صحنه اتاق خواب ات پارت
صحنه: اتاق خواب ا.ت (پارت ۱)
(نکته: ا.ت خواهر کوچیکتر باجی هستش و ا.ت دوست دختر کازوتورا هم هستش)
اتاق ا.ت با دیوارهای محصور در پوسترهای انیمه و روشنایی ملایم، حال و هوای خاصی داره. پنجره بازه و نسیم خنکی از بیرون میاد. یومه توی تختش نشسته و در حال مطالعه یه مانگا هست. ناگهان صدای خفیفی میاد و در کمال تعجب کازوتورا از پنجره وارد اتاق میشه.
کازوتورا:
با یه لبخند شیطنتآمیز
"خیلی وقته ندیدمت، گربه کوچولو! بزرگ شدی!"
ا.ت:
با تعجب و خنده
چرا اینطوری میای تو؟ اگه کسی ببینه چه فکری میکنه؟"
ا.ت به طرف کازوتورا میچرخد. قلبش یه ذره تندتر میزنه. احساس توی چشمهای کازوتورا رو میفهمه؛ شور و شوقی که همیشه بهش داشته.
کازوتورا:
با نگاهی جدی، ولی پر از شوخی
نگران نباش، من همیشه برای نجاتت اینجا هستم! "
ا.ت:
"خوب، پس باید خیلی حواست رو جمع کنی! من سبکی هم دارم!" *لبخند شیطانی میزند.*
کازوتورا میخنده و ا.ت بهش میگه که وقتی باجی خونه نبوده، چه چیزهایی رو تجربه کرده. آنها دربارهي روزهای گذشته صحبت میکنند و کازوتورا به یاد میآره چقدر یومه در زمانی که بچه بود، پر از انرژی و شوخی بود.
کازوتورا:
"هر بار که به یاد میارمت، یاد اون گربه کوچولوی بامزهای میافتم که همهچی رو به هم میریخت!" *چشمکی میزند.*
ا.ت:
"تو هم نباید از یاد ببری که خودت هم یکی از همین گربههای ناز بودی!" *با لحن شوخی جواب میدهد.
امیدوارم خوشتون اومده باشه و لذت برده باشین این اولین باریه که مینویسم
(نکته: ا.ت خواهر کوچیکتر باجی هستش و ا.ت دوست دختر کازوتورا هم هستش)
اتاق ا.ت با دیوارهای محصور در پوسترهای انیمه و روشنایی ملایم، حال و هوای خاصی داره. پنجره بازه و نسیم خنکی از بیرون میاد. یومه توی تختش نشسته و در حال مطالعه یه مانگا هست. ناگهان صدای خفیفی میاد و در کمال تعجب کازوتورا از پنجره وارد اتاق میشه.
کازوتورا:
با یه لبخند شیطنتآمیز
"خیلی وقته ندیدمت، گربه کوچولو! بزرگ شدی!"
ا.ت:
با تعجب و خنده
چرا اینطوری میای تو؟ اگه کسی ببینه چه فکری میکنه؟"
ا.ت به طرف کازوتورا میچرخد. قلبش یه ذره تندتر میزنه. احساس توی چشمهای کازوتورا رو میفهمه؛ شور و شوقی که همیشه بهش داشته.
کازوتورا:
با نگاهی جدی، ولی پر از شوخی
نگران نباش، من همیشه برای نجاتت اینجا هستم! "
ا.ت:
"خوب، پس باید خیلی حواست رو جمع کنی! من سبکی هم دارم!" *لبخند شیطانی میزند.*
کازوتورا میخنده و ا.ت بهش میگه که وقتی باجی خونه نبوده، چه چیزهایی رو تجربه کرده. آنها دربارهي روزهای گذشته صحبت میکنند و کازوتورا به یاد میآره چقدر یومه در زمانی که بچه بود، پر از انرژی و شوخی بود.
کازوتورا:
"هر بار که به یاد میارمت، یاد اون گربه کوچولوی بامزهای میافتم که همهچی رو به هم میریخت!" *چشمکی میزند.*
ا.ت:
"تو هم نباید از یاد ببری که خودت هم یکی از همین گربههای ناز بودی!" *با لحن شوخی جواب میدهد.
امیدوارم خوشتون اومده باشه و لذت برده باشین این اولین باریه که مینویسم
- ۱۳۵
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط