بی آن که تو را ببینم
بی آن که تو را ببینم
در تو رها میشوم
و در کف دریا چشم میگشایم ـ
رودم
و به غرقه شدن در تو معتادم.
بی آن که بوی تو را بشنوم
ریشههای سیاهم در تاریکی بیدار میشوند
فریاد میزنند: بهار، بهار ـ
شاخههای درختم من
به آمدنت معتادم.
بی آن که بوی تو مستم کند
تا ده میشمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب میخورند
و ترانهای متولد میشود
که زاده دستهای توست ـ
شاعرم
به از تو سرودن معتادم.
در تو رها میشوم
و در کف دریا چشم میگشایم ـ
رودم
و به غرقه شدن در تو معتادم.
بی آن که بوی تو را بشنوم
ریشههای سیاهم در تاریکی بیدار میشوند
فریاد میزنند: بهار، بهار ـ
شاخههای درختم من
به آمدنت معتادم.
بی آن که بوی تو مستم کند
تا ده میشمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب میخورند
و ترانهای متولد میشود
که زاده دستهای توست ـ
شاعرم
به از تو سرودن معتادم.
- ۸۲۱
- ۲۲ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط