{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگین

Baby Doll
Jeongin/Y.n
P:2

اون الان ازش چی خواسته بود؟
بهش گفت به اون اقای یانگ احترام بزاره؟
اما واسه چی؟
اون قرار بود الان ا.ت رو با خودش ببره..
مگه الان نباید پدرش مقاومت میکرد؟
مگه نباید جلوی بردن دخترش رو میگرفت؟
الان دیگه حتی به پدرش هم نمیتونست اعتماد کنه..
توان راه رفتن نداشتن..
انگار همه اندام های بدنش دست به یکی کرده بودن تا نزارن بره جلو..
هنوز داشت به اقای یانگ نگاه میکرد..
انگار میخاست با چشاش بهش بگه که نمیتونه حرکت کنه..

مامان ا.ت: مگه نشنیدی بابات چی گفت؟! -همین الان بیا جلو و به اقای یانگ احترام بزار
جونگین: لازم نیست

جونگین رفت سمت ا.ت..
اختلاف قدی تقریبا زیادشون باعث نگاه از بالا به پایین جونگین به ا.ت شد..
جونگین اروم یک قدم دیگه نزدیک ا.ت شد و کمی خم شد تا بهتر بتونه لیلی رو ببینیه..
الان ا.ت خیلی خوب و واضح میتونست چهره جونگین رو ببینه..
اون دختر همین الان برای هزارمین بار تو اون ده دقیقه قسم خورد که جونگین واقعا جذابه..
لبخندی که زد باعث شد چاله گونه هاش و دندون های سفیدش به خوبی مشخص بشه..
این دیگه چه کوفتی بود؟
اون دختر واسه چی باید بخاطر لبخند شخصی که الان باید تا سرحد مرگ ازش منتفر باشه ضربان قلبش بره بالا و دستاش یخ کنه؟

جونگین: عروسک کوچولو چرا به حرف بابات گوش ندادی؟( اروم طوری که فقط ا.ت بشنوه)
-بهتره از الان بهت بگم که خوشم نمیاد به حرفام گوش ندی و سرپیچی کنی!
-پس حواستو جمع کن..
-گوش نکردن به حرف اربابت نتیجه خوبی نداره
-حداقل واسه تو خوب نیست!

بعد از حرف زدن با ا.ت که بیشتر تهدید بود تا حرف زدن، مچ دست ا.ت رو گرفت و کشید و از اون خونه بیرون برد..
برخلاف تصور جونگین، ا.ت اصلا داد و بیداد نکرد بلکه مثل یه دختر بچه خوب که انگار بهش گفتن که اگه دختر خوبی باشه و همراهشون بره براش بستنی میخرن، همراه جونگین بدون هیچ حرفی رفت..
زمانی که در ماشین مرسدس مشکی رنگ توسط راننده باز شد، ا.ت داخل نشست و بعد از اون جونگین هم رفت و کنارش نشست..
تو تمام مدتی که تو راه بودن ا.ت سرشو به پنجره تکیه داده بود و داشت اتفاقات امروز رو با خودش مرور میکرد..
برای خودش هم سوال شده بود که چرا با جونگین مخالفت نکرده بود و بدون هیچ حرفی همراهش رفته بود..
هرچیم که بود این کار از ا.ت بعید بود چون خیلی لجباز بود و قبول کردن همچین چیزی براش غیر ممکن بود..

-واسه چی انقد راحت قبول کردم همراهش بیام؟
-البته خب طبیعی هم بود..
-بقدری از غرغر کردن های مامانم خسته شدم و عذاب کشیدم که دیگه اونا واسم تکراری شدن
-شاید حداقل این ارباب جوان کسیه که خدا برام فرستاده تا شاید کمی ارامش هم تو زندگیم داشته باشم
-تو به درد هیچی نمیخوری
-چرا انقد نفهمی
-هیچ وقت ازت راضی نبودم
-مایه ننگی
-هیچ وقت بهت افتخار نکردم

چرا این افکار دست از سرش برنمیداشت؟
چرا همش صدای مامانش تو سرش میپیچید؟
شاید جدی جدی به هیچ دردی نمیخورد..
شاید هیچ وقت کافی نبوده..
شاید واقعا همه اون تلاش هایی که کرده بود به هیچ دردی نخورده بود..
شاید اگه یروزی هم دکتر بشه بازم مامانش بهش افتخار نکنه..
شاید...
شاید...
شاید...
چرا این شاید ها تموم نمیشد؟
با وجود همه اینا بازم زنده بود..
ولی چرا؟
و باز هم شاید..
شاید چون لیاقت مردن هم نداشت..
دیگه نمیتونست جلوی بغضش رو بگیره..
میخاست گریه کنه و بغضش رو بشکنه ولی بازم میترسید..
میترسید دوباره ضعیف و بچه خطاب بشه..
همیشه هرموقع جلو کسی گریه میکرد مسخرش میکردن..
اون به جایی رسیده بود که دیگه حتی جرئت نمیکرد تو تنهایی هاش گریه کنه..
چون بعد از اون چشاش بقدری قرمز میشدن که از فاصله دور هم قابل تشخیص بود که اون گریه کردهد..
همونطور که سرش رو به پنجره تکیه داده بود قطره اشک کوچیکی از گوشه چشمش پایین افتاد..
دیدگاه ها (۳۰)

جونگین

جونگین

جونگین

سونگمین

وارث تاریکی

وقتی ازت متنفر بود..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط