I can be myself with him
I can be myself with him
Part¹⁰³
و شروع کردیم به ادامه شدن..
اول ارایش رو انجام دادیم..که واقعا ناز و قشنگ شد!
با یه رژ صورتی،کار رو تموم کردم
لباسم رو پوشیدم..
موهام رو حالت دادم و تافت زدم..بعد نوبت تاج شد
با احتیاط،توج رو روی سرم قرار دادم
کفش های پاشنه بلندم رو پا کردم..و اماده بودیم!
شبیه پرنسسا شده بودیم
کلی ذوق کردیم و کلی عکس گرفتیم
بعد از اتاق اومدیم بیرون..
پسرا وایساده بودن..سرشون رو بالا اوردن..
با دیدن ما،انگار حرف زدن یادشون رفته بود
چرخیدم و روبه تهیونگ گفتم:
-چطور شدم؟
+باورم نمیشه..واقعا با یه ملکه وارد رابطه شدم
با خجالت سرمو پایین انداختم
جونگکوک:میا..شبیه پریدریایی ها شدی!
میا:یعنی قشنگ شدم؟
جونگکوک،دست میا رو بوسید
جونگکوک:بله،پری دریایی من
یعد از کلی ذوق و تعریف،وارد ماشین هامو شدیم
حرکت کردیم..توی ماشین،یه اهنگ کلاسیک گذاشتم
تهیونگ دستش رو روی دستم گذاشته بود
گاهی خیلی اروم میبوسید..گاهی هم دستش رو روی لباسم میکشید
رسیدیم..
وای،خدای من!اینجا از تصوراتم هن قشنگ تره!
من و میا،دهنمون باز مونده بود
تهیونگ مثل شاهزاده ها تعظیم کرد:
+اجازه هست دستتون رو بگیرم،مادمازل؟
دستم رو داخل دستش گذاشتم و تعظیم کوتاهی کردم
-بله،عالیجناب!
روی دستم رو بوسهای زد،و باهم،از پله ها بالا میرفتیم تا به قصر برسیم
تقریبا وسط پله ها بودیم کا ازش پرسیدم:
-تهیونگ..اگه ما واقعا ملکه و پادشاه بودیم،تو منو به خاطر تاجوتخت ول میکردی؟
+نه..نیلسو،من تا اخرین لحظه کنارتم..هیچوقت ترکت نمیکنم..هیچوقت باعثِ استرست نمیشم..نیلسو،بهت قول میدم..تا اخرین نفسم ازت مراقبت کنم
-برای همین عاشقتم
+منم همینطور،ملکه کوچولو
-لقب جدیده؟هنوزم کوچولوعم؟
+بله!
رسیدیم..
دانته در رو برامون باز کرد..بعد از احوالپرسی،وارد قصر شدیم
هیچکس به غیر از ما اونجا نبود
موزیک ملایم،داخل قصر پخش شده بود
صدای کفش پاشنه بلند من و میا،شنیده میشد
تابلو های زیبایی نصب شده بودن
و حتی،جایی برای پادشاه و ملکه هم
دانته گفت:
دانته:اینجا،جای من و مادرمه..از وقتی اینجارو ساختم،زدم به نام اون
و به صندلی های سلطنتی،داخل سکو اشاره کرد
کل قصر رو گشتیم
احساس میکردم وارد قصه ها شدم
-تهیونگ..توهم قصر مخصوص به خودمون رو بساز
+چشم
داخل سالن اصلی،یه عالمه شیرینی بود..به علاوه ی غذاهای سلطنتی
دانته:بفرمایید
تهیونگ،صندلی رو برام عقب کشید و من،نشستم
تهیونگ هم کنارم نشست
باهم گرم صحبت بودیم و از غذا لذت میبردیم
نوازنده ها،گوشه ی قصر درحال نواختن بودن
عکاسی،با لباسای مخصوص وارد شد:
عکاس:با اجازه..میخوام ازتون عکس یادگاری بگیرم
دوربینش رو تنظیم کرد..
بعد از ژست گرفتن،فلش دوربین روشن شد
چندین دقیقه بعد،ازمون تشکر کرد و رفت..
واقعا احساس میکنم ملکهام..
غذا تموم شد..
برعکس همیشه،الان فضا اروم بود
صدای صحبت ما،داخل سالن قصر میپیچید
از روی صندلی بلند شدیم،تا بریم حیاط رو ببینیم
اما...
*ادامه دارد...
Part¹⁰³
و شروع کردیم به ادامه شدن..
اول ارایش رو انجام دادیم..که واقعا ناز و قشنگ شد!
با یه رژ صورتی،کار رو تموم کردم
لباسم رو پوشیدم..
موهام رو حالت دادم و تافت زدم..بعد نوبت تاج شد
با احتیاط،توج رو روی سرم قرار دادم
کفش های پاشنه بلندم رو پا کردم..و اماده بودیم!
شبیه پرنسسا شده بودیم
کلی ذوق کردیم و کلی عکس گرفتیم
بعد از اتاق اومدیم بیرون..
پسرا وایساده بودن..سرشون رو بالا اوردن..
با دیدن ما،انگار حرف زدن یادشون رفته بود
چرخیدم و روبه تهیونگ گفتم:
-چطور شدم؟
+باورم نمیشه..واقعا با یه ملکه وارد رابطه شدم
با خجالت سرمو پایین انداختم
جونگکوک:میا..شبیه پریدریایی ها شدی!
میا:یعنی قشنگ شدم؟
جونگکوک،دست میا رو بوسید
جونگکوک:بله،پری دریایی من
یعد از کلی ذوق و تعریف،وارد ماشین هامو شدیم
حرکت کردیم..توی ماشین،یه اهنگ کلاسیک گذاشتم
تهیونگ دستش رو روی دستم گذاشته بود
گاهی خیلی اروم میبوسید..گاهی هم دستش رو روی لباسم میکشید
رسیدیم..
وای،خدای من!اینجا از تصوراتم هن قشنگ تره!
من و میا،دهنمون باز مونده بود
تهیونگ مثل شاهزاده ها تعظیم کرد:
+اجازه هست دستتون رو بگیرم،مادمازل؟
دستم رو داخل دستش گذاشتم و تعظیم کوتاهی کردم
-بله،عالیجناب!
روی دستم رو بوسهای زد،و باهم،از پله ها بالا میرفتیم تا به قصر برسیم
تقریبا وسط پله ها بودیم کا ازش پرسیدم:
-تهیونگ..اگه ما واقعا ملکه و پادشاه بودیم،تو منو به خاطر تاجوتخت ول میکردی؟
+نه..نیلسو،من تا اخرین لحظه کنارتم..هیچوقت ترکت نمیکنم..هیچوقت باعثِ استرست نمیشم..نیلسو،بهت قول میدم..تا اخرین نفسم ازت مراقبت کنم
-برای همین عاشقتم
+منم همینطور،ملکه کوچولو
-لقب جدیده؟هنوزم کوچولوعم؟
+بله!
رسیدیم..
دانته در رو برامون باز کرد..بعد از احوالپرسی،وارد قصر شدیم
هیچکس به غیر از ما اونجا نبود
موزیک ملایم،داخل قصر پخش شده بود
صدای کفش پاشنه بلند من و میا،شنیده میشد
تابلو های زیبایی نصب شده بودن
و حتی،جایی برای پادشاه و ملکه هم
دانته گفت:
دانته:اینجا،جای من و مادرمه..از وقتی اینجارو ساختم،زدم به نام اون
و به صندلی های سلطنتی،داخل سکو اشاره کرد
کل قصر رو گشتیم
احساس میکردم وارد قصه ها شدم
-تهیونگ..توهم قصر مخصوص به خودمون رو بساز
+چشم
داخل سالن اصلی،یه عالمه شیرینی بود..به علاوه ی غذاهای سلطنتی
دانته:بفرمایید
تهیونگ،صندلی رو برام عقب کشید و من،نشستم
تهیونگ هم کنارم نشست
باهم گرم صحبت بودیم و از غذا لذت میبردیم
نوازنده ها،گوشه ی قصر درحال نواختن بودن
عکاسی،با لباسای مخصوص وارد شد:
عکاس:با اجازه..میخوام ازتون عکس یادگاری بگیرم
دوربینش رو تنظیم کرد..
بعد از ژست گرفتن،فلش دوربین روشن شد
چندین دقیقه بعد،ازمون تشکر کرد و رفت..
واقعا احساس میکنم ملکهام..
غذا تموم شد..
برعکس همیشه،الان فضا اروم بود
صدای صحبت ما،داخل سالن قصر میپیچید
از روی صندلی بلند شدیم،تا بریم حیاط رو ببینیم
اما...
*ادامه دارد...
- ۲۵۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط