پارت سیوهشتم | صدای شلیک
پارت سیوهشتم | صدای شلیک
پارک لارا
هنوز صدای خندههامون توی سالن میپیچید.
میچا نفسنفسزنان گفت:
ـ من میرم اتاقم، دستشویی میام.
رُزا خندید.
ـ منم یه کار دارم، الان میام.
من گوشیام رو بالا گرفتم.
ـ منم گوشیمو بزنم شارژ، برمیگردم.
جیهان دستش رو تکون داد.
ـ باشه، بدویین! راند بعدی قایمموشک منتظرتونه.
سهتایی با خنده از پلهها بالا رفتیم.
پسرا دوباره کنار هم موندن.
لیام گفت:
ـ من هنوز باورم نمیشه با آدمای بالغ قایمموشک بازی کردیم.
جونگکوک خندید.
ـ خودت از همه بیشتر دویدی.
جیهان گفت:
ـ ساکت، راند بعدی من میبرم.
چند لحظه همهچیز عادی بود.
تا اینکه—
صدای شلیک.
همراه با صدای شکستن چند شیشه، سکوت ویلا رو در هم کوبید.
همه خشکشون زد.
جیهان با صدای پایین گفت:
ـ لعنتی...
لیام فوراً از جاش بلند شد.
ـ وای...
جونگکوک با چهرهای کاملاً جدی به سمت پنجره نگاه کرد.
ـ فاک!
دوباره صدای شکستن شیشه اومد.
جیهان ناگهان چشمهاش گرد شد.
ـ دخترا!
همه با عجله به سمت پلهها دویدن.
جونگکوک سریعتر از بقیه خودش رو به طبقهی بالا رسوند.
لیام پشت سرش بود.
جونگکوک برگشت.
ـ لیام! جانسو رو هم با خودت بیار!
جانسو که از ترس خودش رو به جونگکوک رسانده بود، با صدای لرزان گفت:
ـ کوکی!
جونگکوک محکم گفت:
ـ لیام، ببرش پایین!
ـ ولی کوکی—
ـ الان!
لیام بازوی جانسو رو گرفت و همراه خودش کشید.
جونگکوک خودش رو به اتاق لارا رسوند.
در رو باز کرد.
پارک لارا
اتاقم در چند ثانیه تبدیل به جایی غریبه شده بود.
شیشهی پنجره شکسته بود و وسایل روی زمین افتاده بود.
من گوشهی اتاق نشسته بودم و با دستهام گوشهام رو گرفته بودم.
اشک بیاختیار روی صورتم میاومد.
صدای در باعث شد سرم رو بالا بیارم.
ـ لارا!
جونگکوک بود.
با عجله خودش رو به من رسوند و کنارم نشست.
ـ چیزی نیست. آروم باش.
هنوز از ترس نمیتونستم درست حرف بزنم.
ـ جونگکوک...
ـ من اینجام. نگاه کن.
آروم دستهام رو پایین آورد.
ـ چیزیت بهت برخورد نکرد که؟
سرم رو تکون دادم.
ـ نه...
ـ خوبه. پس آروم نفس بکش.
صدای قدمهای تند از راهرو میاومد.
جیهان خودش رو به اتاق میچا رسوند.
ـ میچا!
صدای میچا از داخل اتاق اومد.
ـ جیهان!
جیهان سریع وارد شد و وقتی دید سالمه، نفس راحتی کشید.
ـ چیزی نشده؟
میچا سرش رو تکون داد.
ـ نه... خیلی ترسیدم.
ـ بیا، باید از اینجا بریم.
لیام هم رُزا رو پیدا کرده بود و هر سه سریع به سمت پایین حرکت کردن.
اما قبل از اینکه کسی به طبقهی پایین برسه...
صدای باز شدن در ورودی آمد.
همه ایستادند.
چند صدای مردانه از پایین شنیده شد.
جیهان آرام گفت:
ـ اینا مهمون نیستن...
جونگکوک نگاهش رو به جیهان دوخت.
هر دو همان لحظه یک چیز را فهمیده بودند.
دشمنها بالاخره پیداشان کرده بودند.
جونگکوک نگاه کوتاهی به لارا انداخت.
ـ از این لحظه، هیچکس تنها جایی نمیره.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
و این بار...
دیگر خبری از بازی و خنده نبود....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب من دارم میرممم سعی میکنم آپلود کنن و خواهشا حمایتت کنیدد دیگه نخونید رد بشیددد
کامنت۱۵
لایک ۱۵
پارک لارا
هنوز صدای خندههامون توی سالن میپیچید.
میچا نفسنفسزنان گفت:
ـ من میرم اتاقم، دستشویی میام.
رُزا خندید.
ـ منم یه کار دارم، الان میام.
من گوشیام رو بالا گرفتم.
ـ منم گوشیمو بزنم شارژ، برمیگردم.
جیهان دستش رو تکون داد.
ـ باشه، بدویین! راند بعدی قایمموشک منتظرتونه.
سهتایی با خنده از پلهها بالا رفتیم.
پسرا دوباره کنار هم موندن.
لیام گفت:
ـ من هنوز باورم نمیشه با آدمای بالغ قایمموشک بازی کردیم.
جونگکوک خندید.
ـ خودت از همه بیشتر دویدی.
جیهان گفت:
ـ ساکت، راند بعدی من میبرم.
چند لحظه همهچیز عادی بود.
تا اینکه—
صدای شلیک.
همراه با صدای شکستن چند شیشه، سکوت ویلا رو در هم کوبید.
همه خشکشون زد.
جیهان با صدای پایین گفت:
ـ لعنتی...
لیام فوراً از جاش بلند شد.
ـ وای...
جونگکوک با چهرهای کاملاً جدی به سمت پنجره نگاه کرد.
ـ فاک!
دوباره صدای شکستن شیشه اومد.
جیهان ناگهان چشمهاش گرد شد.
ـ دخترا!
همه با عجله به سمت پلهها دویدن.
جونگکوک سریعتر از بقیه خودش رو به طبقهی بالا رسوند.
لیام پشت سرش بود.
جونگکوک برگشت.
ـ لیام! جانسو رو هم با خودت بیار!
جانسو که از ترس خودش رو به جونگکوک رسانده بود، با صدای لرزان گفت:
ـ کوکی!
جونگکوک محکم گفت:
ـ لیام، ببرش پایین!
ـ ولی کوکی—
ـ الان!
لیام بازوی جانسو رو گرفت و همراه خودش کشید.
جونگکوک خودش رو به اتاق لارا رسوند.
در رو باز کرد.
پارک لارا
اتاقم در چند ثانیه تبدیل به جایی غریبه شده بود.
شیشهی پنجره شکسته بود و وسایل روی زمین افتاده بود.
من گوشهی اتاق نشسته بودم و با دستهام گوشهام رو گرفته بودم.
اشک بیاختیار روی صورتم میاومد.
صدای در باعث شد سرم رو بالا بیارم.
ـ لارا!
جونگکوک بود.
با عجله خودش رو به من رسوند و کنارم نشست.
ـ چیزی نیست. آروم باش.
هنوز از ترس نمیتونستم درست حرف بزنم.
ـ جونگکوک...
ـ من اینجام. نگاه کن.
آروم دستهام رو پایین آورد.
ـ چیزیت بهت برخورد نکرد که؟
سرم رو تکون دادم.
ـ نه...
ـ خوبه. پس آروم نفس بکش.
صدای قدمهای تند از راهرو میاومد.
جیهان خودش رو به اتاق میچا رسوند.
ـ میچا!
صدای میچا از داخل اتاق اومد.
ـ جیهان!
جیهان سریع وارد شد و وقتی دید سالمه، نفس راحتی کشید.
ـ چیزی نشده؟
میچا سرش رو تکون داد.
ـ نه... خیلی ترسیدم.
ـ بیا، باید از اینجا بریم.
لیام هم رُزا رو پیدا کرده بود و هر سه سریع به سمت پایین حرکت کردن.
اما قبل از اینکه کسی به طبقهی پایین برسه...
صدای باز شدن در ورودی آمد.
همه ایستادند.
چند صدای مردانه از پایین شنیده شد.
جیهان آرام گفت:
ـ اینا مهمون نیستن...
جونگکوک نگاهش رو به جیهان دوخت.
هر دو همان لحظه یک چیز را فهمیده بودند.
دشمنها بالاخره پیداشان کرده بودند.
جونگکوک نگاه کوتاهی به لارا انداخت.
ـ از این لحظه، هیچکس تنها جایی نمیره.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
و این بار...
دیگر خبری از بازی و خنده نبود....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب من دارم میرممم سعی میکنم آپلود کنن و خواهشا حمایتت کنیدد دیگه نخونید رد بشیددد
کامنت۱۵
لایک ۱۵
- ۶۹۵
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط