قهوه آتشین °
قهوه آتشین °
پارت چهارده °
پارت آخر °
ویو دازای°
همه جا تاریک بود
صدای مانیتور میومد
صدای ادما ناواضح توی گوشم میچرخید
بوس الکل و استریل کننده بیمارستان توی بینیم پخش شد
یکی ما واضح داد زد: یعنی چی گفته به من ربطی نداره بزارین بمیره یعنی این بیمار همراه نداره؟!!؟؟
همراه...
بدنم خرد شد از درون
الان بیمارستانم...
بدون همراه....
اون...براش انقدر مهم نیودم؟..
بزارین بمیره؟؟
اینو چویا گفت ؟؟
اینو کسی گفت که من توی این ده ماه و پنج سال قبلش بخاطر اینکه یکی چپ نگاش میکرد آدم میکشتم ؟؟
اینو کسی گفته که به من میگفت تنها خانوادشم؟؟
درد کل بدنمو پخش کرد
هنوز همه جا تاریک بود
اون گفت من بمیرم و من حتی توی این تاریکی دارم عکسای اونو توی ذهنم مرور میکنم..
خنده داره..
مضحکه ...
فکر میکردم قرارع منم خانواده داشته باشم
فکر میکردم قرارع منم خانواده کسی باشم
فکر میکردم یکی هست که دوسم داره
من لعنتی بخاطر اون رفتم کافه تا سوپرایزش کنم اما حالا؟؟
دیدی اوسامو دیدی؟؟
قانع شدی؟؟
سورپرایز شدی؟؟
من فقط میخواستم خانواده داشته باشم!
من فقط میخواستم خانواده یکی باشم!
من فقط میخواستم یکی منو اوسامو دازای و دوست داشته باشه!
بزور چشمامو باز کردم که خودمو دیدم که روی تخت دراز کشیده بودم
خودمو دیدم که مانیتور خط صاف بود
خودمو دیدم که دکترا روم ملافه سفید میکشن
خودمو دیدم که غافل از همه چی خواب بودم رفتم سمت در که صدای فرد آشنایی منو ثابت نگه داشت
تلفن:
چویا: ها چیه؟؟
پرستار: خ خب جناب .... بیمار شما... بیمار شما فوت شد
چویا: خب که چی ؟؟ چرا فکر کردی برام مهمه؟؟ اگه برام مهم بود میومدم دیدنش
و تق صدای قطع کردن تلفن....
چیبی عزیزم من برای همه مهم نیستم..... حتما کار داری دیگه زندگیم...
زندگیم... واقعا زندگیم بودی و با نبودت زندگیمو ازم گرفتی...
چشمامو با درد بستم و وقتی باز کردم توی مافیا بودم اعضای مافیا هنوز چیزی نمیدونستن و داشتن گاراشون و میکردن چشمامو بستم و باز کردم و کونیکیدا رو توی آژانس دیدم که داره سر همه داد میزنه
چشمامو بستم و باز میکردم که.... کاش نمیکردم...
لونا: کی بود ؟ چیشده؟
چویا با لبخند: هیچکی بیب مهم نیست
هیچکی...مهم نیست....
ببخشید نارنجی من که حتی برای تو هم مهم نبودم...
ببخشید که وارد زندگیت شدم...
ببخشید که فکر کردم دوسم داری...
ببخشید که باور کردم اون شب توی بغلم بهم گفتی تنها خانوادتم.....
بهشون نگاه کردم که عمیق همو میبوسن فقط بهشون نگاه کردم و توی سکوت شکستم
ببخشید دردونه قلبم که بودم...
.
.
.
.
.
.
چهل روز بعد:
سر قبرم بودم ... قبری که جز خودم هیچکی بهش سر نزد... چویا توی این چهل روز پس اون دختره ... توی این چهل روز ... چیزایی دیدم که نباید میدیم.. چیزایی و شنیدم که خردم کرد و حقیقت هایی دیدم....که کاش نمیدیدم
دو ماه اونو میشناخت... اون چون با اون آشنا شده بود با من سرد شده بود و من .... من احمق فکر میکردم کاری کردم... فکر میکردم کسی که عاشقشم و عاشقمه نباید ناراحت بمونه!... اما اون ناراحت نبود... توی اون دوماه تنها کسی که نگران و ناراحت بود من بودم...
من هیچوقت نتونستم خانواده کسی باشم...
چیبی من... خیلی دوست دارم...
اون الان... خیلی خوشحاله... حتی نمیدونه چهلم منه... اون دختر الان ازش بارداره و اون اشتیاق بچشو داره...
بغضم ترکید و گریه کردم
برای خودم ...
برای احساساتم...
برای نیمه وجودم که نیمه وجود یکی دیگه شده...
روی زانو افتادم
چشمامو باز کردم که یک فضای دیگه بودم
؟: همه چیو دیدی؟؟ دیدی زندگی هیچکی نبودی؟ انتخاب هیچکی نبودی؟؟
دازای:.....
؟: دیگه وقت دیدنت تموم شد اون بدون تو خیلی خوشحال تره
.....
حق با اون بود... به پشت سرم نگاه کردم ... فقط میخوام مو حناییم برای همیشه خوش حال باشه...
پایان °
پارت چهارده °
پارت آخر °
ویو دازای°
همه جا تاریک بود
صدای مانیتور میومد
صدای ادما ناواضح توی گوشم میچرخید
بوس الکل و استریل کننده بیمارستان توی بینیم پخش شد
یکی ما واضح داد زد: یعنی چی گفته به من ربطی نداره بزارین بمیره یعنی این بیمار همراه نداره؟!!؟؟
همراه...
بدنم خرد شد از درون
الان بیمارستانم...
بدون همراه....
اون...براش انقدر مهم نیودم؟..
بزارین بمیره؟؟
اینو چویا گفت ؟؟
اینو کسی گفت که من توی این ده ماه و پنج سال قبلش بخاطر اینکه یکی چپ نگاش میکرد آدم میکشتم ؟؟
اینو کسی گفته که به من میگفت تنها خانوادشم؟؟
درد کل بدنمو پخش کرد
هنوز همه جا تاریک بود
اون گفت من بمیرم و من حتی توی این تاریکی دارم عکسای اونو توی ذهنم مرور میکنم..
خنده داره..
مضحکه ...
فکر میکردم قرارع منم خانواده داشته باشم
فکر میکردم قرارع منم خانواده کسی باشم
فکر میکردم یکی هست که دوسم داره
من لعنتی بخاطر اون رفتم کافه تا سوپرایزش کنم اما حالا؟؟
دیدی اوسامو دیدی؟؟
قانع شدی؟؟
سورپرایز شدی؟؟
من فقط میخواستم خانواده داشته باشم!
من فقط میخواستم خانواده یکی باشم!
من فقط میخواستم یکی منو اوسامو دازای و دوست داشته باشه!
بزور چشمامو باز کردم که خودمو دیدم که روی تخت دراز کشیده بودم
خودمو دیدم که مانیتور خط صاف بود
خودمو دیدم که دکترا روم ملافه سفید میکشن
خودمو دیدم که غافل از همه چی خواب بودم رفتم سمت در که صدای فرد آشنایی منو ثابت نگه داشت
تلفن:
چویا: ها چیه؟؟
پرستار: خ خب جناب .... بیمار شما... بیمار شما فوت شد
چویا: خب که چی ؟؟ چرا فکر کردی برام مهمه؟؟ اگه برام مهم بود میومدم دیدنش
و تق صدای قطع کردن تلفن....
چیبی عزیزم من برای همه مهم نیستم..... حتما کار داری دیگه زندگیم...
زندگیم... واقعا زندگیم بودی و با نبودت زندگیمو ازم گرفتی...
چشمامو با درد بستم و وقتی باز کردم توی مافیا بودم اعضای مافیا هنوز چیزی نمیدونستن و داشتن گاراشون و میکردن چشمامو بستم و باز کردم و کونیکیدا رو توی آژانس دیدم که داره سر همه داد میزنه
چشمامو بستم و باز میکردم که.... کاش نمیکردم...
لونا: کی بود ؟ چیشده؟
چویا با لبخند: هیچکی بیب مهم نیست
هیچکی...مهم نیست....
ببخشید نارنجی من که حتی برای تو هم مهم نبودم...
ببخشید که وارد زندگیت شدم...
ببخشید که فکر کردم دوسم داری...
ببخشید که باور کردم اون شب توی بغلم بهم گفتی تنها خانوادتم.....
بهشون نگاه کردم که عمیق همو میبوسن فقط بهشون نگاه کردم و توی سکوت شکستم
ببخشید دردونه قلبم که بودم...
.
.
.
.
.
.
چهل روز بعد:
سر قبرم بودم ... قبری که جز خودم هیچکی بهش سر نزد... چویا توی این چهل روز پس اون دختره ... توی این چهل روز ... چیزایی دیدم که نباید میدیم.. چیزایی و شنیدم که خردم کرد و حقیقت هایی دیدم....که کاش نمیدیدم
دو ماه اونو میشناخت... اون چون با اون آشنا شده بود با من سرد شده بود و من .... من احمق فکر میکردم کاری کردم... فکر میکردم کسی که عاشقشم و عاشقمه نباید ناراحت بمونه!... اما اون ناراحت نبود... توی اون دوماه تنها کسی که نگران و ناراحت بود من بودم...
من هیچوقت نتونستم خانواده کسی باشم...
چیبی من... خیلی دوست دارم...
اون الان... خیلی خوشحاله... حتی نمیدونه چهلم منه... اون دختر الان ازش بارداره و اون اشتیاق بچشو داره...
بغضم ترکید و گریه کردم
برای خودم ...
برای احساساتم...
برای نیمه وجودم که نیمه وجود یکی دیگه شده...
روی زانو افتادم
چشمامو باز کردم که یک فضای دیگه بودم
؟: همه چیو دیدی؟؟ دیدی زندگی هیچکی نبودی؟ انتخاب هیچکی نبودی؟؟
دازای:.....
؟: دیگه وقت دیدنت تموم شد اون بدون تو خیلی خوشحال تره
.....
حق با اون بود... به پشت سرم نگاه کردم ... فقط میخوام مو حناییم برای همیشه خوش حال باشه...
پایان °
- ۷۷۹
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط