{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p11
جایی دور از دنیای انسان‌ها...
جایی که هیچ نقشه‌ای نشونش نمی‌داد.
آسمون همیشه خاکستری بود و سکوت، تمام قصر سنگی رو پر کرده بود.
صدای قدم‌های چند نفر توی راهروی بلند پیچید.
همه با عجله کنار دیوار ایستادن.
یکی از مردها آروم گفت:
«اومدن...»
همون لحظه، درِ بزرگ انتهای راهرو باز شد.
هیچ‌کس سرش رو بالا نیاورد.
فقط صدای قدم‌های آرومی شنیده می‌شد.

مردی با لباس مشکی از کنار همه رد شد.
قدبلند...
آروم...
بدون اینکه حتی به اطرافش نگاه کنه.
موهای تیره‌ش روی پیشونیش ریخته بود و نگاهش سردتر از چیزی بود که بشه راحت بهش خیره شد.
یکی از خدمتکارها با احترام سرش رو پایین انداخت.
«قربان.»
مرد فقط یه نگاه کوتاه بهش کرد.
«چی شده؟»
«اعضای شورا منتظر شما هستن.»
چند ثانیه سکوت شد.

بعد با صدایی آروم و محکم گفت:
«منتظر بمونن.»
بدون اینکه توضیحی بده، از کنار راهرو رد شد.
هیچ‌کس جرئت نکرد سؤال دیگه‌ای بپرسه.
...
چند دقیقه بعد، وارد کتابخونه‌ی بزرگ قصر شد.
قفسه‌های بلند، تا سقف ادامه داشتن.
دستش رو روی جلد یکی از کتاب‌های قدیمی کشید و همون‌جا ایستاد.
در دوباره زده شد.
«بیا داخل.»
مردی که سن بیشتری داشت وارد شد.
«جیمین...»
برای اولین بار، اسمش توی سکوت کتابخونه شنیده شد.
«شورا واقعاً منتظرته.»
جیمین نگاهش رو از روی کتاب برنداشت.
«می‌دونم.»
«پس چرا نمیری؟»

چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم کتاب رو بست.
«چون قبل از شنیدن حرف‌های اونا... باید جواب یه سؤال رو پیدا کنم.»

مرد با تعجب پرسید:
«چه سؤالی؟»
جیمین فقط به پنجره‌ی بلند کتابخونه خیره شد.
«یه چیزی... بعد از سال‌ها تغییر کرده.»

درهای بزرگ سالن شورا باز شد.
همه‌ی خون‌آشام‌ها از روی صندلی‌ها بلند شدن.
چند ثانیه بعد، جیمین وارد سالن شد.
بدون اینکه به کسی نگاه کنه، روی صندلی انتهای میز نشست.
سکوت سنگینی حکم‌فرما شد.
یکی از مردهای مسن گفت:
«جلسه رو شروع می‌کنیم.»
جیمین آروم تکیه داد.
«بشنوم.»
مرد چند برگه روی میز گذاشت.
«چند روزیه نگهبان‌های مرز گزارش‌های عجیبی دادن.»
«چه گزارش‌هایی؟»
«مرز بین دنیای ما و انسان‌ها، برای چند لحظه ناپایدار شده.»
چند نفر آروم با هم زمزمه کردن.
جیمین اما هیچ واکنشی نشون نداد.
«دلیلش؟»
«هنوز مشخص نیست.»
یکی دیگه از اعضای شورا گفت:
«پیشنهاد ما اینه که چند نفر برای بررسی به دنیای انسان‌ها فرستاده بشن.»
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، یکی از فرمانده‌ها مخالفت کرد.
«نه. سال‌هاست قانون اینه که هیچ خون‌آشامی بدون اجازه وارد دنیای انسان‌ها نشه.»
«ولی اگه مرز آسیب دیده باشه...»
بحث کم‌کم بالا گرفت.
هر کسی یه چیزی می‌گفت.

جیمین چند لحظه ساکت به حرف‌هاشون گوش داد.
بعد آروم با انگشتش یه ضربه روی میز زد.

همه ساکت شدن.
«بحث کافیه.»
نگاه‌ها به سمتش برگشت.
جیمین خیلی آروم گفت:
«اول حقیقت رو پیدا می‌کنیم. بعد تصمیم می‌گیریم.»
یکی از اعضای شورا پرسید:
«چه کسی برای بررسی میره؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جیمین از جاش بلند شد.
«خودم.»
سالن دوباره توی سکوت فرو رفت.
هیچ‌کس انتظار این جواب رو نداشت.
جلسه‌ی شورا بالاخره تموم شد.
یکی‌یکی از سالن خارج شدن، اما چند نفر هنوز هم آروم با هم حرف می‌زدن.
جیمین بدون اینکه منتظر کسی بمونه، از سالن بیرون رفت.
همین که وارد راهرو شد، یکی از فرمانده‌ها خودش رو بهش رسوند.
«قربان.»
جیمین قدم‌هاش رو کند نکرد.
«بگو.»
«شورا تصمیم گرفته سه گروه رو برای جست‌وجو آماده کنه.»
جیمین برای اولین بار ایستاد.
«سه گروه؟»
«بله. می‌خوان هر کدوم از یه مسیر وارد دنیای انسان‌ها بشن.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جیمین خیلی آروم گفت:
«لازم نیست.»
«ولی شورا نگران از دست رفتن فرصته.»
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«اتفاقاً با این کار، فرصت رو از دست میدن.»
فرمانده گیج شده بود.
«منظورتون چیه؟»
جیمین دوباره راه افتاد.
«هرچی تعداد بیشتری وارد دنیای انسان‌ها بشن، احتمال دیده شدنشون بیشتره.»
این حرف منطقی بود.
فرمانده هم مخالفتی نکرد.
«پس دستور شما چیه؟»
جیمین بدون مکث جواب داد:
«به شورا بگو تا وقتی من برنگشتم، هیچ‌کس حق نداره از مرز عبور کنه.»
«اگر قبول نکردن؟»
جیمین خیلی خونسرد گفت:
«قبول می‌کنن.»
...
فرمانده چند لحظه همون‌جا موند.
بعد آروم پرسید:
«قربان... انگار شما بیشتر از چیزی که به شورا گفتین، از این ماجرا خبر دارین.»
جیمین این بار جواب نداد.
فقط از پنجره‌ی بلند راهرو به آسمون تیره‌ی دنیای خون‌آشام‌ها نگاه کرد.
بعد از چند ثانیه گفت:
«بعضی حقیقت‌ها... اگه زود گفته بشن، فقط دردسر درست می‌کنن.»
و بدون اینکه فرصت سؤال دیگه‌ای بده، از راهرو دور شد.
فرمانده زیر لب گفت:
«امیدوارم این بار هم حق با شما باشه، قربان...»

حال میکنید هر پارت رو انقدر زیاد میزارم؟😎
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p12همون موقع، کیلومترها اون‌طرف‌تر...نینا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p10...بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p9نینا اخم کرد._«این کتاب از کجا اومده بو...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²⁰همه تقریباً همزمان سرشون رو پایین آور...

بوسه مرگ '"پارت ۳۳"اخم کردم.& انگار همیشه قراره نصف حرفاتو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط