پارت ۳ (در عمق نگاه تو)
پارت ۳ (در عمق نگاه تو)
قدری بعد، خاطره ای در ذهنش مجسم شد
مادرش همیشه وقتی آسیب می دید؛بر زخم هایش پانسمان میبست و برای اینکه حواس پسرش را از درد دور کند شعری برایش میخواند ( مادر=♡)
♡:"ایزوکو ... نباید فراموش کنی ،هر چقدرم ضربه بخوری ،آسیب ببینی باید سر پا وایسی ازش گذر کنی، حالا که میخوای آینده خودتو به اسم یه قهرمان ثبت کنی،باید تحمل هر نوع بلایی رو داشته باشی پس هیچوقت تسلیم نشو"
مرور خاطرات برایش شیرین،ولی درد داشت
چشمانش میدرخشیدند،ولی میسوختند بلخره آرام گرفت،پس از چندی به فکر کاتسوکی افتاد. ساعت را نگاه کرد؛ ساعت حدودای پنج عصر بود
لبخندی روی لبانش نقش بست
':"احتمالا الان مرخص شده باشه"
کاتسوکی از داخل پنجره بیرون را تماشا میکرد،بهبود پیدا کرده بود،صدایی آشنا از انتهای سالن بیمارستان شنیده شد، غرش مانند،صدا نزدیک نزدیک تر میشد تا اینکه با یک قدمی در ورودی اتاق فاصله نداشت
در را باز کرد و وارد اتاق شد، مادرش بود (مادر کاتسوکی=×)
×:"پسره ی کودن،من تو رو نزائیدم که هر غلطی دلت میخواد بکنی"
+:"ببند فک عجوزه"
×:"عجوزه عمته"
به سمتش رفت، با دستش گوشش را گرفت و فشار داد
پس از چندی او را رها کرد
×:"گوساله خر"
با شنیده شدن حرف مادرش،به غرورش برخورد
+:"چی گفتی زنیکههههه؟"
داد فریاد هایشان کل فضای بیمارستان را گرفته بود،ولی کسی جرئت نداشت قدم از قدم خطا کند و حرفی بزند
نیم ساعت از آن موقع گذشت و هردو آرام گرفته بودند
×:"پاشو تن لشتو جمع کن بریم خونه"
چشمش به جعبه ای که آویزان دست مادرش بود خورد،و کمی کنجکاو شد
+:"بینم اون چیه دستت؟"
با گفتن سوالش، عصبانیت مادرش فروکش کرد و جعبه را در دست گرفت و لبخند زد
×:"این ... غذا عه برای ایزوکو آمادش کردم"
کمی حس پشیمانی در دلش جای گرفت
×:"توهم باید بیای"
+:"نمیام"
×:"نکنه کاری باهاش کردی؟ گوسفند"
میخواست حرفش را انکار کند،ولی نمیتوانست
+:"خب که چی ؟"
مادرش تن صدایش را عوض میکند و به آرامی گفت
×:"باهاش خوب رفتار کن (باکوگو واقعا باهاش خوب رفتار میکنه)
از موقعه ای که اینوکو(مامان ایزوکو)از دنیا رفت ایزوکو بیشتر از هر زمان دیگه ای تنها شد،اون هیچ کس نداره، مادرش که از پرورشگاه بود،و پدرش از قبل از اینکه ببینتش مرد،
تک تک حرف های مادرش برای او،تعجب آورد بود تابحال زندگی ایزوکو رو اینگونه نشناخته بود،تابحال نمیدانست که او خویشاوند یا کس کاری ندارد
حقیقت برایش روشن شده بود،دیگر خود را از او دور میدید
زبانش بند آمده بود،یاد تمام آن لبخند و خنده هایی افتاد که فقط...
________پایان__
شما انتخاب میکنید که داستان چجوری پیش بره
اگه دوس داشتین میتونید ایده و پیشنهاد بدید برای پارت بعد و من طبق همون نظرات و پیشنهاداتون داستان رو پیش میبرم
چون قراره از این به بعد اینجوری بنویسم برای رمان هام با کمک شما 😅💖
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
قدری بعد، خاطره ای در ذهنش مجسم شد
مادرش همیشه وقتی آسیب می دید؛بر زخم هایش پانسمان میبست و برای اینکه حواس پسرش را از درد دور کند شعری برایش میخواند ( مادر=♡)
♡:"ایزوکو ... نباید فراموش کنی ،هر چقدرم ضربه بخوری ،آسیب ببینی باید سر پا وایسی ازش گذر کنی، حالا که میخوای آینده خودتو به اسم یه قهرمان ثبت کنی،باید تحمل هر نوع بلایی رو داشته باشی پس هیچوقت تسلیم نشو"
مرور خاطرات برایش شیرین،ولی درد داشت
چشمانش میدرخشیدند،ولی میسوختند بلخره آرام گرفت،پس از چندی به فکر کاتسوکی افتاد. ساعت را نگاه کرد؛ ساعت حدودای پنج عصر بود
لبخندی روی لبانش نقش بست
':"احتمالا الان مرخص شده باشه"
کاتسوکی از داخل پنجره بیرون را تماشا میکرد،بهبود پیدا کرده بود،صدایی آشنا از انتهای سالن بیمارستان شنیده شد، غرش مانند،صدا نزدیک نزدیک تر میشد تا اینکه با یک قدمی در ورودی اتاق فاصله نداشت
در را باز کرد و وارد اتاق شد، مادرش بود (مادر کاتسوکی=×)
×:"پسره ی کودن،من تو رو نزائیدم که هر غلطی دلت میخواد بکنی"
+:"ببند فک عجوزه"
×:"عجوزه عمته"
به سمتش رفت، با دستش گوشش را گرفت و فشار داد
پس از چندی او را رها کرد
×:"گوساله خر"
با شنیده شدن حرف مادرش،به غرورش برخورد
+:"چی گفتی زنیکههههه؟"
داد فریاد هایشان کل فضای بیمارستان را گرفته بود،ولی کسی جرئت نداشت قدم از قدم خطا کند و حرفی بزند
نیم ساعت از آن موقع گذشت و هردو آرام گرفته بودند
×:"پاشو تن لشتو جمع کن بریم خونه"
چشمش به جعبه ای که آویزان دست مادرش بود خورد،و کمی کنجکاو شد
+:"بینم اون چیه دستت؟"
با گفتن سوالش، عصبانیت مادرش فروکش کرد و جعبه را در دست گرفت و لبخند زد
×:"این ... غذا عه برای ایزوکو آمادش کردم"
کمی حس پشیمانی در دلش جای گرفت
×:"توهم باید بیای"
+:"نمیام"
×:"نکنه کاری باهاش کردی؟ گوسفند"
میخواست حرفش را انکار کند،ولی نمیتوانست
+:"خب که چی ؟"
مادرش تن صدایش را عوض میکند و به آرامی گفت
×:"باهاش خوب رفتار کن (باکوگو واقعا باهاش خوب رفتار میکنه)
از موقعه ای که اینوکو(مامان ایزوکو)از دنیا رفت ایزوکو بیشتر از هر زمان دیگه ای تنها شد،اون هیچ کس نداره، مادرش که از پرورشگاه بود،و پدرش از قبل از اینکه ببینتش مرد،
تک تک حرف های مادرش برای او،تعجب آورد بود تابحال زندگی ایزوکو رو اینگونه نشناخته بود،تابحال نمیدانست که او خویشاوند یا کس کاری ندارد
حقیقت برایش روشن شده بود،دیگر خود را از او دور میدید
زبانش بند آمده بود،یاد تمام آن لبخند و خنده هایی افتاد که فقط...
________پایان__
شما انتخاب میکنید که داستان چجوری پیش بره
اگه دوس داشتین میتونید ایده و پیشنهاد بدید برای پارت بعد و من طبق همون نظرات و پیشنهاداتون داستان رو پیش میبرم
چون قراره از این به بعد اینجوری بنویسم برای رمان هام با کمک شما 😅💖
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
- ۱۸۴
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط