پشت در سرای تو با من قرار نیست

پشت در سرای تو با من قرار نیست
بگشای در که حوصله‌ی انتظار نیست

تنها تو برکه‌وار زلال ِ تلالوئی
کز هیچ سو بر آینه‌های ات غبار نیست

جز دست‌های تو، که بهار ِ نوازش‌اند
با هیچ باغ‌ و باغچه این برگ و بار نیست

غیر از جبین و چشم تو ، این برگ معرفت
با هیچ متن، حاشیه‌ی اعتبار نیست

هر رفتنی به سوی تو برگشت می‌خورد
ما را که جز طواف حریم ات مدار نیست

با من بخوان که غلغله در گنبد افکنیم
از نغمه‌ای که خوش‌تر از آن یادگار نیست

حسین منزوی
دیدگاه ها (۴)

پاییز شروع شد...از غروب های سردُ ،ابرهای تاریکش،که بگذریم،قش...

قصابی بود که هنگام کار با ساتور ، دستش را برید و خون زیادی ا...

.چه کسی گفته پاییز دلگیر است؟!...اصلا انگِ دلگیری به پاییز ن...

در مسلک مـا ،سـوختـه دلان، نیرنگ ،حرام است..ایـن بخت ،گـهـی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط