_____________________
_____________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:2☆
__________________________________________________________________
پایینِ عمارت، سالنِ بزرگ با نورِ زردِ لوسترها روشن شده بود.
در میانِ آن همه سکوتِ نجیبانه، پسری ایستاده بود با قامتی بلند، شانههایی محکم و نگاهی که خیلی زود به عمقِ آدم نفوذ میکرد.
«جونگکوک» بود؛ پسرِ خانوادهی جئون، همان که سالها دور از این عمارت زندگی کرده بود و حالا، پس از مدتی طولانی، به خانه بازگشته بود.
ینا از پلهها پایین آمد.
نگاهش ناخواسته روی او ثابت ماند.
نه به خاطرِ زیباییِ آشکارش، نه به خاطرِ لبخندِ کمرنگی که گوشهی لب داشت...
بلکه به خاطرِ چیزی عمیقتر؛ حسی عجیب که همان لحظه، مثل برق از میانِ قلبش گذشت.
جونگکوک هم برای ثانیهای کوتاه به او خیره ماند.
دخترِ کوچکِ تازهوارد، با نگاهِ غمگین و سکوتی سنگین، چیزی در دلش تکان داد.
مادام جئون لبخند زد.
ـ «ینا، این پسرِ منه... جونگکوک.»
ینا سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:
ـ «از آشنایی با شما خوشوقتم.»
جونگکوک نگاهش را از چهرهی او برنداشت.
ـ «منم همینطور.»
اما هیچکدام نمیدانستند؛
این نخستین نگاه، آغازِ داستانیست که سالها بعد، همهی زخمهایشان را با نامِ عشق خواهد شست.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:2☆
__________________________________________________________________
پایینِ عمارت، سالنِ بزرگ با نورِ زردِ لوسترها روشن شده بود.
در میانِ آن همه سکوتِ نجیبانه، پسری ایستاده بود با قامتی بلند، شانههایی محکم و نگاهی که خیلی زود به عمقِ آدم نفوذ میکرد.
«جونگکوک» بود؛ پسرِ خانوادهی جئون، همان که سالها دور از این عمارت زندگی کرده بود و حالا، پس از مدتی طولانی، به خانه بازگشته بود.
ینا از پلهها پایین آمد.
نگاهش ناخواسته روی او ثابت ماند.
نه به خاطرِ زیباییِ آشکارش، نه به خاطرِ لبخندِ کمرنگی که گوشهی لب داشت...
بلکه به خاطرِ چیزی عمیقتر؛ حسی عجیب که همان لحظه، مثل برق از میانِ قلبش گذشت.
جونگکوک هم برای ثانیهای کوتاه به او خیره ماند.
دخترِ کوچکِ تازهوارد، با نگاهِ غمگین و سکوتی سنگین، چیزی در دلش تکان داد.
مادام جئون لبخند زد.
ـ «ینا، این پسرِ منه... جونگکوک.»
ینا سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:
ـ «از آشنایی با شما خوشوقتم.»
جونگکوک نگاهش را از چهرهی او برنداشت.
ـ «منم همینطور.»
اما هیچکدام نمیدانستند؛
این نخستین نگاه، آغازِ داستانیست که سالها بعد، همهی زخمهایشان را با نامِ عشق خواهد شست.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۱۳۵
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط