دلم برای خانه ی مادربزرگ تنگ شدهبرای سفره ی شلوغمانکه دست دراز میکردمو به آخرش نمی رسیدو یخچال مهربانیکه هر چه درش را باز می کردمو هندوانه می خوردمکسی را خبر نمیکرد...