🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁸ : پارت ⁸
_شاید بخاطر کسایی که نجاتشون دادم منو میشناسی ولی قشنگ اوضاع ،اوضاع پرونده مفقودی ویله
نازیگفت:
_باران چه غلطی کنیم؟؟؟؟
+واقعیتو میگیم
_چی میگین شما کی هستید؟؟؟
+آقای هاپر درواقع شما توی دنیای ما یک سریال به اسم استرنجر تینگز هستید والان ما ارد دنیای شما شدیم لطفا همونطور که حرف جویس رو باور کردید حرف مارو باور کنین
_اسکول هستید شما؟؟اگه سریالیم یه راز زندگیمو بگو🤣
+کلبه جنگل مال پدربزرگتون بود و الان ال جین هاپر تو کلبتون زندگی میکنه
هیلدا ادامه حرفم را گفت:
_آره در واقع اسمش الونه و قدرت داره پدرش صاحب آزمایشگاه هاوکینز بود که رو بچه ها آرمایش میکنه
_یعنی شما مثل آپساید دوان دنیای خودتون رو دارین
انولا گفت:
_دقیقا
+و شخصیت مورد علاقه همه ال هست و ما سرنوشت تلخش رو میدونیم و باید نجاتش بدیم
هاپر گفت:
_سرنوشتش چیه
همه به همدیگه نگاه کردیمو زدیم زیر گریه
هیلدا گفت:
_اون...اون
نازی گفت:
_میمیره...
چشمان هاپر گرد شد و تعجب کرده بود
_من شمارو میارم کلبه پیش منو ال بمونین اما به ال درباره سرنوشتش چیزی نگین
+باشه
_کی برمیگردید دنیاتون؟؟؟
+هفت روز دیگه...
_ال رو نجات بدین کاری کنین نمیره... خواهش میکنم
+قول میدیم
_به بقیه بچه ها نگفتین؟؟
+نباید بدونن شما قابل اعتماد ترین شخصیت تو سریالین پس به شما گفتیم
_نکنه شماهم برای ما یه سریال باشین؟؟؟
+شاید
چند ساعت بعد هاپر ما را به کلبه برد و در کلبه را زد
_ال درو باز کن
ال آمد و در را باز کرد
_هاپر اینا کین؟؟؟
+ما دوستای جدیدتیم
_اونا میدونن تو کی هستی
_بابا!!!تو بهشون گفتی؟؟؟؟
_خودشون میدونن
_چجوری؟؟
ما به درون کلبه رفتیم و یکی یکی از زبان خودمان داستان را برای ال تعریف کردیم ال پرسید:
_منو مایک و بچه ها آخرش چیشدیم؟؟؟
+همگی به خوبی و خوشی پایان داشتین
_منو مایک ازدواج کردیم؟؟؟
_اوهوممم
_ال دخترم بسته سوال پیچ کردن این دخترا بزار استراحت کنن
ما چهار تا روی کاناپه لم دادیم و به تایمر نگاه کردیم ۱۵۸ ساعت مونده بود
نازی گفت:
_خوش میگذرونیم و ال رو نجات میدیم
هیلدا گفت:
_با کراشامونم حرف میزنیم
+وایییی ویل منو نگاه کرددددد
نازی گفت:
_باران بسته
+واییی به من هدفون دادددد انگشتمون بهم خورددد واییی
انولا گفت:
_من رو بگوکه کراش هزار سالمو دیدم هیچیم نمیگم والا
+من که از فصل اول عاشق ویل بودم و الان نگاهمون بهم گره خوردهه.
هیلدا گفت:
_داداش گلم ویل که از تو خوشش نمیاد اون....
+شاید الان که من اومدم عاشقم شههه ووویییی
انولا گفت:
_باران اروم بگیر میخوایم شب اولو تو هاوکینز بگذرونیم اگه هم ویل از تو خوشش بیاد اول و آخر میریم تهران!!!
نازی گفت:
_حواسم نبود اخرش دوباره هیچوقت استیو رو نمیبینم
+هعی چه کنیم شانسمون حداقل خوبه که اومدیم اینجا.فقط یه سوال الان تو دنیای خودمون دنبالمونن؟؟
هیلدا گفت:
_شاید زمان اونجا متوقف شده شایدم الان برامون پرونده مفقودی باز کردن
+ولی کاش همینجا بمونیم تازه هنوز خیلیارو ندیدیم
نازی گفت:
_کیارو هنوز ندیدیم
+جویس،جاناتان،ادی،مکس من که مناظرم زود تر مکس رو ببینممم
همه گفتن:
_منمممم
+ولی یه سوال دیگه اینجا که شخصیتن آیا هنوز تو دنیای واقعی بازیگرن؟؟
انولا گفت:
_باران تمومش کن خوابمون میاد
فردا صبح✨️🕺
هاپر صدایش را بلند کرده و گفت:
_دخترا پاشین مدرسه دارین
هیلدا گفت:
_از شانسمون اینجا هم مدرسه داریم اهه😭
ناگهان چهارتایی روی هوا معلق شدیم و جیغ زدیم اما فهمیدیم ال اینکار رو کرده و مارا روی صندلی نهار خوری گذاشت
+حس بدی بوددد
نازی گفت:
_خوب بود که
ال گفت:
_خوشحالم دوستای جدید پیدا کردم
همه گفتیم:
_+ماهم همینطوررر
ادامه دارد....🥞
+باشه شب بخیر
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁸ : پارت ⁸
_شاید بخاطر کسایی که نجاتشون دادم منو میشناسی ولی قشنگ اوضاع ،اوضاع پرونده مفقودی ویله
نازیگفت:
_باران چه غلطی کنیم؟؟؟؟
+واقعیتو میگیم
_چی میگین شما کی هستید؟؟؟
+آقای هاپر درواقع شما توی دنیای ما یک سریال به اسم استرنجر تینگز هستید والان ما ارد دنیای شما شدیم لطفا همونطور که حرف جویس رو باور کردید حرف مارو باور کنین
_اسکول هستید شما؟؟اگه سریالیم یه راز زندگیمو بگو🤣
+کلبه جنگل مال پدربزرگتون بود و الان ال جین هاپر تو کلبتون زندگی میکنه
هیلدا ادامه حرفم را گفت:
_آره در واقع اسمش الونه و قدرت داره پدرش صاحب آزمایشگاه هاوکینز بود که رو بچه ها آرمایش میکنه
_یعنی شما مثل آپساید دوان دنیای خودتون رو دارین
انولا گفت:
_دقیقا
+و شخصیت مورد علاقه همه ال هست و ما سرنوشت تلخش رو میدونیم و باید نجاتش بدیم
هاپر گفت:
_سرنوشتش چیه
همه به همدیگه نگاه کردیمو زدیم زیر گریه
هیلدا گفت:
_اون...اون
نازی گفت:
_میمیره...
چشمان هاپر گرد شد و تعجب کرده بود
_من شمارو میارم کلبه پیش منو ال بمونین اما به ال درباره سرنوشتش چیزی نگین
+باشه
_کی برمیگردید دنیاتون؟؟؟
+هفت روز دیگه...
_ال رو نجات بدین کاری کنین نمیره... خواهش میکنم
+قول میدیم
_به بقیه بچه ها نگفتین؟؟
+نباید بدونن شما قابل اعتماد ترین شخصیت تو سریالین پس به شما گفتیم
_نکنه شماهم برای ما یه سریال باشین؟؟؟
+شاید
چند ساعت بعد هاپر ما را به کلبه برد و در کلبه را زد
_ال درو باز کن
ال آمد و در را باز کرد
_هاپر اینا کین؟؟؟
+ما دوستای جدیدتیم
_اونا میدونن تو کی هستی
_بابا!!!تو بهشون گفتی؟؟؟؟
_خودشون میدونن
_چجوری؟؟
ما به درون کلبه رفتیم و یکی یکی از زبان خودمان داستان را برای ال تعریف کردیم ال پرسید:
_منو مایک و بچه ها آخرش چیشدیم؟؟؟
+همگی به خوبی و خوشی پایان داشتین
_منو مایک ازدواج کردیم؟؟؟
_اوهوممم
_ال دخترم بسته سوال پیچ کردن این دخترا بزار استراحت کنن
ما چهار تا روی کاناپه لم دادیم و به تایمر نگاه کردیم ۱۵۸ ساعت مونده بود
نازی گفت:
_خوش میگذرونیم و ال رو نجات میدیم
هیلدا گفت:
_با کراشامونم حرف میزنیم
+وایییی ویل منو نگاه کرددددد
نازی گفت:
_باران بسته
+واییی به من هدفون دادددد انگشتمون بهم خورددد واییی
انولا گفت:
_من رو بگوکه کراش هزار سالمو دیدم هیچیم نمیگم والا
+من که از فصل اول عاشق ویل بودم و الان نگاهمون بهم گره خوردهه.
هیلدا گفت:
_داداش گلم ویل که از تو خوشش نمیاد اون....
+شاید الان که من اومدم عاشقم شههه ووویییی
انولا گفت:
_باران اروم بگیر میخوایم شب اولو تو هاوکینز بگذرونیم اگه هم ویل از تو خوشش بیاد اول و آخر میریم تهران!!!
نازی گفت:
_حواسم نبود اخرش دوباره هیچوقت استیو رو نمیبینم
+هعی چه کنیم شانسمون حداقل خوبه که اومدیم اینجا.فقط یه سوال الان تو دنیای خودمون دنبالمونن؟؟
هیلدا گفت:
_شاید زمان اونجا متوقف شده شایدم الان برامون پرونده مفقودی باز کردن
+ولی کاش همینجا بمونیم تازه هنوز خیلیارو ندیدیم
نازی گفت:
_کیارو هنوز ندیدیم
+جویس،جاناتان،ادی،مکس من که مناظرم زود تر مکس رو ببینممم
همه گفتن:
_منمممم
+ولی یه سوال دیگه اینجا که شخصیتن آیا هنوز تو دنیای واقعی بازیگرن؟؟
انولا گفت:
_باران تمومش کن خوابمون میاد
فردا صبح✨️🕺
هاپر صدایش را بلند کرده و گفت:
_دخترا پاشین مدرسه دارین
هیلدا گفت:
_از شانسمون اینجا هم مدرسه داریم اهه😭
ناگهان چهارتایی روی هوا معلق شدیم و جیغ زدیم اما فهمیدیم ال اینکار رو کرده و مارا روی صندلی نهار خوری گذاشت
+حس بدی بوددد
نازی گفت:
_خوب بود که
ال گفت:
_خوشحالم دوستای جدید پیدا کردم
همه گفتیم:
_+ماهم همینطوررر
ادامه دارد....🥞
+باشه شب بخیر
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
- ۱۳۱
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط