{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیمانه ام ز رعشه‌ی پیری به خاک ریخت

پیمانه ام ز رعشه‌ی پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور، که نوبت به ما رسید
دیدگاه ها (۷)

عمری گذشت و ساخته ام با نداشتنای دل! چه خوب بود تو را هم ندا...

به گلها بگویید به اشک ژاله، رخ بشویند و بلبلان را به نوحه خو...

دیریست که در معبد عشقم صنمی نیستبی غم گذرد عمر و ازین بیش غم...

سرگذشت دل غمگین که بگفتم با شمع آنقدر سوخت که از ...

:*در دامِ توام بی زحمتِ دانه یِ تو ... مستم ز پیمانه یِ تو ....

- لحظه‌یِ تشیعِ من از دور بویت می‌رسید ؛تا دو ساعت بعد دفنم ...

0000

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط