Part
Part2
دروغ
- ایا اصلا براتون مهم هستم
نه نیستم چون فکر میکنین من بد شماها را میخوام یا چون خواهر ناتنیتون هستم این شکلی هستین
من فقط میخواستم وارد خانواده بشم که درکم کنن
من مگه چیکار کردم
با اینکه میدونم ازم متنفرین و میدونم که دوست دارین از اینجا برم
ویو نامجون
داشتم بلند میشدم که دیدم دریا بلند شد و با گریه حرف میزد همه داشتیم نگاهش میکردیم که داشت حرف میزد که یک لحظه افتاد همه ترسیدیم شوگا سریع رفت جلو دید که غش کرده و ماهم سریع وسایلاش رو برداشتیم و بردمیش دکتر وقتی نگاهش میکردم میدیدم که هنوز اشک تو صورتشه و صورتش قرمز شده پس سریع رفتم پیاده شدم از ماشین و دریا رو از بغل شوگا گرفتم و بدو بدو رفتم دکترا بردنش و بهش سرم زدن که دکتره حرف زد("اینه)
"خب شما چیکارشونین
#برادراشیم
"شما میدونستین خواهرتون بیماری داره که اگه درمان نشه به احتمال ۸۰ درصد میمیره
#چی دارین دروغ میگین
"اقا من با شما شوخی دارم
#نه
"این بیماری خیلی بده باید خوب ازش مراقبت کنه و باهاش خیلی خوب رفتار کنید مثل یک خواهر واقعی
#نه(سرد و جدی)
"مگه شما برادرش نیستید
#خب
"باید باهاش خوب باشید چون خواهرتونه
-متوجه ی صداشون میشودم پس اروم اروم اشک میریختم که نامجون اومد داخل من سرم رو به این ور کردم
#بیدار شدی
-اوهوم و
#و چی
-ببخشید
+براچی
-بخاطر من حتی با اینکه خواهر ناتنیتون بودم
#ما به خاطر تو نکردیم اگه نمیکردیم مدرسه قوی نبود
-وقتی گفت بخاطر مدرسه اینکار کرده خیلی ناراحت شدم پس گفتم کی مرخص میشم
#گفت ما الان میریم بیرون تا حاضر شی
-باشه هنوز ظهر بود و من سریع لباسام رو پوشیدم دیدم داداشام نیستن که یک پیام اومد دستم
-دریا ما اومدیم خونه خودت بیا وقتی گفت اشکام شروع به ریختن کردن خیلی ناراحت بودم و باشه گفتم که متوجه شدم دستی یکی به شونم خورد
-ببخشید
#کجا میری به این عجله
-سرم رو که برگردوندم دیدم نامجونه پس سدیع سرم رو برگردوندم و رفتم
#این دختره چشه
-هر چی تند تر میفرتم اونا هم تند تر میومدن
منم برای اینکه گمم کنن یک جا رفتم اونا نتونستن پیدام کنن بخاطر همین بهم پیام دادن
#کجایی ها
-ببخشید ولی من الان نمیام خونه خداحافظ
#اگه نیای میام پیدات میکنم
-داداش نامجون الان جاییم بعد حرف میزنیم
ویو جونگ کوک
وقتی گفت همه کلافه شدیم و راهی خونه شدیم که متوجه ی جسم کوچیکی شویم که داره وارد خونه میشه فهمیدیم دریا هست که دیدیم نامجون غیبش زد دیدم الان دریا رومیکشه همه بلند شدیم و رفتیم سمت نامجون
-داشتم کلیدم رو برمیداشتم که متوجه شدم یکی محکم زد تو صورتم انقدر محکم بود صورتم برگشت وقتی بهش نگاه کردم میخواست دوباره بزنه پس چشمام رو بستم ولی متوجه شدم نزده و یکی از چشمام رو باز کردم دیدم تهیونگ دست نامجون رو گرفته
×دریا سریع در رو باز کن سریع
-سریع در رو باز کردم و بدو بدو کردم و کارد اتاقم شدم و گریه کردم
÷نامجون سریع بردیم داخل اتاق و انداختیمش روی تخت و بقیه یا وایساده یا نشسته بودن
÷نامجون الان دخترک میمیرد
#چه بهتر
×نامجون اون بدبخت مگه چیکارت کرده درسته منم ازش خوشم نمیاد ولی الکی که نمیزنمش
*بچه ها بیاین پایین
+باشه الان میایم
بلند شیم بریم پایین
@وقتی رفتیم پایین دیدیم دریا نبود پس رفتیم نشستیم که دریا اومد و از ما دور نشست که مامان و بابا تعجب کرده بودند
$خب بچه ها میخوام یک حقیقتی بهتون بگم
#بگو مامان
&خب راستش یادتونه گفتم دریا خواهر ناتنیتونه
@بله
$دریا خواهر ناتنیتونه نیست
+×چی
÷پس چیه
& خواهر
=/خواهر چی
$& واقعی تونه
#@+×÷=/جانم؟!
$دریا از این موضوع خبر داره
+چرا بهمون نگفتی دریا
-چون......چون
/چون چی؟!
-چون قرار بود خودتون متوجه بشین اگه تحقیق درموردم میکردین میفهمیدین
$و یک چیزه دیگه
&ما قراره ۳ سال بریم امریکا
-ها براچی؟!
$برای شرکت دخترم
الان بردرات فهمیدین دیگه دوست دارن
#نه ند
-مامان اگه بازم بفهمن منو دوست ندارن
حالا میریم تو اتاقم با اجازه
#مثلا میخوای چیکار کنی؟!
گریه کنی ها
-نه گریه نمیخوام بکنم چون گریه کردن مشکل منو حل نمیکنه
پس میخوام برم درسم رو بخونم اگه اجازه بدین
مثلا فردا قراره ازمون ریاضی داریم
#مگه کوک ازتون نگرفت
-چرا گرفت ولی فردا که میخواد درس بده
$خب برو بالا دریا من و بابات داریم میریم
پسرام خواهرتونو اذیت نکنید
@چشم
-رفتم تو اتاقم و شروع کردم به درس خوندن و انقدر خونده بودم که صدای کسی رو نمیشنیدم
#دریا بیا پایین کارت داریم
دریا
دریااااا
دریاااااااااا
*اقا حتما دارن درس میخونن
#حب چه ربطی داره
*خب وقتی درس میخونن متوجه ی صدایی نمیشن
@من میرم میگم بیاد پایین
-داشتم میخوندم و مینوشتم کلی کتاب و دفتر جلوم بود که صدای در اومد که به خودم اومدم و گفتم بیا تو
دروغ
- ایا اصلا براتون مهم هستم
نه نیستم چون فکر میکنین من بد شماها را میخوام یا چون خواهر ناتنیتون هستم این شکلی هستین
من فقط میخواستم وارد خانواده بشم که درکم کنن
من مگه چیکار کردم
با اینکه میدونم ازم متنفرین و میدونم که دوست دارین از اینجا برم
ویو نامجون
داشتم بلند میشدم که دیدم دریا بلند شد و با گریه حرف میزد همه داشتیم نگاهش میکردیم که داشت حرف میزد که یک لحظه افتاد همه ترسیدیم شوگا سریع رفت جلو دید که غش کرده و ماهم سریع وسایلاش رو برداشتیم و بردمیش دکتر وقتی نگاهش میکردم میدیدم که هنوز اشک تو صورتشه و صورتش قرمز شده پس سریع رفتم پیاده شدم از ماشین و دریا رو از بغل شوگا گرفتم و بدو بدو رفتم دکترا بردنش و بهش سرم زدن که دکتره حرف زد("اینه)
"خب شما چیکارشونین
#برادراشیم
"شما میدونستین خواهرتون بیماری داره که اگه درمان نشه به احتمال ۸۰ درصد میمیره
#چی دارین دروغ میگین
"اقا من با شما شوخی دارم
#نه
"این بیماری خیلی بده باید خوب ازش مراقبت کنه و باهاش خیلی خوب رفتار کنید مثل یک خواهر واقعی
#نه(سرد و جدی)
"مگه شما برادرش نیستید
#خب
"باید باهاش خوب باشید چون خواهرتونه
-متوجه ی صداشون میشودم پس اروم اروم اشک میریختم که نامجون اومد داخل من سرم رو به این ور کردم
#بیدار شدی
-اوهوم و
#و چی
-ببخشید
+براچی
-بخاطر من حتی با اینکه خواهر ناتنیتون بودم
#ما به خاطر تو نکردیم اگه نمیکردیم مدرسه قوی نبود
-وقتی گفت بخاطر مدرسه اینکار کرده خیلی ناراحت شدم پس گفتم کی مرخص میشم
#گفت ما الان میریم بیرون تا حاضر شی
-باشه هنوز ظهر بود و من سریع لباسام رو پوشیدم دیدم داداشام نیستن که یک پیام اومد دستم
-دریا ما اومدیم خونه خودت بیا وقتی گفت اشکام شروع به ریختن کردن خیلی ناراحت بودم و باشه گفتم که متوجه شدم دستی یکی به شونم خورد
-ببخشید
#کجا میری به این عجله
-سرم رو که برگردوندم دیدم نامجونه پس سدیع سرم رو برگردوندم و رفتم
#این دختره چشه
-هر چی تند تر میفرتم اونا هم تند تر میومدن
منم برای اینکه گمم کنن یک جا رفتم اونا نتونستن پیدام کنن بخاطر همین بهم پیام دادن
#کجایی ها
-ببخشید ولی من الان نمیام خونه خداحافظ
#اگه نیای میام پیدات میکنم
-داداش نامجون الان جاییم بعد حرف میزنیم
ویو جونگ کوک
وقتی گفت همه کلافه شدیم و راهی خونه شدیم که متوجه ی جسم کوچیکی شویم که داره وارد خونه میشه فهمیدیم دریا هست که دیدیم نامجون غیبش زد دیدم الان دریا رومیکشه همه بلند شدیم و رفتیم سمت نامجون
-داشتم کلیدم رو برمیداشتم که متوجه شدم یکی محکم زد تو صورتم انقدر محکم بود صورتم برگشت وقتی بهش نگاه کردم میخواست دوباره بزنه پس چشمام رو بستم ولی متوجه شدم نزده و یکی از چشمام رو باز کردم دیدم تهیونگ دست نامجون رو گرفته
×دریا سریع در رو باز کن سریع
-سریع در رو باز کردم و بدو بدو کردم و کارد اتاقم شدم و گریه کردم
÷نامجون سریع بردیم داخل اتاق و انداختیمش روی تخت و بقیه یا وایساده یا نشسته بودن
÷نامجون الان دخترک میمیرد
#چه بهتر
×نامجون اون بدبخت مگه چیکارت کرده درسته منم ازش خوشم نمیاد ولی الکی که نمیزنمش
*بچه ها بیاین پایین
+باشه الان میایم
بلند شیم بریم پایین
@وقتی رفتیم پایین دیدیم دریا نبود پس رفتیم نشستیم که دریا اومد و از ما دور نشست که مامان و بابا تعجب کرده بودند
$خب بچه ها میخوام یک حقیقتی بهتون بگم
#بگو مامان
&خب راستش یادتونه گفتم دریا خواهر ناتنیتونه
@بله
$دریا خواهر ناتنیتونه نیست
+×چی
÷پس چیه
& خواهر
=/خواهر چی
$& واقعی تونه
#@+×÷=/جانم؟!
$دریا از این موضوع خبر داره
+چرا بهمون نگفتی دریا
-چون......چون
/چون چی؟!
-چون قرار بود خودتون متوجه بشین اگه تحقیق درموردم میکردین میفهمیدین
$و یک چیزه دیگه
&ما قراره ۳ سال بریم امریکا
-ها براچی؟!
$برای شرکت دخترم
الان بردرات فهمیدین دیگه دوست دارن
#نه ند
-مامان اگه بازم بفهمن منو دوست ندارن
حالا میریم تو اتاقم با اجازه
#مثلا میخوای چیکار کنی؟!
گریه کنی ها
-نه گریه نمیخوام بکنم چون گریه کردن مشکل منو حل نمیکنه
پس میخوام برم درسم رو بخونم اگه اجازه بدین
مثلا فردا قراره ازمون ریاضی داریم
#مگه کوک ازتون نگرفت
-چرا گرفت ولی فردا که میخواد درس بده
$خب برو بالا دریا من و بابات داریم میریم
پسرام خواهرتونو اذیت نکنید
@چشم
-رفتم تو اتاقم و شروع کردم به درس خوندن و انقدر خونده بودم که صدای کسی رو نمیشنیدم
#دریا بیا پایین کارت داریم
دریا
دریااااا
دریاااااااااا
*اقا حتما دارن درس میخونن
#حب چه ربطی داره
*خب وقتی درس میخونن متوجه ی صدایی نمیشن
@من میرم میگم بیاد پایین
-داشتم میخوندم و مینوشتم کلی کتاب و دفتر جلوم بود که صدای در اومد که به خودم اومدم و گفتم بیا تو
- ۳۵۰
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط