هر غروب
هر غروب
اضطراب و دلتنگے
مےتراود از
چشمان زنے که
تمام عریانے
دردهایش را در
شعر بے شاعرےمےبیند
که زندگے را
خلاصه کرده در
عطر گیسوان پریشان و
شبزده ے او تا
شبے را تنگ در
آعوشش بگیرد
مردےرا که عاشق نیست
اضطراب و دلتنگے
مےتراود از
چشمان زنے که
تمام عریانے
دردهایش را در
شعر بے شاعرےمےبیند
که زندگے را
خلاصه کرده در
عطر گیسوان پریشان و
شبزده ے او تا
شبے را تنگ در
آعوشش بگیرد
مردےرا که عاشق نیست
- ۲۱۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط