{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران بند آمده بود اما آسمان همچنان ابری بود و هوای شهر

باران بند آمده بود، اما آسمان همچنان ابری بود و هوای شهر سنگین. کائوروکو هنوز طعم بوسهٔ سانزو را بر لبانش حس می‌کرد. ضربان قلبش تند بود و ذهنش پر از تضاد. از یک طرف، ترس از جنون سانزو و از طرف دیگر، کنجکاوی نسبت به این احساس جدید و ممنوعه‌ای که در دلش جوانه زده بود.

آن روز در مقر تومان، همه چیز عادی به نظر می‌رسید. مایکی و دراکن با جدیت در مورد نقشهٔ حمله به یک باند رقیب صحبت می‌کردند. چیفویو سعی داشت با آرامش، نظم را بین اعضا برقرار کند. اما نگاه کائوروکو ناخودآگاه به سمت سانزو کشیده می‌شد. سانزو، که طبق معمول، کمی دورتر ایستاده بود و سیگار می‌کشید، هر چند وقت یکبار نگاهش را به سمت او می‌انداخت. این نگاه‌های دزدانه، دنیایی از حرف‌های ناگفته را بینشان رد و بدل می‌کرد.

ناگهان، صدای خندهٔ بلند مایکی سکوت را شکست. "هی کائوروکو! چطوری؟ امروز دوقلوها خوبن؟"

کائوروکو لبخندی زد و به سمت مایکی و دراکن رفت. "آره، خوبن. ایزورو امروز صبح یه نقاشی خیلی قشنگ کشید."

دراکن سری تکان داد. "معلومه که ازت یاد گرفته. تو خیلی مهربونی، کائوروکو. حتی با وجود این همه دردسر."

همین که دراکن این را گفت، نگاه سانزو روی کائوروکو ثابت ماند. گویی منظور دراکن، کنایه‌ای به رابطهٔ او و کائوروکو بود. سانزو سیگارش را با حرص بیشتری دود کرد و رویش را برگرداند.

کائوروکو حس کرد که باید با سانزو صحبت کند. تنهایی. او به بهانهٔ چک کردن حال بچه‌ها، از مقر خارج شد و به سمت خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردند رفت. هوا هنوز کمی سرد بود و کائوروکو پتویی دور خود پیچید. ایزوکو و نزوکو مشغول بازی بودند و ایزورو با دقت به کتاب‌هایش خیره شده بود.

کائوروکو کنار ایزورو نشست. "ایزورو، حالت خوبه؟ امروز خیلی ساکتی."

ایزورو سرش را بلند کرد. نگاهش سرد بود. "من خوبم. فقط دارم فکر می‌کنم."

"به چی فکر می‌کنی؟" کائوروکو با ملایمت پرسید.

ایزورو لحظه‌ای مکث کرد. "به… اون عکس. توی جعبه."

کائوروکو قلبش فرو ریخت. پس ایزورو فهمیده بود. "کدوم عکس؟"

"همون عکسی که نوشته بود 'مامان کائوروکو'. چرا این رو نوشته بودی؟ وقتی که تو فقط ۱۴ سالت بود؟" صدای ایزورو پر از تردید و کمی اتهام بود.

کائوروکو نفس عمیقی کشید. "من… اون موقع فقط می‌خواستم یه جوری بهتون نشون بدم که چقدر دوستتون دارم. فکر کردم… شاید شبیه مامانم باشم. شاید بتونم اون حس رو بهتون بدم."

"ولی تو همیشه می‌گفتی که نباید من و ایزوکو تو رو مامان صدا کنیم!" ایزورو با عصبانیت گفت. "پس چرا خودت اینو نوشته بودی؟ داری بهمون دروغ می‌گی؟"

"نه، ایزورو! من به هیچ کدوممون دروغ نمی‌گم!" کائوروکو سعی کرد صدایش را آرام نگه دارد. "اون موقع… خیلی کوچیک بودم. می‌ترسیدم. می‌ترسیدم نتونم ازتون مراقبت کنم. شبیه مامانم نتونم باشم. برای همین… این اسم رو گذاشتم. یه جورایی… یه قول بود."

ایزورو اما قانع نشد. "پس چرا الان وقتی ایزوکو تو رو مامان صدا می‌زنه، اینقدر ناراحت می‌شی؟"

کائوروکو دیگر نمی‌توانست بغضش را کنترل کند. "چون… چون اون موقع من واقعاً احساس می‌کردم مادرتونم. ولی الان… الان فهمیدم که من فقط خواهر بزرگتونم. کسی که باید ازتون محافظت کنه. کسی که… جای خالی مادرتون رو پر نمی‌کنه. فقط… فقط کنار شماست."

اشک از چشمان کائوروکو سرازیر شد. ایزورو برای لحظه‌ای شوکه شد. او هرگز کائوروکو را اینطور ضعیف ندیده بود. شاید… شاید او واقعاً حقیقت را می‌گفت.

در همین حین، سانزو که نتوانسته بود کائوروکو را فراموش کند، به دنبال او به خانه آمده بود. او از بیرون، صحنهٔ گریهٔ کائوروکو و صحبت‌هایش با ایزورو را دید. قلبش فشرده شد. او فهمید که کائوروکو چقدر تنهاست و چقدر بار سنگینی بر دوش دارد.

سانزو مخفیانه وارد خانه شد و به سمت کائوروکو رفت. او را در آغوش گرفت. "هی… گریه نکن." صدایش نرم‌تر از همیشه بود. "تو… بهترین خواهری هستی که این بچه‌ها می‌تونن داشته باشن. بهترین."

ایزورو با تعجب به سانزو و کائوروکو که در آغوش هم بودند، نگاه می‌کرد. او هرگز سانزو را اینقدر آرام و مهربان ندیده بود.

کائوروکو سرش را روی شانهٔ سانزو گذاشت. "من… نمی‌دونم چیکار کنم، سانزو. احساس می‌کنم دارم همه چیز رو خراب می‌کنم."

سانزو موهای کائوروکو را نوازش کرد. "نه، تو خراب نمی‌کنی. تو فقط داری زندگی می‌کنی. و من… من کنارتم." او بوسه‌ای کوتاه روی پیشانی کائوروکو زد. "همیشه."

این لحظه، نقطهٔ عطفی بود. برای کائوروکو، سانزو دیگر فقط یک هیولای خطرناک نبود. او کسی بود که در تاریک‌ترین لحظاتش، او را در آغوش می‌گرفت و به او اطمینان می‌داد. برای ایزورو، سانزو دیگر فقط یک عضو خشن و بی‌رحم تومان نبود. او کسی بود که از خواهرش محافظت می‌کرد.

اما این نزدیکی، بدون پیامد نبود.
دیدگاه ها (۰)

شعله های حسادت در قلب تومان ادامه ی پارت 5

طوری که این آهنگ منو نشون میده...

تک پارتی لیوای پارت دوم

اولین حق تاریخ...

شعله های حسادت در قلب تومان ادامه ی پارت 6

شعله های حسادت در قلب تومان ادامه ی پارت 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط