(سناریو فرفره های انفجار)(BL)

پارت3



شو، با خونسردیِ ترسناکی به سمت ا/ت قدم برداشت. هر قدمش مثل پتکی بر قلب ا/ت می‌کوبید. او آن‌قدر نزدیک شد که ا/ت می‌توانست گرمای نفس‌هایش را روی صورتش حس کند؛ آن هم در حالی که سردیِ نگاهش، خون را در رگ‌های ا/ت منجمد می‌کرد. شو با حرکتی سریع و غافلگیرکننده، دستش را بالا آورد و چنگش را لای موهای ا/ت محکم کرد، طوری که سرِ او کمی به عقب متمایل شد. این یک حرکتِ خشن و مقتدرانه بود که ا/ت را کاملاً میخکوب کرد.

شو لب‌هایش را به گوشِ ا/ت نزدیک کرد و با صدایی که مثل لبه‌ی تیزِ یک شمشیر در گوشش نشست، زمزمه کرد:

«فکر کردی من احمقم؟ من تو رو فقط یه مزاحمِ حواس‌پرت می‌بینم که مثل سایه دنبالِ والت افتاده. اصلاً هم بهت اعتماد ندارم؛ و بذار یه چیزی رو روشن کنم… برام ذره‌ای اهمیت نداره چه نسبتی با والت داری یا برای چی اینجایی.»

شو با یک حرکتِ ناگهانی، دستش را از میان موهای ا/ت رها کرد و بی‌تفاوت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، پشتش را به او کرد و به سمت استادیومِ تمرینی‌اش رفت. او دوباره غرق در دنیای سردِ خودش شد، انگار که ا/ت اصلاً وجود خارجی نداشت.

تمامِ هیجان و امیدِ ا/ت، در یک ثانیه فرو ریخت. شوکِ ناشی از آن رفتارِ تحقیرآمیز و آن لمسِ خشن که هنوز سوزشش روی پوست سرش باقی بود، قلبِ ا/ت را از درد مچاله کرد.

شو، با آن نگاهِ یخی و کلماتِ برنده‌اش، نه تنها غرورِ ا/ت را خرد کرده بود، بلکه تمامِ آن رویاپردازی‌هایِ احمقانه را با یک حرکتِ وحشیانه در نطفه خفه کرده بود. ا/ت، با چشمانی که از شوک و تحقیر می‌سوخت، همان‌جا در میانِ بادِ پشت‌بوم ایستاد. قلبش نه از عشق، که از خشمِ فروخورده و زخمی عمیق روی غرورش می‌تپید.

«مزاحم؟ من براش فقط یه مزاحمم؟»

چند روز بعد، والت که انگار در دنیایِ خودش زندگی می‌کرد، با همان انرژیِ غیرقابل مهارش، همه را برای یک کمپِ شبانه در دلِ جنگل جمع کرد. نیکا و توکو در حالِ کل‌کل با هم بودند، واکیا با غرورِ همیشگی‌اش داشت وسایلش را چک می‌کرد، رانتارو با لبخندِ مهربانش گوشه‌ای نشسته بود و دایگو، با همان سکوتِ مرموز و متفکرانه‌اش، به شعله‌های آتشِ در حالِ جان گرفتن نگاه می‌کرد.

و شو… شو هم بود. ساکت، دور از همه، مثلِ یک گرگِ تنها که فقط در حاشیه‌یِ گله قدم می‌زد.

ا/ت واردِ کمپ شد. سعی کرد لبخندی طبیعی روی لب بنشاند، اما وقتی چشمش به شو افتاد، ناخودآگاه عضلات صورتش منقبض شد. او بلافاصله نگاهش را دزدید و با نیکا و توکو گرمِ صحبت شد تا به هیچ‌کس، مخصوصاً شو، توجهی نشان ندهد.

اما والت، که انگار ماموریتِ الهی‌اش «به هم رساندنِ آدم‌ها» بود، با یک بشکن وسطِ جمع پرید:

«خب خب! شبِ مهتابی، جنگلِ تاریک و داغِ دلِ شما! ا/ت، هنوز که فرصت نکردی درست با همه آشنا بشی، مخصوصاً با شو! بیا بشین کنارش، بذار یخ‌تون آب شه!»

فضا ناگهان سنگین شد. واکیا پوزخندی زد، دایگو نگاهی تیز و زیرکانه به شو و ا/ت انداخت و سکوتِ سنگینی سایه افکند.

ا/ت دست‌هایش را در آستینِ سویشرتش پنهان کرد. می‌توانست سنگینیِ نگاهِ نافذِ شو را روی پوستش حس کند. شو، در حالی که لبه‌یِ شنلِ قرمزش را صاف می‌کرد، با لحنی که حتی از قبل هم سردتر و تهدیدآمیزتر به نظر می‌رسید، زیرِ لب گفت:

«والت، بهتره سرت به کارِ خودت باشه. وقتِ تلف کردن برایِ آشنایی‌هایِ اجباری ندارم.»

ا/ت اما، این بار دیگر آن پسر خجالتیِ پشت‌بوم نبود. او یک قدم به سمتِ شو برداشت، چشمانش را باریک کرد و با صدایی که به طرزِ عجیبی آرام اما برنده بود، مستقیم در چشمانِ قرمزِ شو خیره شد:

«نگران نباش شو . من هم وقتی برای تلف کردن پیشِ آدم‌هایِ مغرور ندارم. فقط اومدم به احترامِ دعوتِ والت. پس خیالت راحت، قرار نیست مزاحمِ تنهاییِ مقدسِ تو بشم.»

شو جا خورد. برایِ اولین بار در آن شب، آن لبخندِ محو و تمسخرآمیز زد. او توقع داشت ا/ت مثلِ یک گنجشکِ ترسیده عقب‌نشینی کند، نه اینکه با این اعتماد به نفسِ لرزان اما نافذ در برابرش بایستد.
ا/ت پشتش را به او کرد و کنارِ دایگو نشست، طوری که انگار شو اصلاً در آن جنگل وجود ندارد. شو، برای اولین بار، با حالتی که آمیزه‌ای از حیرت و یک کنجکاویِ خطرناک بود، نگاهش را از نیم‌رخِ ا/ت برنداشت. بازیِ قدرت، تازه در تاریکیِ جنگل شروع شده بود.

بعد از آن تقابلِ لفظی کوتاه با شو، فضای کمپ آرام‌تر شد. ا/ت سعی کرد با بقیه گرم بگیرد تا آن حسِ سنگینِ حضورِ شو را فراموش کند. خوش‌بختانه، بچه‌ها به شدت خونگرم بودند. رانتارو با همان لحنِ بلند و دوستانه‌اش با ا/ت خوب رفتار میکرد، واکیا سعی می‌کرد با نشان دادنِ تجهیزاتِ پیشرفته‌اش پز بدهد، و دایگو با سوال‌هایِ کوتاهِ اما عمیقش، ا/ت را به چالش می‌کشید. نیکا و توکو هم با ا/ت، بساطِ خنده و شوخی را به راه انداخته بودند.



پایان…
دیدگاه ها (۳۱)

ریاکشن پارت ۲

پارت آخر

میبخشی پارت ۳

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

هم‌سلولی خطرناک (part7) ÷ بالاخره پیداتون کردمروزنامه از دست...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط