{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در دهی دزدی شد.رد پا بجا مانده شبیه چکمه های کدخدا بود.،

در دهی دزدی شد.رد پا بجا مانده شبیه چکمه های کدخدا بود.،یکی گفت.: دزد چکمه های کدخدا را دزدیده.، دیگری گفت:چکمه های دزد شبیه چکمه های کدخدا بوده...
هر کسی به طریقی واقعیت را توجیح میکرد.، دیوانه ای فریاد برآورد" که ای مردم دزد خود کدخداست.،مردم پوزخندی ردند و گفتند:به دل نگیر کدخدا.، او دیوانه است.، مجنون است.
و فقط کدخدا فهمید تنها عاقل آبادی اوست.،فردای آن روز کسی آن دیوانه را ندید.،احوالش را جویا شدند که کدخدا گفت:دزد او را کشته.،
کدخدا واقعیت را میگفت ولی درک مردم پایین بود..
دیدگاه ها (۱۲)

ساینا کوچولو....

#حسین پناهی:شرم می کنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان،سیری...

الهي،باخاطري بسته،دست ازغيرتوشسته،درانتظاررحمتت نشسته ام.عطا...

گوش هایم را می گیرم! چشم هایم را می بندم! و زبانم را گاز می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط