I Fell in Love with My Little Secretary

I Fell in Love with My Little Secretary🖤❤

Part 10

🔻 صبح‌هادی عمارت…

ات با چشمای خسته بیدار شد. هنوز روی تخت بود. لباس عروسش دیگه نبود، تاراشا براش لباس ساده آورده بود. یونگی همون کناره تخت نشسته بود، یه جعبه کوچیک تو دستش.

یونگی (آروم): «بیدار شدی؟»

ات (خشک): «… چرا هنوز اینجام؟»

یونگی (لبخند نصفه، جعبه رو باز می‌کنه): «چون جات همینه. کنار من. ببین، اینو برات گرفتم.»

داخل جعبه یه دستبند نقره‌ای ظریف بود، با نگین‌های کوچیک.

ات با اخم: «من نمی‌خوام.»

یونگی دستشو گرفت، با زور ملایم ولی قاطع دستبند رو بست دور مچش.
یونگی (زمزمه): «نخواستی هم باید داشته باشی. قشنگه رو دستت…»

ات خواست بکشه بیرون: «گفتم نمی‌خوام!»

یونگی دستشو محکم‌تر گرفت: «بس کن، ات. من هیچ‌وقت ازت چیزی نمی‌خوام… فقط بذار چیزایی که می‌گیرم، پیشت بمونه.»

ات با اشک: «ولی من هنوز نمی‌تونم… هنوز قبول نکردم این ازدواج رو…»

یونگی صورتشو نزدیک برد، نفسشو روی صورت ات حس می‌کرد: «قبول نکردی، اما قانون قبول کرده. از این به بعد فقط منم. می‌خوای یا نه.»

ات اشکاشو پاک کرد، سرشو برگردوند: «شما نمی‌فهمین… این زورگویی نیست، این شکنجه‌ست.»

یونگی چند لحظه ساکت شد. بعد ناگهان نرم شد، موهاشو کنار زد.
یونگی: «شکنجه؟ خب… اگه فکر می‌کنی این شکنجه‌ست، بذار من بهترین شکنجه‌گر دنیا باشم. اون‌قدر بهت محبت می‌کنم، اون‌قدر همه‌چی رو برات می‌خرم… که یادت بره کی بودی.»

ات (با بغض): «محبت؟! محبت زورکی محبت نیست…»

یونگی خندید، صورتشو بوسید. ات صورتشو عقب کشید.


---

🔻 هم‌زمان، خونه یونگی و سونجی…

سونجی جلوی آینه وایساده بود. گوشی توی دستش. دوباره خبر عجیبی شنیده بود. خدمتکارای عمارت بین خودشون پچ‌پچ کرده بودن.

سونجی (عصبی، داد می‌زنه): «یعنی چی یونگی چند شبه خونه نیومده؟! یعنی چی می‌گین کسی تو عمارت جدیده؟! کیه؟! کی اون زنه؟!»

خدمتکارای اون خونه سرشونو پایین انداختن.

سونجی دستشو کوبید به میز: «نه… نه… این نمی‌تونه واقعیت داشته باشه… یونگی فقط مال منه… فقط من!»

اشکاش سرازیر شد. شروع کرد پرخاشگرانه قدم زدن توی اتاق.
سونجی: «من نمی‌ذارم… نمی‌ذارم یه هرزه بیاد بینمون… نمی‌ذارم!»

اون لحظه، برای اولین بار یه حس سنگین افسردگی و شکست روی شونه‌هاش نشست. نگاهش خالی شد. اما دوباره خودش رو کوبید به دیوار و داد زد: «یونگی… چرا؟!»


---

🔻 برگردیم به عمارت یونگی…

ات روی تخت نشسته بود. یونگی روبه‌روش ایستاده بود، یه جعبه دیگه آورد.

یونگی (با لبخند نرم): «بازم می‌گی نمی‌خوای؟ خب این بار هم امتحان کن…»

ات (با خشم): «من نمی‌خوام! شما چرا نمی‌فهمین؟!»

یونگی خم شد، چونه ات رو گرفت و مجبورش کرد نگاه کنه توی چشم‌هاش.
یونگی: «چون می‌خوام وابستم بشی. می‌فهمی؟ چون نمی‌خوام یه روزی فکر کنی می‌تونی از من جدا بشی.»

ات با گریه، دستشو زد کنار: «من هیچ‌وقت عاشقت نمی‌شم.»

یونگی مکث کرد، بعد خندید.
یونگی: «اشکالی نداره… من به جای هر دوی ما عاشقت می‌شم.»


---

راستی 190تا شدنمون مبارک 🎀
نمیدونم تبریک گفتم یا نه 😂😐
دیدگاه ها (۳۹)

عکس فیک تغییر کرد

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 12🔻 ظهر، دفتر وک...

عکس شخصیت ها

عشقای دلم به خاطر اینکه تا 1ماه دیگه مدرسه ها باز میشه مبخوا...

دوست پسر دمدمی مزاج

پارت ۴۴ات: جیمین اخرین هشدارمه جیمین: عوم... منتظرم جیمین : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط