{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_های_نقره_ای ✨

#سایه_های_نقره_ای

پارت هشتم: رقصِ خون و گلبرگ

فریاد لارا، برخلاف یک صدای انسانی، شبیه به طنین برخورد دو قطعه فلز سرد بود. موجی از انرژی سیاه و نقره‌ای از بدن او خارج شد و مانند یک انفجار رادیکال، تمام غار را در نوردید. نورانی که مینجی و جینو از بالا فرستاده بودند، با این موج برخورد کرد و به جای اینکه تاریکی را از بین ببرد، به جرقه‌هایی از آتش سیاه تبدیل شد.

«لارا! دست از این کار بکش!» تهیونگ که زیر فشار این انرژی در حال عقب رفتن بود، با تمام توان فریاد زد. او سعی کرد با جادوی خود، سپری دور لارا ایجاد کند، اما جادوی او مثل برخورد آب به سنگ بود؛ بی‌اثر.

در میان آن آشوب، چیزی در لارا تغییر کرد. چشمان او که تا لحظاتی پیش از ترس پر از اشک بود، حالا به رنگ نقره‌ایِ خالص درآمده بود؛ رنگی که نه نور داشت و نه سایه، بلکه فقط یک خلأ سرد بود. لکه‌های سیاه روی پوست او، حالا به شکل بال‌های درهم‌تنیده و تیره از پشت شانه‌هایش بیرون زده بودند. او دیگر لرزش نداشت؛ او حالا با آرامشی ترسناک، ایستاده بود.

جینو با هیجان و دیوانگی به جلو پرید: «بله! همین است! این همان شکوهی است که جهان به آن نیاز دارد! تبدیل شدن به خدایِ بی‌احساس!»

اما جیمین، که هنوز تحت تأثیر آن تاریکی بود، ناگهان با سرعتی غیرانسانی میان جینو و لارا قرار گرفت. چشمان سیاهش در برابر لارا می‌درخشید. «او... او دیگر لارا نیست که ما می‌شناختیم، جینو. او حالا خودِ درد است.»

جونگ‌کوک با خشم، شمشیر آتشین خود را بالا برد و به سمت موجود نقره‌ای که سعی داشت از این فرصت استفاده کند، حمله کرد. «اگر او منشأ این تاریکی است، پس من باید این تاریکی را با آتش بسوزانم!» شعله‌های سرخ و نارنجی جونگ‌کوک با مه سیاه در هم آمیختند و صحنه‌ای از جنگِ عناصر را رقم زدند.

در این میان، تهیونگ که نمی‌توانست لارا را این‌گونه ببیند، از میان آتش و مه عبور کرد و مستقیماً به سمت او دوید. او لارا را در آغوش گرفت، اما بدن لارا مثل یخ سرد بود. او لرزید و زیر لب گفت: «لارا... به من نگاه کن. من هستم. تهیونگ... ما قرار بود با هم به آن باغ برگردیم، یادت هست؟»

لحظه‌ای کوتاه، آن چشمان نقره‌ای، در میانه‌ی آن سردی مطلق، لرزیدند. یک قطره اشک، اما نه از جنس آب، بلکه از جنس نقره مذاب، از چشم لارا سرازیر شد.
داسوم که از دور با پوزخندی خبیثانه تماشا می‌کرد، زیر لب گفت: «هیه! تلاشی زیباست، شاهزاده عاشق. اما آیا می‌توانی عشقت را در برابر سنگ‌های نقره‌ای که او ساخته، حفظ کنی؟ یا خودت هم به یکی از آن‌ها تبدیل خواهی شد؟»

ناگهان، زمین دوباره شکافت، اما این بار نه به سمت پایین، بلکه از درون بدن لارا، ریشه‌هایی سیاه و نقره‌ای مانند زنجیر به سمت بیرون پرتاب شدند و پای تهیونگ و بقیه را گرفتند. آن‌ها نه به سمت مرگ، بلکه به سمت حقیقتی عمیق‌تر در قلب زمین کشیده شدند؛ حقیقتی که جینو و داسوم برای آن سال‌ها منتظر بودند.

ادامه دارد... ✨
دیدگاه ها (۰)

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت نهم: پژواکِ اعماقسقوط، نه مانند سقوط...

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت دهم: بوسه در میانِ ستاره‌های سردنور ...

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت هفتم: آینه‌ی سیاه و حقیقتِ خونینموجو...

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت ششم: زمزمه‌های اعماقسقوط، زمانی تمام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط