگری در سر دارد.
صبحِ فردای شبی که تهیونگ مست برگشت، اونجو با چشمهایی پفکرده بیدار شد. هنوز صدای هوفکردنهای تهیونگ و آن جملهی «تقصیر توئه» توی گوشش میپیچید.
وقتی وارد آشپزخانه شد، تهیونگ لباس کار پوشیده بود و داشت قهوهاش را میخورد. اما به محض اینکه اونجو را دید، لبخند مسخرهای زد؛ لبخندی که بوی نقشه میداد.
اونجو: «صبح بخیر…»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت: «از امروز یهسری قوانین جدید داریم.»
اونجو خشکش زد.
«قانون؟»
تهیونگ: «آره. نمیخوام مادربزرگ فکر کنه مشکل داریم. پس… جلوی اون، رفتار عاشقانه میکنی. زیاد. یهجوری که حتی خودش هم باورش بشه تو دیوونهوار عاشق منی.»
اونجو: «ولی… من واقعاً—»
تهیونگ دستش را بالا آورد.
«هنوز حرفم تموم نشده. در عوض… من هم بیرون از خونه طوری رفتار میکنم انگار اصلاً وجود نداری.»
اونجو قلبش فرو ریخت.
«چرا؟ من چیکار کردم؟»
تهیونگ به آرامی، اما با بیرحمی گفت:
«باید بفهمی این ازدواج اشتباهه. هرچی زودتر پشیمون بشی، زودتر از زندگی من میری بیرون.»
اونجو: «من نمیخوام برم…»
تهیونگ با پوزخند:
«میدونم. برای همین دارم کمکت میکنم.»
چند دقیقه بعد، مادربزرگ وارد شد. و درست همان لحظه، نقشهی تهیونگ شروع شد.
تهیونگ بازوی اونجو را گرفت و با صدای شیرین ساختگی گفت:
«صبح بخیر عزیزم. دیشب خوابیدی مثل فرشتهها.»
اونجو از ناباوری خشک شد. مادربزرگ ذوقزده گفت:
«وای خدا رو شکر… بالاخره دارین با هم خوب میشین.»
تهیونگ حتی موهای اونجو را عقب زد و گفت:
«تو بهترین اتفاق زندگی منی.»
اما پشت سر، طوری فشار کوچکی به دستش وارد کرد که پیامش واضح بود:
همراهی کن… وگرنه بدتر میکنم.
اونجو لبخند اجباری زد.
آن روز بعد از رفتن تهیونگ به محل کار، مادربزرگ با شوق گفت:
«دیدی گفتم تهیونگ دلش باهاته؟ رفتارش باهات خیلی عوض شده... »
اونجو به زور لبخند زد، اما تهیونگ دقیقاً همین را میخواست—که مادربزرگ باور کند همهچیز عالی است.
شب، وقتی تهیونگ برگشت، دقیقاً طبق نقشهاش رفتار کرد. جلوی مادربزرگ محکم دست اونجو را گرفت، حتی گونهاش را بوسید.
اما وقتی تنها شدند، صدا و نگاهش عوض شد.
part 9
مادربزرگ نفسش را با ناراحتی بیرون داد: «این پسر خیلی لجبازه. ولی نگران نباش عزیزم. میدونم ته دلت ناراحتی… اما درست میشه.»اونجو لبخندی زورکی زد: «امیدوارم.»بعد از صبحانه، اونجو و مادربزرگ به سمت خانهی خاله حرکت کردند. خاله وقتی اونجو را دید، او را محکم در آغوش گرفت و گفت: «اخییی… دختر خوشگلم! چقدر دلم میخواست بیای. تهیونگ کو؟ چرا تنها اومدی؟»اونجو مکث کوتاهی کرد. نمیخواست با گفتن حقیقت دل مادربزرگ را بشکند. با آرامش گفت: «کار داشت، نتونست بیاد.»خاله با لبخند گفت: «عیب نداره. مردها همیشه گرفتار کارن.»
اما مادربزرگ نگاه دقیقی به صورت اونجو کرد. خوب فهمیده بود که چیزی درست نیست.
چند ساعت بعد، وقتی داشتند از خانهی خاله برمیگشتند، مادربزرگ گفت: «اونجو؟»
اونجو: «جانم مادربزرگ؟»
مادربزرگ با لحنی آرام اما جدی گفت: «تو چیزی رو از من پنهان میکنی. تهیونگ باهات بد رفتار میکنه، درسته؟»
اونجو جا خورد. مکث کرد. قلبش سریع میزد. نمیخواست بین تهیونگ و مادربزرگ اختلاف بیندازد… اما دروغ گفتن به مادربزرگ هم براش سخت بود.
با صدایی آرام گفت: «نه… چیز خاصی نیست. فقط… تهیونگ یکم وقت میخواد.»
مادربزرگ آهسته سر تکان داد، اما مشخص بود قانع نشده.
وقتی به خانه رسیدند، اونجو از شدت خستگی به اتاق رفت. اما تهیونگ هنوز برنگشته بود.
شب شد. ساعت از ده گذشت و تهیونگ هنوز نیامده بود. اونجو روی مبل نشسته بود و به در خیره مانده بود. مادربزرگ چند بار گفت: «برو بخواب عزیزم.» اما اونجو نمیتوانست.
بالاخره صدای باز شدن در آمد. تهیونگ وارد شد. بوی ا/لکل میداد و کاملاً مشخص بود که حالش خوب نیست.
اونجو با نگرانی گفت: «تهیونگ؟ خوبی؟ چرا… اینطوری؟»
تهیونگ نگاه سنگینی به او انداخت. چشمهایش نیمهخمار بود.
با خونسردی تلخی گفت: «به تو چه. مگه ازت اجازه باید بگیرم؟»
اونجو عقب رفت. مادربزرگ که صدای در را شنیده بود، از اتاقش بیرون آمد. با دیدن تهیونگ با عصبانیت گفت: «این چه وضعیه تهیونگ؟»
تهیونگ بدون هیچ احترامی گفت: «مادربزرگ… خواهش میکنم امشب هیچی نگو. فقط بذار برم بخوابم.»
از پلهها بالا رفت. اما وقتی از کنار اونجو رد شد، زیرلب گفت: «اینم تقصیر توئه. تو باعث شدی زندگیم این بشه.»
اونجو همانجا ایستاد. انگار دنیا روی سرش خراب شد. مادربزرگ او را در آغوش گرفت و گفت: «گریه نکن عزیزم… من نمیذارم اینطور ادامه پیدا کنه.»
اما اونجو نمیدانست که حالا تازه اول این بحران است… و تهیونگ نقشههای دیگری در سر دارد.
صبحِ فردای شبی که تهیونگ مست برگشت، اونجو با چشمهایی پفکرده بیدار شد. هنوز صدای هوفکردنهای تهیونگ و آن جملهی «تقصیر توئه» توی گوشش میپیچید.
وقتی وارد آشپزخانه شد، تهیونگ لباس کار پوشیده بود و داشت قهوهاش را میخورد. اما به محض اینکه اونجو را دید، لبخند مسخرهای زد؛ لبخندی که بوی نقشه میداد.
اونجو: «صبح بخیر…»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت: «از امروز یهسری قوانین جدید داریم.»
اونجو خشکش زد.
«قانون؟»
تهیونگ: «آره. نمیخوام مادربزرگ فکر کنه مشکل داریم. پس… جلوی اون، رفتار عاشقانه میکنی. زیاد. یهجوری که حتی خودش هم باورش بشه تو دیوونهوار عاشق منی.»
اونجو: «ولی… من واقعاً—»
تهیونگ دستش را بالا آورد.
«هنوز حرفم تموم نشده. در عوض… من هم بیرون از خونه طوری رفتار میکنم انگار اصلاً وجود نداری.»
اونجو قلبش فرو ریخت.
«چرا؟ من چیکار کردم؟»
تهیونگ به آرامی، اما با بیرحمی گفت:
«باید بفهمی این ازدواج اشتباهه. هرچی زودتر پشیمون بشی، زودتر از زندگی من میری بیرون.»
اونجو: «من نمیخوام برم…»
تهیونگ با پوزخند:
«میدونم. برای همین دارم کمکت میکنم.»
چند دقیقه بعد، مادربزرگ وارد شد. و درست همان لحظه، نقشهی تهیونگ شروع شد.
تهیونگ بازوی اونجو را گرفت و با صدای شیرین ساختگی گفت:
«صبح بخیر عزیزم. دیشب خوابیدی مثل فرشتهها.»
اونجو از ناباوری خشک شد. مادربزرگ ذوقزده گفت:
«وای خدا رو شکر… بالاخره دارین با هم خوب میشین.»
تهیونگ حتی موهای اونجو را عقب زد و گفت:
«تو بهترین اتفاق زندگی منی.»
اما پشت سر، طوری فشار کوچکی به دستش وارد کرد که پیامش واضح بود:
همراهی کن… وگرنه بدتر میکنم.
اونجو لبخند اجباری زد.
آن روز بعد از رفتن تهیونگ به محل کار، مادربزرگ با شوق گفت:
«دیدی گفتم تهیونگ دلش باهاته؟ رفتارش باهات خیلی عوض شده... »
اونجو به زور لبخند زد، اما تهیونگ دقیقاً همین را میخواست—که مادربزرگ باور کند همهچیز عالی است.
شب، وقتی تهیونگ برگشت، دقیقاً طبق نقشهاش رفتار کرد. جلوی مادربزرگ محکم دست اونجو را گرفت، حتی گونهاش را بوسید.
اما وقتی تنها شدند، صدا و نگاهش عوض شد.
- ۲۳۵
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط