*Childhood love*
*Childhood love*
part:1
ساعت 5:30 صبح
هنوز هوا کمی تاریک بود خورشید داشت طلوع میکرد اگر روز دیگری چشم هایش رو می بست و به خواب عمیق فرو میرفت.
اما امروز عروسی اوست.
از بچگی تا به الان تنها آرزوی او این بود که با کسی ازدواج کند که عاشقش باشد ولی سرنوشت چیز دیگری را برای او رقم زده.
قرار بود با پسر دشمن یا دوست بچگی پدرش ازدواج کند ولی نمیدونست که قراره چه بلایی سرش بیاد.
*ویو ات*
امروز بدترین روز عمرم هست. قراره با کسی ازدواج کنم که حتی ذره ای هم عاشقش نیستم حتی تا به حال چهره ی او را ندیده بودم.
نمیدونم قراره چقدر زندگیم تیره و تار بشه بعد ازدواج با جین ولی این رو میدونم خوشبختی با کسی که عاشقش نباشی جز زجر و عذاب هیچ چیز دیگری نیست.
با صدای در از افکارم بیرون اومدم.
اجوما با لباس عروس وارد اتاق شد.
فقط با بغض به لباس عروس نگاه کردم. اجوما لباس عروس رو گذاشت و منو در آغوش گرفت اشک هایم سرازیر شد.
اجوما:بلند شو دست و صورتت رو بشور الان میکاپ آرتیست ها میرسن.
این هم میگذره دختر قشنگم،گریه نکن باشه؟
ات:چشم(با بغض)
اجوما:من میرم تا راحت باشی عزیزم(لبخند زوری)
بعد از رفتن اجوما بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم یک دوش نیم ساعته گرفتم.
میکاپ آرتیست ها رسیدن(لباس عروس و آرایش ات رو میزارم)
سولی هم بعد رفتن میکاپ آرتیست ها اومد و کمکم کرد تا لباس عروس رو بپوشم.
سولی:دختر چه خوشگل شدییییی(با ذوق)
ات:آره...
سولی:ناراحت نباش ازدواج الکیه با مونبین هم کات کردی من هم هستم همیشه پیشت چند سال دیگه طلاقش میدی تموم بشه.
ات:نمیشه پدر جین من رو تهدید کرده که.....
پارت دیگه رو هم مینویسم شب میزارم
part:1
ساعت 5:30 صبح
هنوز هوا کمی تاریک بود خورشید داشت طلوع میکرد اگر روز دیگری چشم هایش رو می بست و به خواب عمیق فرو میرفت.
اما امروز عروسی اوست.
از بچگی تا به الان تنها آرزوی او این بود که با کسی ازدواج کند که عاشقش باشد ولی سرنوشت چیز دیگری را برای او رقم زده.
قرار بود با پسر دشمن یا دوست بچگی پدرش ازدواج کند ولی نمیدونست که قراره چه بلایی سرش بیاد.
*ویو ات*
امروز بدترین روز عمرم هست. قراره با کسی ازدواج کنم که حتی ذره ای هم عاشقش نیستم حتی تا به حال چهره ی او را ندیده بودم.
نمیدونم قراره چقدر زندگیم تیره و تار بشه بعد ازدواج با جین ولی این رو میدونم خوشبختی با کسی که عاشقش نباشی جز زجر و عذاب هیچ چیز دیگری نیست.
با صدای در از افکارم بیرون اومدم.
اجوما با لباس عروس وارد اتاق شد.
فقط با بغض به لباس عروس نگاه کردم. اجوما لباس عروس رو گذاشت و منو در آغوش گرفت اشک هایم سرازیر شد.
اجوما:بلند شو دست و صورتت رو بشور الان میکاپ آرتیست ها میرسن.
این هم میگذره دختر قشنگم،گریه نکن باشه؟
ات:چشم(با بغض)
اجوما:من میرم تا راحت باشی عزیزم(لبخند زوری)
بعد از رفتن اجوما بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم یک دوش نیم ساعته گرفتم.
میکاپ آرتیست ها رسیدن(لباس عروس و آرایش ات رو میزارم)
سولی هم بعد رفتن میکاپ آرتیست ها اومد و کمکم کرد تا لباس عروس رو بپوشم.
سولی:دختر چه خوشگل شدییییی(با ذوق)
ات:آره...
سولی:ناراحت نباش ازدواج الکیه با مونبین هم کات کردی من هم هستم همیشه پیشت چند سال دیگه طلاقش میدی تموم بشه.
ات:نمیشه پدر جین من رو تهدید کرده که.....
پارت دیگه رو هم مینویسم شب میزارم
- ۸۱
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط