🧁 پارت چهاردهم | اعترافی که در دل ماند
🧁 پارت چهاردهم | اعترافی که در دل ماند
بعد از آن روز شلوغ، چند روزی گذشت.
لیانا و جنگکوک تقریباً هر روز همدیگر را میدیدند؛
گاهی در قنادی، گاهی در مؤسسه و گاهی هم در برنامههای خیریه.
اما چیزی تغییر کرده بود...
دیگر هر دو، بیشتر از قبل حواسشان به یکدیگر بود.
---
آن روز، لیانا از صبح مشغول درست کردن یک سفارش بزرگ برای افتتاح یک کتابخانهی خیریه بود.
در حالی که روبان آخرین جعبه را میبست، تلفنش زنگ خورد.
روی صفحه نوشته شده بود:
جئون جنگکوک
لبخند روی لبهایش نشست.
ـ سلام آقای جئون.
ـ سلام، خانم کیم. مزاحمتون نشدم؟
ـ نه، اصلاً.
ـ میخواستم اگه فرصت دارین، امروز بعدازظهر یه سر به مؤسسه بیاین. یه سورپرایز کوچیک براتون دارم.
لیانا با کنجکاوی خندید.
ـ سورپرایز؟
ـ آره... ولی اگه الان بگم، دیگه سورپرایز نیست.
ـ باشه، حتماً میام.
---
ساعت پنج عصر...
لیانا وارد مؤسسه شد.
اما برخلاف همیشه، حیاط ساکت بود.
با تعجب اطراف را نگاه کرد.
ناگهان صدای خندهی چند کودک را شنید.
وقتی به سالن رسید، در را باز کرد و همان لحظه...
«سوورپراایز!»
تمام سالن با بادکنکهای رنگی تزئین شده بود.
روی دیوار، عکسی از اولین جشن خیریهی مشترکشان نصب شده بود.
بچهها با ذوق دور لیانا جمع شدند.
دختربچهای دست او را گرفت و گفت:
ـ خانم لیانا، این برای شماست.
او یک دسته گل کوچک از گلهای کاغذی را به لیانا داد.
لیانا با چشمانی پر از اشک لبخند زد.
ـ وای... چه قشنگه...
جنگکوک جلو آمد و گفت:
ـ بچهها خودشون درستش کردن.
ـ برای چی؟
جنگکوک با لبخند پاسخ داد:
ـ برای تشکر...
چون میگن از وقتی شما اومدین، مؤسسه شیرینتر شده.
لیانا دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
او تکتک بچهها را در آغوش گرفت.
---
بعد از رفتن بچهها، لیانا و جنگکوک در حیاط مؤسسه قدم میزدند.
هوا خنک و دلپذیر بود.
لیانا هنوز دستهگل کاغذی را در دست داشت.
آرام گفت:
ـ فکر نمیکنم تا آخر عمرم این هدیه رو فراموش کنم.
جنگکوک لبخند زد.
ـ بعضی هدیهها قیمت ندارن... چون از ته دل ساخته شدن.
چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
جنگکوک به لیانا نگاه کرد.
در دلش هزار بار خواست بگوید:
«دوستت دارم...»
اما...
هنوز زود بود.
او نمیخواست عجله کند.
میخواست وقتی احساسش را بیان میکند، مطمئن باشد که لیانا هم از شنیدن آن خوشحال میشود.
در همان لحظه، لیانا هم در دلش آرزو کرد:
«کاش این لحظهها هیچوقت تموم نشن...»
بدون اینکه هیچ اعترافی بینشان رد و بدل شود...
هر دو فهمیدند که قلبشان، آرامآرام صاحب جدیدی پیدا کرده است.
و شاید...
آن روز، عشق قبل از آنکه به زبان بیاید، در نگاهشان گفته شده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
بعد از آن روز شلوغ، چند روزی گذشت.
لیانا و جنگکوک تقریباً هر روز همدیگر را میدیدند؛
گاهی در قنادی، گاهی در مؤسسه و گاهی هم در برنامههای خیریه.
اما چیزی تغییر کرده بود...
دیگر هر دو، بیشتر از قبل حواسشان به یکدیگر بود.
---
آن روز، لیانا از صبح مشغول درست کردن یک سفارش بزرگ برای افتتاح یک کتابخانهی خیریه بود.
در حالی که روبان آخرین جعبه را میبست، تلفنش زنگ خورد.
روی صفحه نوشته شده بود:
جئون جنگکوک
لبخند روی لبهایش نشست.
ـ سلام آقای جئون.
ـ سلام، خانم کیم. مزاحمتون نشدم؟
ـ نه، اصلاً.
ـ میخواستم اگه فرصت دارین، امروز بعدازظهر یه سر به مؤسسه بیاین. یه سورپرایز کوچیک براتون دارم.
لیانا با کنجکاوی خندید.
ـ سورپرایز؟
ـ آره... ولی اگه الان بگم، دیگه سورپرایز نیست.
ـ باشه، حتماً میام.
---
ساعت پنج عصر...
لیانا وارد مؤسسه شد.
اما برخلاف همیشه، حیاط ساکت بود.
با تعجب اطراف را نگاه کرد.
ناگهان صدای خندهی چند کودک را شنید.
وقتی به سالن رسید، در را باز کرد و همان لحظه...
«سوورپراایز!»
تمام سالن با بادکنکهای رنگی تزئین شده بود.
روی دیوار، عکسی از اولین جشن خیریهی مشترکشان نصب شده بود.
بچهها با ذوق دور لیانا جمع شدند.
دختربچهای دست او را گرفت و گفت:
ـ خانم لیانا، این برای شماست.
او یک دسته گل کوچک از گلهای کاغذی را به لیانا داد.
لیانا با چشمانی پر از اشک لبخند زد.
ـ وای... چه قشنگه...
جنگکوک جلو آمد و گفت:
ـ بچهها خودشون درستش کردن.
ـ برای چی؟
جنگکوک با لبخند پاسخ داد:
ـ برای تشکر...
چون میگن از وقتی شما اومدین، مؤسسه شیرینتر شده.
لیانا دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
او تکتک بچهها را در آغوش گرفت.
---
بعد از رفتن بچهها، لیانا و جنگکوک در حیاط مؤسسه قدم میزدند.
هوا خنک و دلپذیر بود.
لیانا هنوز دستهگل کاغذی را در دست داشت.
آرام گفت:
ـ فکر نمیکنم تا آخر عمرم این هدیه رو فراموش کنم.
جنگکوک لبخند زد.
ـ بعضی هدیهها قیمت ندارن... چون از ته دل ساخته شدن.
چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
جنگکوک به لیانا نگاه کرد.
در دلش هزار بار خواست بگوید:
«دوستت دارم...»
اما...
هنوز زود بود.
او نمیخواست عجله کند.
میخواست وقتی احساسش را بیان میکند، مطمئن باشد که لیانا هم از شنیدن آن خوشحال میشود.
در همان لحظه، لیانا هم در دلش آرزو کرد:
«کاش این لحظهها هیچوقت تموم نشن...»
بدون اینکه هیچ اعترافی بینشان رد و بدل شود...
هر دو فهمیدند که قلبشان، آرامآرام صاحب جدیدی پیدا کرده است.
و شاید...
آن روز، عشق قبل از آنکه به زبان بیاید، در نگاهشان گفته شده بود.
ادامه دارد...🧁⃢💍
- ۶۸۲
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط