زندگی جدید
زندگی جدید
پارت۸
چند روز از اون شبی که توی جنگل بیهوش شدم گذشته.
از اون موقع، هر بار که توی تنفس خورشید یه چیز جدید یاد میگیرم...
شب، همون خانم رو توی خواب میبینم.
خودش گفت اسمش النوره.
خیلی عجیبه.
ولی خب...
حتماً همش خوابه.
...
امروز خاله گفت عمو میاد.
همین که صداش رو شنیدم، سریع کفشهام رو پوشیدم و دویدم بیرون.
«عمو!»
بدو بدو خودم رو بهش رسوندم.
چون قدش خیلی بلند بود، فقط تونستم یه پاش رو بغل کنم.
«خوش اومدی!»
لبخند بزرگی زدم.
عمو فقط چند لحظه نگام کرد.
انگار نمیدونست باهام چیکار کنه.
هنوزم ولش نکرده بودم.
با ذوق گفتم:
«عمو، میشه لطفاً تنفس ماه رو برام اجرا کنی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«چرا میخوای ببینیش؟»
بدون فکر کردن جواب دادم:
«چون مثل ماه، شب رو روشن میکنه... خیلی قشنگه... تازه خیلی هم قویه.»
بالاخره از پاش جدا شدم و چند قدم عقب رفتم تا جا داشته باشه.
---
از زبان میچیکاتسو
هر بار که من رو میبینه...
همینطوری خودش رو بهم میچسبونه.
رفتارش، بیش از حد، من رو یاد یوریچی میاندازه.
حتی موقع تمرین هم مثل اون، ساکت گوشهای میایسته و با دقت نگاه میکنه.
شمشیرم رو از غلاف بیرون کشیدم.
اما قبل از اینکه اجرای فرم رو شروع کنم، یه سؤال ذهنم رو درگیر کرد.
به آکاری نگاه کردم.
با همون لحن همیشگی گفتم:
«آکاری...»
سرش رو بلند کرد.
«تو این همه انرژی رو از کجا میاری؟»
کمی مکث کردم.
«حالت خوبه؟»
...
سکوت.
لبخندش کمکم محو شد.
سرش پایین افتاد.
خیلی آروم، انگار داشت با خودش حرف میزد، زمزمه کرد:
«...حالم خوبه؟»
یه قطره آب روی خاک افتاد.
بعد یکی دیگه.
...
داشت گریه میکرد.
لعنت...
شمشیر رو کنار گذاشتم و سریع زانو زدم.
دستام رو روی شونههاش گذاشتم.
«آکاری!»
سرش رو بالا نمیآورد.
«چیشده؟»
صدام بلندتر شد.
«بگو چیشده!»
همین که سرش رو بلند کرد، خودشو محکم توی بغلم انداخت.
با صدایی که بین هقهق گم میشد گفت:
«عمو...»
«دلم برای مامان... و آکارو تنگ شده...»
...
هنوز...
نمیدونه.
یوریچی ازم خواسته بود حقیقت رو بهش نگم.
میگفت هنوز تحملش رو نداره.
با دیدن این حالش...
حق با یوریچی بود.
اگه الان حقیقت رو بفهمه...
شاید چیزی توی قلبش بشکنه که دیگه هیچوقت درست نشه.
دستم رو آروم روی سرش گذاشتم.
با همون لحن همیشگی گفتم:
«برمیگردن...»
چند لحظه سکوت کردم.
«ولی حتی منم نمیدونم کی.»
آکاری چیزی نگفت.
فقط...
لباسم رو محکمتر گرفت.
پارت۸
چند روز از اون شبی که توی جنگل بیهوش شدم گذشته.
از اون موقع، هر بار که توی تنفس خورشید یه چیز جدید یاد میگیرم...
شب، همون خانم رو توی خواب میبینم.
خودش گفت اسمش النوره.
خیلی عجیبه.
ولی خب...
حتماً همش خوابه.
...
امروز خاله گفت عمو میاد.
همین که صداش رو شنیدم، سریع کفشهام رو پوشیدم و دویدم بیرون.
«عمو!»
بدو بدو خودم رو بهش رسوندم.
چون قدش خیلی بلند بود، فقط تونستم یه پاش رو بغل کنم.
«خوش اومدی!»
لبخند بزرگی زدم.
عمو فقط چند لحظه نگام کرد.
انگار نمیدونست باهام چیکار کنه.
هنوزم ولش نکرده بودم.
با ذوق گفتم:
«عمو، میشه لطفاً تنفس ماه رو برام اجرا کنی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«چرا میخوای ببینیش؟»
بدون فکر کردن جواب دادم:
«چون مثل ماه، شب رو روشن میکنه... خیلی قشنگه... تازه خیلی هم قویه.»
بالاخره از پاش جدا شدم و چند قدم عقب رفتم تا جا داشته باشه.
---
از زبان میچیکاتسو
هر بار که من رو میبینه...
همینطوری خودش رو بهم میچسبونه.
رفتارش، بیش از حد، من رو یاد یوریچی میاندازه.
حتی موقع تمرین هم مثل اون، ساکت گوشهای میایسته و با دقت نگاه میکنه.
شمشیرم رو از غلاف بیرون کشیدم.
اما قبل از اینکه اجرای فرم رو شروع کنم، یه سؤال ذهنم رو درگیر کرد.
به آکاری نگاه کردم.
با همون لحن همیشگی گفتم:
«آکاری...»
سرش رو بلند کرد.
«تو این همه انرژی رو از کجا میاری؟»
کمی مکث کردم.
«حالت خوبه؟»
...
سکوت.
لبخندش کمکم محو شد.
سرش پایین افتاد.
خیلی آروم، انگار داشت با خودش حرف میزد، زمزمه کرد:
«...حالم خوبه؟»
یه قطره آب روی خاک افتاد.
بعد یکی دیگه.
...
داشت گریه میکرد.
لعنت...
شمشیر رو کنار گذاشتم و سریع زانو زدم.
دستام رو روی شونههاش گذاشتم.
«آکاری!»
سرش رو بالا نمیآورد.
«چیشده؟»
صدام بلندتر شد.
«بگو چیشده!»
همین که سرش رو بلند کرد، خودشو محکم توی بغلم انداخت.
با صدایی که بین هقهق گم میشد گفت:
«عمو...»
«دلم برای مامان... و آکارو تنگ شده...»
...
هنوز...
نمیدونه.
یوریچی ازم خواسته بود حقیقت رو بهش نگم.
میگفت هنوز تحملش رو نداره.
با دیدن این حالش...
حق با یوریچی بود.
اگه الان حقیقت رو بفهمه...
شاید چیزی توی قلبش بشکنه که دیگه هیچوقت درست نشه.
دستم رو آروم روی سرش گذاشتم.
با همون لحن همیشگی گفتم:
«برمیگردن...»
چند لحظه سکوت کردم.
«ولی حتی منم نمیدونم کی.»
آکاری چیزی نگفت.
فقط...
لباسم رو محکمتر گرفت.
- ۸۷۸
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط