True Love⑦
True Love⑦
چند روز بعد
تهیونگ: امروز با کی دیگه قرار دارم؟
منشی: کسی نیست من نمیتونم برم
تهیونگ: بله بفرمایید
منشی: خسته نباشید
تهیونگ: شما هم همینطور
منشی رفت منم کتم رو پوشیدم و در رو باز کردم و خواستم برم
م.ب: سلام
تهیونگ: سلام
م.ب: ببخشید پسرم
تهیونگ: جانم مادر جان
م.ب: میدونید مطب آقای کیم تهیونگ کجاست؟
تهیونگ: بله همینجاست
م.ب: میتونم ببینمش؟
تهیونگ: من کیم تهیونگ هستم بفرمایید
م.ب: شما کیم تهیونگ هستید؟
تهیونگ: بله
اون زن خم شد و دستم رو گرفت
م.ب: میشه باهاتون حرف بزنم وقت دارین؟
تهیونگ: بله بفرمایید داخل
م.ب: ممنون
رفتیم داخل
تهیونگ: بفرمایید مادر جان اتفاقی افتاده
م.ب: نوه ی من همیشه حرفتون رو میزنه
تهیونگ: نوه ی شما؟
م.ب: بله نوه ی من با من و شوهرم زندگی میکنه نمیدونم برای چی؟ اما خیلی حالش بد شده بود ترس و اضطراب از همه چیز داشت اما از وقتی که میاد اینجا حالش خیلی خوب شده
تهیونگ: نوه ی شما؟
م.ب: پارک ا/ت
تهیونگ: اها بله ببخشید نشناختم درسته
م.ب: ا/ت هرروز از خوبی و مهربونی شما میگه من اومده بودم تشکر کنم
تهیونگ: این چه حرفیه من وظیفم رو انجام دادم و اینکه نوه ی شما خیلی دختر خوب و دوست داشتنیه
م.ب: پسرم من این غذا رو درست کردم برای شما
تهیونگ: برای من
م.ب: بله امیدوارم خوشت بیاد
تهیونگ: چرا زحمت کشیدید دستتون درد نکنه
م.ب: نوش جان راستی پسرم درسته دکتری اما میتونم یه درخواستی داشته باشم
تهیونگ: البته
م.ب: آخر هفته تولد ا/ت هست دوست دارم شما سورپرایزش کنین
تهیونگ: من؟
م.ب: بله ا/ت یک دوست صمیمی داره که رفته سفر و الان فقط شما هستین که بهش نزدیک هستین میشه اینکارو کنید
تهیونگ: نمیدونم مادرجان من دکترم نمیتونم با بیمارانم رابطه ی نزدیکی داشته باشم
م.ب: درسته پسرم من درخواست زیادی داشتم ولی بازم ازت ممنونم
تهیونگ: خواهش میکنم
م.ب: من میرم ولی لطفا به ا/ت درمورد من چیزی نگین
تهیونگ: چشم
م.ب: خداحافظ پسرم
تهیونگ: خداحافظ مراقب خودتون باشین
شب
م: یعنی تو داری میگی مادربزرگ ا/ت بهت این درخواست رو داد
تهیونگ: آره
م: چرا قبول نکردی؟
تهیونگ: نمیتونستم
م: پسرم درسته تو تراپیستی اما این یه نقشست خودت خوب میدونی
تهیونگ: هزار بار گفتی باشه مامان من میرم اتاقم آجوما یه قهوه بیار اتاقم
چند ساعت بعد
نشسته بودم تو اتاقم و ساعت ها فکر میکردم که واقعا کسی مثل من یا هر تراپیست دیگه که کارمون ترمیم روح و روان آدم هاست باید از طرف دیگه با روح و روان یه دختری که خودم کمکش کردم خوب بشه بازی کنم
در رو باز کردم و رفتم بیرون
تهیونگ: مامان من دیگه نمیتونم ادامه بدم
م: دوباره شروع کردی
تهیونگ: مامان من واقعا نمیتونم با روان یه دختر بازی کنم
م: چرا نمیفهمی این خانواده ی اونها بودن که اول شروع کردن ما فقط میخوایم انتقام خون پدرت رو بگیریم غیرتت کجا رفته
تهیونگ: خب میتونیم از راه های دیگه استفاده کنیم
م: میخوای به پدربزرگش نزدیک بشی؟
تهیونگ: مامان من واقعا...
م: صبر کن نکنه از دختره خوشت میاد؟
تهیونگ: نه مامان
م: پسرم بخاطر پدرت بخاطر زندگی سختی مه ما از بچگی داشتیم برای خنک کردن دل من تو که نمیخوای من تا آخر عمرم غم از دست دادن پدرت رو داشته باشم و بمیرم باید قبلش انتقامش رو بگیرم که سرم بالا باشه وقتی میرم پیش بابات باشه پسرم ادامه میدی؟
مامانم دستم رو گرفت و با چشمانی پر از اشک نگاهم میکرد
خودم میدونم اینکارم اشتباست اما چشمان اشک آلود مامانم داشت دیوونم میکرد واقعا چرا اون خانواده باید راحت زندگی کنند و از یه طرف ما اینجا غمگین...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
چند روز بعد
تهیونگ: امروز با کی دیگه قرار دارم؟
منشی: کسی نیست من نمیتونم برم
تهیونگ: بله بفرمایید
منشی: خسته نباشید
تهیونگ: شما هم همینطور
منشی رفت منم کتم رو پوشیدم و در رو باز کردم و خواستم برم
م.ب: سلام
تهیونگ: سلام
م.ب: ببخشید پسرم
تهیونگ: جانم مادر جان
م.ب: میدونید مطب آقای کیم تهیونگ کجاست؟
تهیونگ: بله همینجاست
م.ب: میتونم ببینمش؟
تهیونگ: من کیم تهیونگ هستم بفرمایید
م.ب: شما کیم تهیونگ هستید؟
تهیونگ: بله
اون زن خم شد و دستم رو گرفت
م.ب: میشه باهاتون حرف بزنم وقت دارین؟
تهیونگ: بله بفرمایید داخل
م.ب: ممنون
رفتیم داخل
تهیونگ: بفرمایید مادر جان اتفاقی افتاده
م.ب: نوه ی من همیشه حرفتون رو میزنه
تهیونگ: نوه ی شما؟
م.ب: بله نوه ی من با من و شوهرم زندگی میکنه نمیدونم برای چی؟ اما خیلی حالش بد شده بود ترس و اضطراب از همه چیز داشت اما از وقتی که میاد اینجا حالش خیلی خوب شده
تهیونگ: نوه ی شما؟
م.ب: پارک ا/ت
تهیونگ: اها بله ببخشید نشناختم درسته
م.ب: ا/ت هرروز از خوبی و مهربونی شما میگه من اومده بودم تشکر کنم
تهیونگ: این چه حرفیه من وظیفم رو انجام دادم و اینکه نوه ی شما خیلی دختر خوب و دوست داشتنیه
م.ب: پسرم من این غذا رو درست کردم برای شما
تهیونگ: برای من
م.ب: بله امیدوارم خوشت بیاد
تهیونگ: چرا زحمت کشیدید دستتون درد نکنه
م.ب: نوش جان راستی پسرم درسته دکتری اما میتونم یه درخواستی داشته باشم
تهیونگ: البته
م.ب: آخر هفته تولد ا/ت هست دوست دارم شما سورپرایزش کنین
تهیونگ: من؟
م.ب: بله ا/ت یک دوست صمیمی داره که رفته سفر و الان فقط شما هستین که بهش نزدیک هستین میشه اینکارو کنید
تهیونگ: نمیدونم مادرجان من دکترم نمیتونم با بیمارانم رابطه ی نزدیکی داشته باشم
م.ب: درسته پسرم من درخواست زیادی داشتم ولی بازم ازت ممنونم
تهیونگ: خواهش میکنم
م.ب: من میرم ولی لطفا به ا/ت درمورد من چیزی نگین
تهیونگ: چشم
م.ب: خداحافظ پسرم
تهیونگ: خداحافظ مراقب خودتون باشین
شب
م: یعنی تو داری میگی مادربزرگ ا/ت بهت این درخواست رو داد
تهیونگ: آره
م: چرا قبول نکردی؟
تهیونگ: نمیتونستم
م: پسرم درسته تو تراپیستی اما این یه نقشست خودت خوب میدونی
تهیونگ: هزار بار گفتی باشه مامان من میرم اتاقم آجوما یه قهوه بیار اتاقم
چند ساعت بعد
نشسته بودم تو اتاقم و ساعت ها فکر میکردم که واقعا کسی مثل من یا هر تراپیست دیگه که کارمون ترمیم روح و روان آدم هاست باید از طرف دیگه با روح و روان یه دختری که خودم کمکش کردم خوب بشه بازی کنم
در رو باز کردم و رفتم بیرون
تهیونگ: مامان من دیگه نمیتونم ادامه بدم
م: دوباره شروع کردی
تهیونگ: مامان من واقعا نمیتونم با روان یه دختر بازی کنم
م: چرا نمیفهمی این خانواده ی اونها بودن که اول شروع کردن ما فقط میخوایم انتقام خون پدرت رو بگیریم غیرتت کجا رفته
تهیونگ: خب میتونیم از راه های دیگه استفاده کنیم
م: میخوای به پدربزرگش نزدیک بشی؟
تهیونگ: مامان من واقعا...
م: صبر کن نکنه از دختره خوشت میاد؟
تهیونگ: نه مامان
م: پسرم بخاطر پدرت بخاطر زندگی سختی مه ما از بچگی داشتیم برای خنک کردن دل من تو که نمیخوای من تا آخر عمرم غم از دست دادن پدرت رو داشته باشم و بمیرم باید قبلش انتقامش رو بگیرم که سرم بالا باشه وقتی میرم پیش بابات باشه پسرم ادامه میدی؟
مامانم دستم رو گرفت و با چشمانی پر از اشک نگاهم میکرد
خودم میدونم اینکارم اشتباست اما چشمان اشک آلود مامانم داشت دیوونم میکرد واقعا چرا اون خانواده باید راحت زندگی کنند و از یه طرف ما اینجا غمگین...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۱۲۵
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط