{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟

پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست .

گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!

گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ، لمست میکنم ...

گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو به سرعت قلم بدست

میگری برای نوشتن... ؛ او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم

هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ...

دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ...

آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ..
دیدگاه ها (۱)

خدایا...وقتی تو از جنس بی نهایتی، پس من چگونه محدود شوم در خ...

" آرامش" به معنای آن نیست که ؛صدایی نباشد، مشکلی وجود نداش...

"آفریدگارا"امروز را با نام تو آغاز می کنم که روشنگر جان است....

این روزها...بعضی از آدم ها سرشان شلوغ است؛بعضی ها حال خدا را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط