{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تودوروکی امده بود ،لیوان شام*پایین را به دستم داد ، تشکر

تودوروکی امده بود ،لیوان شام*پایین را به دستم داد ، تشکر کردم و ان را جرئه جرئه نوشیدم . مزه ی تلخ و شیرینش سبب جمع شدن صورتم شد .
بگو اولین بارم نبود اما مش*روب خور قحاری هم نبودم .موسقی کمی ملایم شد و من می‌توانستم بهتر صدا هارا بشنوم ؛ تودوروکی کمی خم شد ،لبخنده کجی زد و گفت:« امروز خیلی خوش تیپ شدی ». گلس خالی را روی سینی پیش خدمت گذاشتم ؛ کرواتم را درست کردم ، لبخند زدم و گفتم :« نظر لطفته »
نمیدانم ولی شاید کمی رسمی صحبت کرده ام .
روی صندلی یکی از میز ها نشستم ، تودوروکی هم روبه رویم نشست . کمی گذشت و من فقط دور و اطراف را نگاه می‌کردم و دنبال ان شخص بودم *کاتسوکی*
تودوروکی همانگونه که جام دیگری از شامپ*این را میخورد گفت:« ایزوکو…»
سرم را برگرداندم و به او نگاه کردم ، هوشیار به نظر می‌رسید .
گفتم:« بله؟»
گفت :« ایزوکو…میشه یچیز بگم؟ »
مکث کرد و ادامه داد :« من…من دوست دارم…»
کمی جا خوردم ،نمیدانم بهش بگویم دوستش ندارم یا خیر .
ارام تر گفت:« میشه قرار بزاریم؟»
لب هایم را روی هم فشردم ، نمیدانم چه بگویم .
نا خواسته چشمانم دنبال کاتسوکی کشت تا حداقل جوابی از او بگیرد ؛ پیدایش نکردم .
تودوروکی لبخندی تلخ زد و گفت :« فهمیدم …»
لبخندش گشاد تر شد و به ان سوی سالن اشاره کرد :« کاتسوکی اونجاست …یکم منگه…برو کمکش کن .»
به ان گوشه که اشاره کرده بود نگاه کردم ، پیدایش کردم.
از جایم بلند شدم .خودم را کمی ناراحت نشان دادم و گفتم :« متاسفم»
جوری که انگار می‌خواست گریه اش بگیرد گفت :« نه…اشکال نداره…بالاخره ادم ها هم حق انتخاب دارن . »
اهی کشیدم و به جایی رفتم که تا چند دقیقه ی پیش کاتسوکی را انجا دیده بودم ؛ اما انجا نبود ‌.
کمی چشم چرخاندم و اورا یافتم .

لایک و کامنت فراموش نشه 🌻🎀
دیدگاه ها (۶)

تنهایی ادمو مهربون می‌کنه … و حتی ممکنه تا ابد مهربون بمونن

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۲

هم اتاقی قدیمی -پارت-۱۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط