{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد

عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد
عشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد

بر جمال و چهرهٔ او عقلها را پیرهن
نعرهٔ عشق از گریبان تا به دامن چاک زد

حسن او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بست
لطف او در چشم آب و باد و آتش خاک زد

آتش عشقش جنیبتهای زر چون در کشید
آب حیوانش به خدمت چنگ در فتراک زد

شاه عشقش چون یکی بر کد خدای روم تاخت
گفتی افریدون در آمد گرز بر ضحاک زد

زهر او آب رخ تریاک برد و پاک برد
درد او بر لشکر درمان زد و بی‌باک زد

درد او دیده چو افسر بر سر درمان نهاد
زهر او چون تیغ دل بر تارک تریاک زد

جادوی استاد پیش خاک پای او بسی
بوسه‌های سرنگون بر پایش از ادراک زد

عقل و جان را همچو شمع و مشعله کرد آنگهی
آتش بی باک را در عقل و جان پاک زد

می سنایی را همو داد و همو زان پس به جرم
سرنگون چون خوشه کرد و حدبه چوب تاک زد


سنایی
دیدگاه ها (۱)

گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کندصدهزاران ماه آن شب خدمت ماه...

روی او ماهست اگر بر ماه مشک افشان بودقد او سروست اگر بر سرو ...

اندر دل من عشق تو نور یقینستبر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگینس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط