{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت به نیمه شب نزدیک. ماه از پنجره نور می‌پاشد به تاریکی

ساعت به نیمه شب نزدیک. ماه از پنجره نور می‌پاشد به تاریکی. حسی شبیه خواب مرا می‌کشد به تخت. سرم فشرده به بالشت، هزار خاطره پنهان زیر پتو مرا می‌رساند به بی‌خوابی...
دلپیچه بی‌خوابی مرا می‌کشاند به تو و شب این مزرعه حاصل‌خیز خیال‌ها....
تصور می‌کنم تو بیدار باشی لم داده روی آن کاناپه قهوه‌ای غرق در خیال هر آنچه غیر من....
گمان می‌کنم فراموش شدن دردی‌ست که نمی‌کشد اما #هیزم_آتشی می‌شود برای سوزاندن آن کس که فراموش نمی‌کند.
دیدگاه ها (۴)

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

نمی دانستم چه کنم.بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟یا دو...

𝖕𝖆𝖗𝖙3ساعت ده شب بود.عمارت ساکت بود. آقای کانگ رفته بود. مهما...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهشتم: چاقویی که نرسید---آن شب.در جنگ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

قسمت ۶

⁨⁨تو نقطه‌ضعفم را نمی‌شناختی؛ سال‌ها نگهبانش بودیاجازه بدهید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط