روزهایی که،
روزهایی که،
انگار مادرزاد جمعه اند
وشهری که هیچ آشنایی نمیبینی
و غریبه هایی که به چشم دیوانه نگاهت میکنند
ودنیایی که بی او جهنمی بیش نیست
ومن...
روحی سرگردان در پی نشانه هایی از تو شاید
وشبهایی که تا خود طلوع آفتاب،
درد به جان تنهایی هایم تزریق میکند،
و روزهایی که سیاهند مثل شب های شرقی موهایش،
بعد از او تمام روزها مادرزاد جمعه هستند...
انگار مادرزاد جمعه اند
وشهری که هیچ آشنایی نمیبینی
و غریبه هایی که به چشم دیوانه نگاهت میکنند
ودنیایی که بی او جهنمی بیش نیست
ومن...
روحی سرگردان در پی نشانه هایی از تو شاید
وشبهایی که تا خود طلوع آفتاب،
درد به جان تنهایی هایم تزریق میکند،
و روزهایی که سیاهند مثل شب های شرقی موهایش،
بعد از او تمام روزها مادرزاد جمعه هستند...
- ۳۷۵
- ۱۴ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط