{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوباره رفتم سمت اتاقم دستگیره ی اتاقم رو گرفتم ولی قبل

دوباره رفتم سمت اتاقم.. دستگیره ی اتاقم رو گرفتم ولی قبل از اینکه بازش کنم مهری ناگهانی گفت:
-نمیخوایم برگردیم ایران؟ پس فردا چهلمه.. بهتره که تو زودتر اونجا باشی.
بدون اینکه برگردم گفتم:
احتیاجی به بودن من نیست. سیروانی همه ی برنامه ها رو چیده…وسایلت رو آماده کن برای پس فردا صبح..
وارد اتاقم شدم و در رو بستم…بعد از برداشتن لباس هام به سمت حموم رفتم و دوش کوتاهی گرفتم…نیم ساعت بعد روی تختم دراز کشیده بودم… به سقف نگاه کردم… یاد مجلس سوم پدر و مادرم افتادم…وقتی برای کاری میخواستم برم توی آشپزخونه… با شنیدن صدای دو تا زن که از دوستای خونوادگیمون حساب میشدن سر جام وایسادم.. پشت سرم بودن ولی متوجه من نشده بودن…آروم وارد آشپزخونه شدم و به دیوار تکیه زدم و گوش دادم. به خدمتکارها هم اشاره کردم از آشپزخونه خارج نشن..
از کجا معلوم بچه هاشون فرزند حروم نباشن؟
چی بگم خواهر؟
-مگه دروغ میگم سیما جون؟ بی دین و ایمون که بودن.. من تا به حال نشنیده بودم یکی از خانواده های سلطنتی قاجار مسیحی باشه. این خونواده مشکل دارن… من شک دارم به اینکه سه تا بچه هاش سالم باشن… مگه پسرشون نبود!!یادت نیست به چه وضعی مرد؟اینم از این اواخر که خبرش از گوشه و کنار میرسید آقای جهانگیر تو چه مهمونیایی رفت و آمد میکنه.. با هزار تا زن نامحرم نشست و برخواست داشته…زنش نیوشا هم بدتر از خودش.. برای هر مردی عشوه میاد.از حق نگذریم رفتارهاش خیلی جلف و زننده بود…خدا خیرشون نده…
لا اله الا الله.. سودی جان پشت سر مرده حرف زدن خوبیت نداره.. مگه خودم و خودت با اینکه مسلمونیم تو مهمونی های آنچنانی شرکت نمیکنیم؟همین خودت چند بار با لباس شب تو جشن های قاطی باشوهرت رقصیدی
اون فرق داره عزیزمن.. الان زندگی همین شده… یه چیز خیلی عادیه..ولی این دو تا زن و شوهر حیا رو قورت داده بودن و جلوی هم دیگه به هم خیانت میکردن. دیگه ما هرکاری بکنیم به شوهرامون خیانت نمیکنیم. اونم جلوی چشمش.


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%ad%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

شمیم به شدت عصبانی شد.ارمیا پدرومادر اورا موردتوهین قرارداد ...

با دست موهام رو تو شالم می برم… :شما و مهندس آک یورک از من ب...

سرگردو کیوان و فاطمه و یاسی که تازه از شک در اومده بودن زدن ...

من ترمه بودم ، دختر قاضی معروف و صد البته نشون شده ی سهیل … ...

‧₊˚🖇️✩ Scenario Sky ✩🖇️˚₊‧عنوان: good girl 💗سانزو در حالی که...

part7♤خب چرا از اول نمیگی(خندید)+(خنده)+خب من برم بالا بیام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط