{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رادیو دارد بی وقفه می خواند ؛ " شد خزان ، گلشنِ آشنایی "

رادیو دارد بی وقفه می خواند ؛ " شد خزان ، گلشنِ آشنایی " ... و من تو را در تاریک ترین راهروی زندگی ، برای آخرین بار ، در آغوش می کشم و سرم را روی شانه های تب زده ات می گذارم ، بوی عطر تنت در دالان احساسم می پیچد و مست می شوم از بودنت ، شانه های تو در حصار دستانم می لرزد ، سرم را بلند می کنم و روبه روی صورتت می گیرم ، هرم نفس های داغت را روی پیشانی ام حس می کنم و خیسیِ اشک های آخری که می ریزی ، و بدیع زاده می خواند ؛ " عشق و وفاداری ، با تو ندارد سود " ... دست می کشم روی چشم های خیست ، بغضم را شبیه فرمانده های جنگ ، نگه می دارم ، میان تاریک ترین راهروی زندگی رهایت می کنم و می روم ،
و بدیع زاده باز هم می خواند ؛ شد خزان ، گلشنِ آشنایی ...
بیرون از این راهرو ، تمام جهان ، پاییز است ،
و دست های من ، هنوز هم خیس ...
دیدگاه ها (۱)

گاهی وقتها دوست داریگوشیتو نگاه کنی از اونی که منتظرشییه پیا...

نگاه ِخسته ات را لحظه ی دیدار ... می بوسمو دست ِلحظه ها را ک...

چشم هایت همه چیز را لو می دهدنگو که عاشقم نیستی...انگار که ب...

رفتی و با رفتنت دنیای من هم تار شددل ز غم زنهار و غم از دست ...

دوست دارم تا خودم را با تو نقاشی کنمحوض چشمان تو را هم آئینه...

باور کنآنقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیندکه ن...

باور کنآنقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیندکه ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط