{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همون طورکه تاب دوبندموازتنم بیرون می آوردم سمت لب تابم رف

همون طورکه تاب دوبندموازتنم بیرون می آوردم سمت لب تابم رفتم تاخبرهای دست اول رودریافت کنم باروشن شدن صفحه،وبالااومدن عکس خودم چندتاایمیل به سرعت بالااومدن ی سری تبلیغاتی یه سری هم بچهابودن اما مهم ترینشون ایمیلی بودکه ازطرف فرمانده داشتم فرمانده مغزم سریع جرقه زدوبازش کردم کوتاه ومختصربود… سلام.خانوم.سارارابین فردا صبح۸ راس ساعت به مرکزماموریتای سری تشریف بیارید ازطرف فرمانده…. بطری روگوشه ای پرت کردموروصندلی چرخ دارم نشستم تودلم می خندیدم..بازم ماموریت اونم سریخوشحال بودم که بیکارنیستم به قول جولی عوض اینکه ناراحت باشی که داره بازندگیت بازی میشه موقع رفتن به ماموریت توازهمه خوشحال تری نفسی ازسرآسودگی می کشموسمت تختم میرم فرداروزمهمی درپیش دارم

همه به صورت منظم وترتیب درجه روصندلی هامون نشسته بودیم نگاهموبه صورت کلی روبچهامعطوف کردم تیم ماتشکیل می شداز..خودم که درجم ازهمه بالاتربود تام،پیتر،جولی،ایملی،ویه جای خالی که نمیدونم مال چ کسی بودکه قراربودماروتواین سفرهمراهی کنه نیکولا،جکسون، که همه ازبهترین روش های آموزشی دوره دیدن وزیردست بهترین فرماندهابودن فرمانده دیمن مردمسنی که عین ما لباس سبزوباخطای مشکی رنگیپوشیده بودوکلاه به سرش داشت توضیحاتی راجب ماموریت جدیدمون میداد ماموریت ما قراربودازیه قصرمتروکه شروع بشه که دیواری پنهانی روتوخودش نهفته عجیب بودبرام باید ماموریت جالبی باشه خودکارموتودستم می چرخوندموبه حرف های فرمانده گوش میدادم ماموریت برای کشف یه آمپول برای جلوگیری ازیه ویروس تی وی بود ویروسی مخرب برای همه ی انسان ها اینم کاملاعجیب وجالب بود ماموریت مابیشتر طی خرابکارها،قاچاقچی های حرفه وغیره..بود اماتواین ماموریت یه چیزعجیب برای کشف مابود یعنی گروه حرفه ی مابایددنبال درمان اون ویروس به اون قصرمی رفت قصری که سالهاکسی توش زندگی نکرده ومعلوم نیست چی انتظارمارومی کشه نمی ترسیدم محکم ترازاین حرفابودم.چون باوجودفرمانده دیمن باتجربه توهمه ی ماموریت هامون ماهیچ وقت باشکست روبه رونمی شدیم به عکس روبه روم خیره موندم عکسی ازیه مرد بود مردی که یه روزهمه ی دنیای من بود اماحالا… باحرف فرمانده همه ایستادیم فرمانده جلوتراومدوروبه


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نگرانیهات… از کلافگیهات… از بی تابیهات… باید میترسددیدم… چه ...

مهیار سری تکان داد و چیزی نگفت فرزین به او کمک کرد لباسش را ...

آهی کشیدم،وبا لحنی مضطرب پرسیدم: -می دونم خانواده ات فعلا در...

راشا در اتاقو باز کرد و وارد شد. سامان اما کنار در ایستاد تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط