{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی آن که تو را ببینم

بی آن که تو را ببینم
در تو رها می‌شوم
و در کف دریا چشم می‌گشایم ـ
رودم
و به غرقه شدن در تو معتادم.

بی آن که بوی تو را بشنوم
ریشه‌های سیاهم در تاریکی بیدار می‌شوند
فریاد می‌زنند: بهار، بهار ـ
شاخه‌های درختم من
به آمدنت معتادم.

بی آن که بوی تو مستم کند
تا ده می‌شمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند
و ترانه‌ای متولد می‌شود
که زاده دست‌های توست ـ
شاعرم
به از تو سرودن معتادم.
دیدگاه ها (۱)

تحریم نکن وسوسه ی عطر تنت را ای کاش که با خود نبری پیرهنت را...

گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودنبه رفتن که فکر می کنیاتفاق...

ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖِ ﻋﺰﯾﺰِ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﯽ ...ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻧﻮﺷﯿﺪﻡ ...

اووووم کی میخواد واسه افطار

بي آن که بوي تو را بشنومريشه هاي سياهمدر تاريکي بيدار مي شون...

با تو، پروانه می‌شوم؛ نه از آن‌ها ڪه به شوقِ نور،بی‌پروا می...

عاشق و معشوق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط