«آخرین ایستگاه»
«آخرین ایستگاه»
پارت دوم
یک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.
قرارشان ساعت هفت بود.
هفت شد.
هشت.
نه.
گوشیاش خاموش بود.
نیلا عصبانی بود.
اما وقتی ساعت ده بالاخره در خانه باز شد و جیهوپ وارد شد، عصبانیتش جایش را به نگرانی داد.
چهرهی جیهوپ خسته بود.
خیلی خستهتر از همیشه.
نیلا آرام پرسید:
ـ کجا بودی؟
جیهوپ چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
ـ یه کاری داشتم.
ـ چه کاری؟
ـ بعداً میگم.
نیلا نزدیکش شد.
ـ قول؟
جیهوپ دستش را گرفت.
ـ قول.
اما آن «بعداً» هیچوقت نرسید.
---
چند هفته بعد، نیلا یک پاکت روی میز پیدا کرد.
دستش لرزید وقتی پاکت رو باز کرد.
داخلش یک بلیت قطار بود.
همان ایستگاهی که اولین بار همدیگر را دیده بودند.
پشت بلیت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگه یه روز دلت برام تنگ شد، بیا اینجا.»
نیلا گیج شده بود.
همان شب به ایستگاه رفت.
باران میبارید.
روی همان صندلی نشست.
دقیقاً همانجایی که اولین بار نشسته بود.
اما جیهوپ نیامد.
قطار آمد.
رفت.
یکی دیگر آمد.
باز هم رفت.
و جیهوپ نیامد.
تا اینکه چند ساعت بعد، تلفنش زنگ خورد.
صدایی آن طرف خط، آرام و شکسته گفت:
ـ نیلا... جیهوپ دیگه برنمیگرده.
نیلا چیزی نگفت.
فقط به ریلهای خیس خیره ماند.
انگار ذهنش هنوز نمیتونست جملهای رو که شنیده بود باور کنه.
---
سالها بعد، هر وقت باران میبارید، نیلا به همان ایستگاه میرفت.
همان صندلی.
همان ساعت.
همان بلیت کهنهای که هنوز نگه داشته بود.
و هر بار وقتی قطار وارد ایستگاه میشد، برای چند ثانیه به آدمهایی که پیاده میشدند نگاه میکرد.
انگار هنوز منتظر بود یک نفر از میانشان بیرون بیاید و با همان لبخند آشنا بگوید:
ـ سلام، دخترِ ایستگاه.
اما هیچوقت نیامد.
نیلا یک بار آرام بلیت را لمس کرد و زیر لب گفت:
ـ گفتی اگه دلم برات تنگ شد بیام اینجا...
لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ فقط نگفتی با این همه دلتنگی باید چی کار کنم.
قطار دوباره حرکت کرد.
صدای حرکتش کمکم دور شد و ایستگاه دوباره در سکوت فرو رفت.
نیلا همانجا ماند.
برای چند لحظه چشمهایش را بست و خاطرهی اولین روزی را به یاد آورد؛ همان روزی که یک تأخیر ساده باعث شد دو آدم غریبه با هم آشنا شوند.
آن روز فکر میکرد تأخیر قطار فقط چند ساعت از وقتش را گرفته.
اما بعدها فهمید بعضی تأخیرها، مسیر تمام زندگی آدم را عوض میکنند.
و بعضی آدمها...
قرار نیست تا آخر داستان بمانند.
بعضیها فقط میآیند...
تا برای همیشه، تبدیل به قشنگترین قسمتِ خاطراتت شوند. 🥀
پارت دوم
یک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.
قرارشان ساعت هفت بود.
هفت شد.
هشت.
نه.
گوشیاش خاموش بود.
نیلا عصبانی بود.
اما وقتی ساعت ده بالاخره در خانه باز شد و جیهوپ وارد شد، عصبانیتش جایش را به نگرانی داد.
چهرهی جیهوپ خسته بود.
خیلی خستهتر از همیشه.
نیلا آرام پرسید:
ـ کجا بودی؟
جیهوپ چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
ـ یه کاری داشتم.
ـ چه کاری؟
ـ بعداً میگم.
نیلا نزدیکش شد.
ـ قول؟
جیهوپ دستش را گرفت.
ـ قول.
اما آن «بعداً» هیچوقت نرسید.
---
چند هفته بعد، نیلا یک پاکت روی میز پیدا کرد.
دستش لرزید وقتی پاکت رو باز کرد.
داخلش یک بلیت قطار بود.
همان ایستگاهی که اولین بار همدیگر را دیده بودند.
پشت بلیت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگه یه روز دلت برام تنگ شد، بیا اینجا.»
نیلا گیج شده بود.
همان شب به ایستگاه رفت.
باران میبارید.
روی همان صندلی نشست.
دقیقاً همانجایی که اولین بار نشسته بود.
اما جیهوپ نیامد.
قطار آمد.
رفت.
یکی دیگر آمد.
باز هم رفت.
و جیهوپ نیامد.
تا اینکه چند ساعت بعد، تلفنش زنگ خورد.
صدایی آن طرف خط، آرام و شکسته گفت:
ـ نیلا... جیهوپ دیگه برنمیگرده.
نیلا چیزی نگفت.
فقط به ریلهای خیس خیره ماند.
انگار ذهنش هنوز نمیتونست جملهای رو که شنیده بود باور کنه.
---
سالها بعد، هر وقت باران میبارید، نیلا به همان ایستگاه میرفت.
همان صندلی.
همان ساعت.
همان بلیت کهنهای که هنوز نگه داشته بود.
و هر بار وقتی قطار وارد ایستگاه میشد، برای چند ثانیه به آدمهایی که پیاده میشدند نگاه میکرد.
انگار هنوز منتظر بود یک نفر از میانشان بیرون بیاید و با همان لبخند آشنا بگوید:
ـ سلام، دخترِ ایستگاه.
اما هیچوقت نیامد.
نیلا یک بار آرام بلیت را لمس کرد و زیر لب گفت:
ـ گفتی اگه دلم برات تنگ شد بیام اینجا...
لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ فقط نگفتی با این همه دلتنگی باید چی کار کنم.
قطار دوباره حرکت کرد.
صدای حرکتش کمکم دور شد و ایستگاه دوباره در سکوت فرو رفت.
نیلا همانجا ماند.
برای چند لحظه چشمهایش را بست و خاطرهی اولین روزی را به یاد آورد؛ همان روزی که یک تأخیر ساده باعث شد دو آدم غریبه با هم آشنا شوند.
آن روز فکر میکرد تأخیر قطار فقط چند ساعت از وقتش را گرفته.
اما بعدها فهمید بعضی تأخیرها، مسیر تمام زندگی آدم را عوض میکنند.
و بعضی آدمها...
قرار نیست تا آخر داستان بمانند.
بعضیها فقط میآیند...
تا برای همیشه، تبدیل به قشنگترین قسمتِ خاطراتت شوند. 🥀
- ۹۲
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط