به یاد سه نفر سوختم:

به یاد سه نفر سوختم:

اول مادری که چشم به او دوختم…

دوم پدری که مردانگی را از او اموختم…

سوم رفیقی که جز مرام و معرفت چیزی از او نیاموختم…
دیدگاه ها (۳)

پیامی که نباید می‌رسید پارت ۱ | پیامی که نباید می‌رسید ساعت...

هم‌سلولی خطرناک (part3)دختر یاد گرفته بود وقتی نگهبان با بی‌...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐صدای انفجار هنوز توی ساختمان می‌پیچید....

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁴همه‌چیز بیش از حد آروم بود..آروم‌تر ...

پشت دوربین شنیده شد.ـ آریا؟ داری با کی حرف می‌زنی؟پسر داخل ت...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

⁨ همه‌ی داستان‌های حماسی تاریخ، یه قهرمان دارن…وقتی صحبت از ...

ادامه سناریو

بازم سکوت. کامیل قسم خورده بود که لب از لب باز نکنه. اگر امش...

part 11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط