{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس ناشناس

حس ناشناس
پارت۹🎀
جولیکا همینطوری داشت می رفت که یهو سرش خورد به یکی و گفت
جولیکا:معذرت میخوای

یه زره که از اون شخص فاصله گرفت اون شخص اون دست جولیکا رو گرفت جولیکا رو آورد نزدیک خودش

جولیکا:هوی چته وحشی

فرد ناشناس:آدم با برادرش این طوری حرف نمی زنه

جولیکا:لوکاس!!

بعد محکم لوکاس و بغل میکنه

جولیکا:راستی تو جزو نخبگانی چطوری میتونی ما رو ببینی نخبگان اجازه ی نزدیک شدن به دانش آموزان ساده ای مثل من و ندارن

لوکاس: اره میدونم ولی من نمیخوام نخبه بودنم باعث مغرور شدنم بشه

دامیان و بکی و انیا اومدن پیش جولیکا

انیا: جولیکا این آقای جذ

دامیان نزاشت انیا حرفش و تموم کنه

دامیان:جولیکا این عجیب الخلقه کدوم خریه؟

لوکاس:من لوکاس ام عجیب الخلقه نیستم

دامیان:آها باشه

لوکاس:میخوای آشنا شیم؟
دامیان:اون شنل تو جزو دانش آموزان برتری

لوکاس:اره چطور؟

دامیان:بابت رفتار بدم ازت معذرت میخوام

لوکاس:نه مشکلی نداره من از خدامه کسی باهام اون طوری صحبت کنه خسته شدم انقدر پیشم کسی معدب بود

دامیان:اره حق داری

لوکاس:لطفا سرت و بالا بگیر

دامیان:باشه حتما

بعد سرش و آورد بالا

لوکاس:میخوای خودت و معرفی کنی شاید بتونیم دوست بشیم

دامیان:من دامیان دزموند هستم پسر داناوان دزموند

لوکاس: دزموند؟!!!!!!!روبرو شدن با شما باعث افتخاره

دامیان:نه خواهش میکنم اون طوری صحبت نکن

لوکاس:باشه،اگه اجازه بدید من از خواهرم یه سوالی بپرسم

دامیان:بپرس اجازه بره چی

لوکاس:ممنون

رو کرد به جولیکا و گفت:تونستی دوست پیدا کنی جولیکا؟

جولیکا:نه مثل همیشه تنهام

انیا: اگه میخوای بیا تو اکیپ ما

نکته: اکیپ انیا شامل بکی و دامیان و امیل و دوین میشه

جولیکا:بعد از اون کاری که باهات کردم

لوکاس:مگه باهاش چیکار کردی؟

جولیکا:من اون و از دره پرت کردم پایین

لوکاس خیلی عصبانی شد و خواست جولیکا رو بزنه اما انیا درست وقتی دست لوکاس نزدیک صورت جولیکا شد انیا دست لوکاس گرفت سرش پایین بود لوکاس بهش گفت:چیکار میکنی؟خواهر خودمه بزار بزنمش

انیا چشماش قرمز شده بود از عصبانیت سرش و گرفت بالا و به چشمای لوکاس نگاه کرد و با لحن تهدید آمیز بهش گفت

انیا:تا استوخونات و خورد نکردم و با پوست بدنت کمربند و لباس درست نکردم دستت و بکش

لوکاس خیلی تعجب کرد
مخصوصا بکی و دامیان

لوکاس دستش و کشید و رفت

جولیکا:انیا؟

انیا دوباره چهره ی مهربونش برگشت روبه جولیکا کرد و گفت:جانم؟

جولیکا:من واقعا معذرت میخوام من نزدیک بود تو رو بکشم ولی تو از من دفاع کردی ازت ممنونم

بعدش انیا رو بغل میکنه

آنیا ام اون و بغل میکنه و میگه:اشکالی نداره من هنوز زندم بابت رفتار بدم ازت معذرت میخوام

بعد جولیکا رو محکم تر بغل میکنه

بعد از پنج دقیقه از بغل هم میان بیرون
دامیان میاد دست انیا رو میگیره و میبرتش یه جایی دور از بچه ها

دامیان:تو دیوونه شدی تو نباید باهاش دوست بشی

انیا:من میدونم باکی دوست بشم باکی نه

دامیان:از کجا معلوم اینا نقش بازی کردن نباشه

انیا:نیست جولیکا ی قدیم جلوی چشمای من مرد الان ما یه جولیکای مهربون و پاک دل داریم دامیان

دامیان یه لبخند گرم زد و گفت:هرچی تو بگی

انیا: لبخند بهت میاد پسر دوم

دامیان:ممنون

بعدش بر میگردن پیش بچه ها

بکی:شما یهویی کجا رفتین

انیا:مهم اینکه الان اینجاییم

بکی:باشه بابا حالا وقتی رفتین یه غلطی چیزی نکردین

انیا:بکییییییییییییی(با داد)

بکی:معذرت میخوام،راستی میخواید امشب بریم تو چادری که من آوردم

انیا:مگه تو با خودت چادر اوردی؟

بکی:معلومه بریم؟

انیا:باشه،اما هممون توش جا میشیم

بکی:اره معلومه میتونیم کلی ام خوش بگذرونیم این میتونه اولین جشن دوستانه ی دوست جدیدمون باشه

انیا:اره درسته بریم

بعدش راه افتادن رفتن چادر و درست کردن و رفتن توش نشستن

بکی:خب میخواید یه بازی ای کنیم

انیا:اره

دامیان:نه ممنون من میرم

دامیان خواست بره که انیا رفت جلوش و بهش گفت:کاری نکن که هوس کشتنت و کنم

دامیان:باشه بابا آروم بگیر

بعد اومد نشست انیا ام نشست

بکی:خب چی. بازی کنیم،جولیکا تو بگو

جولیکا:من هیچ بازی ای سراغ ندارم خودت بگو.

بکی:خب من میگم جرعت حقیقت بازی کنیم

دامیان:اگه میشه من برم امیل و دوین و صدا کنم بیان

انیا:منم باهاش میرم که یه موقع فرار نکنه

بکی تو ذهنش:وای خدا حتما با هم قرار گذاشتن

بکی:باشه برید

دامیان و انیا رفتن بیرون سمت چادر امیل و دوین وقتی رسیدن دیدن.......

دوست داشتید؟🤗
من خودم عاشق این پارت بودم❤
دیدگاه ها (۴)

دوستان عزیز اگه بیدارید میخوام پارت بدم بیدارید؟پارت بدم؟

ببخشید دیشب پارت ندادمپارت و نوشتم خیلی ام خوب شده بود ولی و...

اسم:لوکاس(هیچی نشده روش کراش زدم😂)فامیلی:سانتدسن:۱۶اسم پدر:ل...

اسم:جولیکافامیلی:سانتد(تنها فامیلی ای که به ذهنم رسید😅)خواهر...

ستاره دنباله دار پارت:۶

کله پوک صورتی ✨️پارت ۴۴ 《 فصل دوم پارت ۲ ادامه 》از زبان دامی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط