{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر خوانده

{برادر خوانده}
part:8

همش ناخناشو میجوید...یعنی پدرش یا بهتر بگم تهیونگ چه کاری با اون آلفا ها کرده؟!...

معلم:جىٔون حواست به کلاسه؟!

جونگ‌کوک:ب..بله حواسم هست...

تهیونگ و از پشت پنجره دید که داره با دستمالی خون های روی دستش و پاک میکنه و به سمت در خروجی میره...ناگهان از جاش بلند شد

جونگ‌کوک:ببخشید!باید برم دستشویی

معلم:زود برگرد!

جونگ‌کوک باشه ای گفت و سریع رفت بیرون

جونگ‌کوک:بابا!!کیم تهیونگ!(داد)

تهیونگ:چرا از کلاست اومدی بیرون؟!(اخم)

جونگ‌کوک:بابا...چیکار کردی؟!

تهیونگ:هیچی...بهشون تربیت یاد دادم که مادرشون یادشون رفته بود یادشون بدن!

جونگ‌کوک:بابا دستات خونین!تو اونا رو کشتی مگه نه؟!..

تهیونگ:نه!فقط یکم زخمیشون کردم

جونگ‌کوک:لطفا دیگه این کار و نکن...

تهیونگ:اونا حق نداشتن به پسر من دست بزنن...

جونگ‌کوک:داشتن سعی میکردن ولی گفتم که نجات پیدا کردم!چقدر زخمیشون کردی؟!...

تهیونگ:عاام...دستاشون و شکستم و یه چند تا زخم جزىٔی

جونگ‌کوک با چشم های درشت بهش نگاه کرد...

جونگ‌کوک:خدا لعنتت کنه جیمین...!(زیرلب)

تهیونگ:چیزی گفتی؟!

جونگ‌کوک:چی؟نه!

تهیونگ از جیبش مقداری پول درآورد و بهش داد

تهیونگ:واسه زنگ تفریح لازمت میشه من باید برگردم عمارت زنگ آخر همینجا منتظرم باش میام دنبالت

پیشونی اش و بوسید و رفت و جونگ‌کوک هم رفت سره کلاسش...
...

جونگ‌کوک:جیمین دارم میگم دستاشون و شکسته!!

جیمین:وای...خوب چیکار کنم؟!

جونگ‌کوک:تو گفتی بهش بگم!

جیمین:هوف...خوب اگه نمیگفتی مطمىٔن باش با خودت یه کاری میکرد!

جونگ‌کوک:خفه شو...

رسیدن بیرون و جیمین با یونگی رفت و جونگ‌کوک با تهیونگ

«پیش یونمین»

یونگی:چطور بود امروز جوجه؟!

جیمین:خوب بود...

یونگی:مطمىٔن باشم؟!

جیمین:اوهوم

هردو وارد خونه شدن ولی انگار جیمین از چیزی ناراحت بود...

یونگی:جیم...خوبی؟!

جیمین:راستش...امروز سالگرد فوت مامانمه...میخوام برم پیشش...

یونگی بغلش کرد و سرش و بوسید

یونگی:ایراد نداره‌...

یهویی جیمین زد زیر گریه...

یونگی:هی هی گریه نکن...!

رایحه جیمین حالا تلخ شده بود‌...

جیمین:د..دلم...براش...ت..تنگ شده!(گریه)

یونگی:میریم...پیشش خوبه؟!

جیمین سر تکون داد...
...

تهیونگ:کوک امروز خوب بود؟!

جونگ‌کوک:آره...بابا من گشنمه!!

تهیونگ:الان غذا حاضر میشه..

جونگ‌کوک مثل خرگوش تو عمارت میدوید و میخندید..‌.حالا عمارت همیشه سکوت و خشک تهیونگ با صدای خنده های شیرین پسرش پر شده بود‌..از خنده های جونگ‌کوک لبخند محوی زد

تهیونگ:بیا غذا بخور!

جونگ‌کوک:الان میام!

تهیونگ:مگه گشنت نبود؟!!

جونگ‌کوک:چرا چرا اومدم

جونگ‌کوک سریع سره میز نشست و با اشتها شروع به خوردن کرد،همونطور که میخورد به تهیونگ نگاهی انداخت و با لپ های برجسته و دهن پر گفت

جونگ‌کوک:بابا چرا غذا نمیخوری؟!!

تهیونگ:میخورم...

و شروع کرد به خوردن

جونگ‌کوک:بابا...امروز بهمون گفتن میخوان ما رو ببرن اردو ولی اجباری نیست تا ۵ روز میشه این ۵ روز و بریم سفر؟!

تهیونگ:کجا دوست داری بریم؟!

جونگ‌کوک:انگلیس چطوره؟!

تهیونگ:خوبه...پس وسایلت و جمع کن

جونگ‌کوک:میشه جیمین هم بیاد؟!

تهیونگ:جیمین؟!اگه دوست داره بیاد حتما

جونگ‌کوک دوباره لبخندی زد و مشغول خوردن ادامه غذاش شد

جونگ‌کوک:سلام چیمی

جیمین:سلام کوک چطوری

جونگ‌کوک:خوبم برای اردو میخولی بری؟!

جیمین:نه...حوصله ندارم با اون همه بچه ۵ روز تنها باشم

جونگ‌کوک:من و بابام میخوایم بریم انگلیس میشه تو هم بیای؟!!

جیمین:باید از یونگی بپرسم

جونگ‌کوک:بپرس

جیمین:یونگی واسه اردو نمیخوام برم میشه همراه جونگ‌کوک و باباش بریم انگلیس؟!

یونگی:چرا که نه

جیمین:جونگ‌کوک یونگی گفت میتونم بیام

جونگ‌کوک:آخجون!(ذوق)وسایلت و جمع کن فردا میریم

جیمین:باشه!
~~~~

ویکتور صحبت میکنه:بعد از سه روز پارت جدید😂امیدوارم خوشتون بیاد✨
دیدگاه ها (۲۷)

{برادر خوانده}part:9همه آماده شده بودن و توی فرودگاه نشسته ب...

علت مرگ این کاربر:آقای توی ویدیو😔🎀

فیک رولpart 1تهیونگ:چرا باید برم یه مدرسه دیگه؟!پ/ت:چون داری...

خب خب اومدیم با فیک جدید اینبار مشترککک با عمو ادیییاین فیک ...

جرعت یا حقیقت!

آلفا خوشتیپ من پارت : هفتم صبح ¥جیمین از خواب بلند شد دید یو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط