سایه های یخ زده

پارت2

درب آسانسور بسته شد و ات تنها ماند. همان لحظه که فلز سرد در برابرش بسته شد، دیگر نتوانست مقاومت کند. بغضی که از لحظه ورود پدرش گلوش را فشار می‌داد، شکست. اشک‌ها داغ و بی‌وقفه روی گونه‌هایش جاری شدند، طوری که حتی فرصت نکرد پاکشان کند.

دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای هق‌هقش در فضای خالی آسانسور نپیچد، اما نفس‌های بریده‌اش همه چیز را لو می‌داد. سال‌ها بود که جلوی دیگران گریه نکرده بود. حتی وقتی کودک بود و پدرش بارها و بارها بهش سیلی زده بود، یاد گرفته بود اشک‌هایش را قورت بدهد. ولی الان… اینجا… همه چیز شکسته بود.

صدای بوق ملایم آسانسور اعلام کرد که به طبقه آخر رسیده. ات سریع اشک‌هایش را با آستین پاک کرد، اما چشم‌های سرخش را نمی‌توانست پنهان کند. با قدم‌های آهسته به سمت دفترش رفت.

روی صندلی نشست و سعی کرد وانمود کند که همه چیز عادی است. پرونده‌ها را روی میز مرتب کرد، کامپیوتر را روشن کرد، اما دستانش می‌لرزیدند.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در دفتر باعث شد به خودش بیاید.
چان بود. بی‌خبر و بی‌صدا وارد شد، مثل سایه‌ای که از همه چیز خبر دارد. در را بست و مستقیم به سمت میز او آمد.

«سرت رو بیار بالا.»
صدایش آرام بود، ولی آن‌قدر قاطع که ات نتوانست مخالفت کند. با تردید نگاهش را بالا آورد.

چان چند ثانیه فقط نگاهش کرد. چشم‌هایش از سرخی و اشک هنوز خیس بود، ولی ات سعی کرد محکم باشد.
«خوبم…»
چان ابرو بالا انداخت. «واضحاً نیستی.»

او به آرامی به لبه میز تکیه داد. «اون مرد… همیشه اینطور بوده؟»
ات لحظه‌ای سکوت کرد. نمی‌خواست این رازها را برای رئیسش بازگو کند. اما چیزی در نگاه چان بود—نه کنجکاوی، بلکه حس اینکه واقعاً می‌خواهد بداند.
«اون… پدرمه.» صدایش لرزید. «از وقتی یادم میاد… همیشه بدرفتاری کرده. همیشه فکر کرده من مقصر همه چیزم. امروز… فقط می‌خواست تحقیرم کنه.»

چان نگاهش را به زمین انداخت، انگار چیزی را با خودش مرور می‌کند. «اینجا، کسی حق نداره با تو اینطور حرف بزنه. حتی اون.»
ات با تلخی خندید. «تو هم از روز اول باهام سرد بودی.»
چان سرش را بالا آورد. «سرد بودن… با بی‌احترامی فرق داره.»

برای لحظه‌ای، سکوتی سنگین بینشان افتاد. تنها صدای تهویه هوا در اتاق می‌پیچید.
چان قدمی به سمتش برداشت. «تو کارتو بی‌نقص انجام میدی. بیشتر از هرکسی که اینجا دیدم. حتی وقتی من…» مکث کرد. «حتی وقتی من بهت فرصت ندادم که خودتو نشون بدی.»

ات فقط نگاهش کرد، بی‌حرف.
چان آهی کشید و به آرامی گفت: «شاید دلیلش این بود که… از روز اول، وقتی دیدمت، یاد خودم افتادم. یاد روزایی که مجبور بودم همه چیز رو پنهون کنم تا قوی به نظر بیام.»

ات با شنیدن این جمله، برای اولین بار حس کرد سردی چان فقط یک نقاب است.

چان کمی عقب رفت، اما قبل از اینکه از اتاق خارج شود گفت:
«از امروز، هرکی حتی پدرت بهت نزدیک شد و باعث ناراحتیت شد، اول به من خبر بده. بقیه‌اش با من.»
لحنش آن‌قدر جدی بود که ات شک نکرد منظورش دقیقاً همان چیزی است که مافیا می‌گوید: تهدیدی برای هرکسی که بخواهد به او آسیب بزند.

در همان لحظه، ات فهمید که چیزی بینشان تغییر کرده. شاید هنوز سردی ظاهری چان باقی بماند، اما پشت آن نگاه، یک حامی پیدا شده بود… کسی که اگر لازم باشد، دنیا را برایش به آتش می‌کشد.
~~~~~~~~~~~~~~
#استری_کیدز
#فیکشن
#فیک
#فن_فیک
#چان
#مافیا
دیدگاه ها (۰)

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

مافیای من — قسمت ۲۰حقیقتی که نباید می‌فهمیدات همان‌جا ایستاد...

قسمت هفده

چندپارتی تهیونگ

پارت ۱۹۷

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_39/5فصل هفدهم |...

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇24ویو هویج:حیاط مدرسه شلوغ بود.زنگ تف...

دو پارتی از هیسونگ پارت اخریک ساعت بعد، ات به خانه برگشت.در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط