آمدم تا دل تو یک شبه غارت ببرم
آمدم تا دل تو یک شبه غارت ببرم
گله از کوه کنم ذره به غایت ببرم
مثل فرهاد شوم تیشه به دستم گیرم
قصه شیرین کنم و تا به حکایت ببرم
میزنم تیشه بر آن کوه دلت تا شاید
تکه سنگی به در خانه به جایت ببرم
دلخوشم تا نگهی بر دل مسکین فکنی
گرچه این حسرت دل را به قیامت ببرم
میسرایم غزلی تا که کنم رسوایت
من بدین سان دل سنگت به روایت ببرم
عمرم آخر شد و هر روز و شبم با ناله
عاقبت پیش خدا از تو شکایت ببرم
گله از کوه کنم ذره به غایت ببرم
مثل فرهاد شوم تیشه به دستم گیرم
قصه شیرین کنم و تا به حکایت ببرم
میزنم تیشه بر آن کوه دلت تا شاید
تکه سنگی به در خانه به جایت ببرم
دلخوشم تا نگهی بر دل مسکین فکنی
گرچه این حسرت دل را به قیامت ببرم
میسرایم غزلی تا که کنم رسوایت
من بدین سان دل سنگت به روایت ببرم
عمرم آخر شد و هر روز و شبم با ناله
عاقبت پیش خدا از تو شکایت ببرم
- ۳۴۱
- ۱۸ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط