{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم را

ای کـه اخمت به دلــم ریخت غم عالم را
خنده ات می بَرَد از سینه دو عالم غم را
برق لب های ِ تو یادآور ِ شاتوت و شراب
چشمه ی اشک ِتو بی قدر کند زمزم را
گاه از آن غنچه فقط زخم زبان می ریزی
گاه با بوسه شفابخش کنـی مرهم را
بسته ای غنچه ی سرخی به شب گیسویت
کــرده ای بـــاز رهـــا خرمــن ابــریشم را
"نرگست عربده جوی و لبت افسوس کنان"
با همین هاست کــه دیوانـــه کنـــی آدم را

بهمن صباغ زاده,
دیدگاه ها (۵)

حواستان به آدمهای آرامِ زندگیتان باشد!آدمهایی که از صبح تا ش...

روزی میرسدکه در خیال خود,جای خالی ام را حس کنی!  در دلت بابغ...

گاهی یک تیتر آدم را می‌کُشدیک شعریک عکسیک کتابیک استکان چای ...

بلاتکلیف مانده ایمنه مرد ماندن هستیم، نه مرد رفتنفقط هرروزدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط